ت القيام بذلك إلى ابني فاطمة ابتغاء وجه الله، وقربة إلى رسول الله (ص)، وتكريمًا لحرمته، وتشريفًا لوصلته، ويشترط على الذي..». «این فرمانی است که بنده خدا، امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب، در مورد مال و دارایی‌اش صادر می‌کند: سهم دو فرزند فاطمه به اندازه سهم دیگر فرزندان علی است، و اینکار را به دو فرزند فاطمه می‌سپارم تا از این طریق، رضایت خدا را به دست بیاورم و به خویشاوندی و حرمت پیامبر (ص) احترام بگذارم و کسی که ...»(5) .
ملاحظه می‌کنید که: 
الف – او همه فرزندانش را برابر می‌داند و بین حسن و حسین و دیگران در قضیه صدقه و سهم [ارث] فرقی نمی‌گذارد.
ب – مسئله دوم و مهم این است که می‌فرماید: «مسئولیت را به فرزندان فاطمه می‌سپارم»، آنهم نه به خاطر اینکه نصّی دربارة ولایت و امامت آنها وجود دارد، هرگز. بلکه برای کسب رضایت خدا چنین می‌کند.
آیا بهتر نبود که امام علی (رض) با استناد به نص ولایت، مسئولیت را به آنها بسپارد و در وصیت‌نامه آن را ذکر کند و به یارانش بیاموزد که به خاطر نصوص ولایت و امامت، دو فرزند فاطمه را مقدم داشته است؟!
و این وصیت است و وصیت آخرین چیزی است که هر کسی به خانواده‌اش می‌گوید و مسائل [مهم] را در آن توضیح می‌دهد. بسیاری از فقها می‌گویند که تأخیر در بیان، به خصوص در چنین قضایای مهمّی جایز نیست، زیرا علی (رض) نمی‌دانست چه زمانی مرگ به سراغ او خواهد آمد، و حتی اگر زمان وفاتش را نیز می‌دانست، در بیان چنین امر مهمّی تأخیر نمی‌کرد.
4- امام علی(رض) می‌فرماید: «ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقًا افترضها لبعض الناس على بعض، فجعلها تتكافأ في وجوهها، ويوجب بعضها بعضًا، ولا يستوجب بعضها إِلا ببعض، وأعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق: حق الوالي على الرعية، وحق الرعية على الوالي، فريضة فرضها الله ـ لكل على كل، فجعلها نظامًا لألفتهم، وعزًا لدينهم، فليست تصلح الرعية إلا بصلاح الولاة، ولا تصلح الولاة إِلا باستقامة الرعية، فإذا أدت الرعية إلى الوالي حقه، وأدى الوالي إليها حقها؛ عزّ الحق بينهم، وقامت مناهج الدين، واعتدلت معالم العدل، وجرت على أذلالها السنن، فصلح بذلك الزمان، وطمع في بقاء الدولة، ويئست مطامع الأعداء».
«سپس خداوند متعال یکی از حقوقش را حقّی قرار داده که آن را وظیفه مردم نسبت به یکدیگر می‌نامد. و بزرگترین حقی که خداوند مقرر کرده است، حق زمامدار و حاکم بر رعیت و حق رعیّت بر حاکم و زمامدار است، و این حق، که خداوند آن را بر همه فرض کرده است، و آن را باعث الفت و محبت مردم نسبت به یکدیگر و مایه قدرت دینشان گردانیده است، بنابراین اوضاع رعیت درست نمی‌شود مگر آن که حاکمان و زمامداران، خوب و صالح باشند، و حکام و زمامداران جز با صلاح و درستی رعیت، درست نخواهند شد. پس هرگاه رعیّت، حق زمامدار را ادا کرد، و زمامدار حق رعیت را به وی داد، حق میان آنها قدرت می‌گیرد و پرچم دین برپا می‌شود، نشانه‌های عدالت قد برمی‌افرازند و آنگاه بدینوسیله روزگار خوبی خواهد بود و دولت پایدار می‌ماند و دشمنان از چشم طمع‌دوختن به دولت اسلامی ناامید می‌شوند»(6) .
الف - در این کلمات خوب فکر کنید: اینها کلمات بی‌معنایی نیستند، بلکه هر کس می‌خواهد خلافت و ولایت را از دیدگاه امام علی (رض) بفهمد، این کلمات بهترین پاسخ را به او می‌دهند و این کلمات می‌گویند که از دیدگاه علی (رض)، خلافت امری برآمده از نص نیست، زیرا او می‌فرماید: «رعیت جز با درست شدن حکّام و زمامداران، درست نخواهد شد، و حکام و زمامداران جز با صلاح و درستی رعیّت، درست نخواهند شد».
این کلمه فقط یک معنی مشخّص دارد و آن اینکه حاکم و زمامدار، انسانی است غیرمعصوم، زیرا علی بن ابی طالب (رض) صلاح و درستی حاکم را در گرو درستی رعیت می‌داند. اگر خلیفه و حاکم با نص الهی تعیین می‌گردید، خلیفه معصوم می‌بود و در این صورت سخن علی (رض) بی‌معنی می‌شد، و ایشان می‌بایست بگوید: «کسانی از آل محمد که خداوند آنها را حاکم قرار داده است، هرگز منحرف نمی‌شوند، هرچند که رعیت دچار انحراف گردد».
ب – علی (رض) با این کلام مشخص می‌کند که مردم باید امیری داشته باشند(7)  و اگر این امیر فرد صالحی باشد و عدالت و دستور خدا را اجرا نماید و حقوق مردم را به جا آورد، مهم نیست که چه کسی باشد.
5- علی(رض) بعد از آن که برای خلافت با او بیعت شد، خطاب به طلحه و زبیر م ‌فرمودند: «لقد نقمتما يسيرًا، وأرجأتما كثيرًا، ألا تخبراني أي شيء كان لكما فيه حق دفعتكما عنه! أم أي قسم استأثرت عليكما به! أو أي حق رفعه إلي أحد من المسلمين ضعفت عنه، أم جهلته، أم أخطأت بابه؟! 
والله ما كانت لي في الخلافة رغبة، ولا في الولاية إربة، ولكنكم دعوتموني إليها، وحملتموني عليها، فلما أفضت إلي نظرت إِلى كتاب الله، وما وضح لنا وأمرنا بالحكم به فاتبعته، وما استنّ النبي (ص) فاقتديته، فلم أحتج إِلى رأيكما، ولا رأي غيركما، ولا وقع حكم جهلته فأستشيركما وإخواني من المسلمين، ولو كان ذلك لم أرغب عنكما ولا عن غيركما.
وأما ما ذكرتما من أمر الأسوة، فإِن ذلك أمر لم أحكم أنا فيه برأيي، ولا وليته هوى مني، بل وجدت أنا وأنتما ما جاء به رسوله الله (ص) قد فرغ منه، فلم أحتج إِليكما فيما فرغ الله من قسمه، وأمضى فيه حكمه، فليس لكما والله عندي ولا لغيركما في هذا عتبى، أخذ الله بقلوبنا وقلوبكم إِلى الحق، وألهـمنا وإِياكم الصبر».
«شما دو نفر کمی ناراحت شده‌اید و خود را زیاد عقب کشیده‌اید. آیا به من نمی‌گویید شما را از کدام حقّتان بازداشته‌ام؟! و در کجا چیزی را تقسیم نموده و به دیگران بیشتر از شما داده‌ام؟! و از گرفتن حق کدام مسلمان که به من مراجعه کرده، ناتوان مانده‌ام، یا حق را ندانسته‌ام و یا به خطا رفته‌ام؟! سوگند به خدا که علاقه‌ای به خلافت و حکومت نداشتم، اما شما مرا به آن فرا خواندید و بر مسند خلافت نشاندید، و وقتی خلافت به من سپرده شد، به کتاب خدا نگاه کردم تا آنچه را که برای ما روشن است و به آن فرمان یافته‌ایم، انجام دهم و از سنّت‌های پیامبر (ص) اطاعت نمودم، از این رو به نظر شما و دیگران نیازی نداشتم. و چنان مسئله‌ای پیش نیامده که آن را ندانسته باشم تا مجبور شوم با شما و دیگر برادران مسلمانم مشوره نمایم، و اگر چنین می‌بود از شما و دیگران روی‌گردان نمی‌شدم.
و اما آنچه شما دربارة اسوه گفته‌اید، باید بگویم که این قضیه‌ایست که من در آن طبق رأی و میل خودم حکم نکرده‌ام، بلکه هم من و هم شما می‌بینیم که آنچه پیامبر (ص) در این مورد با خود آورده، کار را تمام کرده است. پس من در آنچه خداوند آن را تقسیم نموده و فرمانش را دربارة آن صادر کرده است، به شما نیازی نداشتم. بنابراین، سوگند به خدا! که شما و دیگران نمی‌توانید در این مورد مرا سرزنش کنید. خداوند دلهای ما و شما را به سوی حق بکشاند و به من و شما صبر و شکیبایی بدهد»(8) .
-------------------------------------------------------------------------
1) شرح نهج‌البلاغه 1/7