خوردم. گفت: اين چيست؟ نشانش دادم، گفت:‌ واي بر تو، «علم الخرق» را گذاشته «علم الوراق» مي طلبي؟ اين حرف در دلم نشست و ديگر به مجلس آن محدث نرفتم. 

ابوسعيد كندي گويد‌: در رباط صوفيه منزل داشتم و پنهان از ايشان در طلب حديث هم بودم (يعني حديث استماع مي كرده و يادداشت بر ميداشته) روزي دوات از آستينم افتاد، يكي از صوفيه گفت:‌ عورتت را پنهان كن!

حسين بن احمد صفار گويد: روزي شبلي در دست من دواتي ديد، گفت:‌ آن سياهي را از نظر من دور كن كه سياهي دلم مرا بس است!

از علي بن مهدي نقل است كه در بغداد به حلقة شبلي درآمدم با من دواتي بود شبلي را نظر بر آن افتاد، اين شعر را خواند:

... إذا خاطبوني بعلم الورق    بـــرزت عليهم بعلم الخـــرق

يعني: چون با من از علم كاغذي سخن گفتند، من هم علم خرقة‌ژنده و دل پاره پاره (طبق ضبط ديگر: جگر سوزان) بر ايشان آشكار كردم.

مؤلف گويد: مخالفت با علم و كتابت آيا جز راه بستن بر حق و دشمني با شرع چيز ديگري هست؟ اما اينان نمي دانسته اند چه كار مي كنند.

ابن باكويه از عبدالله بن خفيف نقل مي كند كه گفت: علم بياموزيد و گول حرفهاي صوفيه را نخوريد، من دوات و كاغذ را توي لباسهايم پنهان مي كردم و نهاني نزد اهل علم مي رفتم و صوفيه چون آن را دريافتند با من خصومت كردند و گفتند: تو رستگار نمي شوي! اما بعداً به من محتاج شدند[5].

امام احمد بن حنبل هر گاه دوات را دست طالبان علم مي ديد مي گفت: اينها چراغ هاي اسلام است؛ و خود در پيري همواره دوات همراه داشت و مي گفت: ‌المحبرة إلي المقبرة!

امام احمد بن حنبل اهل حديث را همان «ابدال» مي دانست، و مي گفت: هر كس اهل حديث را بد بشمرد زنديق است. امام شافعي گفته است: ‌هر گاه يكي از اهل حديث را مي بينم گويي يكي از ياران پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) راديده ام.

اما از محمد بن مسروق نقل است كه گفت: خواب ديدم قيامت است و همه جمع اند ناگهاه منادي ندا داد كه الصلاة جامعة! همگي براي نماز صف بستند، فرشته اي آمد كه ميان دو ابرويش نوشته بود «جبريل أمين الله »، از او پرسيدم:‌ حضرت رسول (صلى الله عليه وسلم) كجاست؟ گفت: دارد براي برادران صوفيش سفره ميچيند! گفتم:‌ من هم از صوفيه بوده ام؛ گفت:‌ آري، اما حديث زياد مشغولت كرد.

مؤلف گويد: ‌معاذ الله كه جبريل علم حديث را انكار نمايد. در سند اين داستان يك دروغساز هست، خود ابن مسروق هم خيلي مقبول نبوده است. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة‌ طه، آية 39.

[2] سورة‌ كهف، آية 83. 

[3] رخصت و عزيمت اصطلاح اصولي است، «رخصت» تقريباً معادل مباح و «عزيمت» معادل واجب وحرام است، رك: فرهنگ معارف اسلامي، دكتر سيد جعفر سجادي، چاپ اول، شركت مؤلفان  مترجمان ايران، ج 3، ص 287.- م. 

[4] مؤلف در آنجا خشك مغزي را از آن كسان كه به دلايل ديگري دستنوشته هاي خود را به خاك مي سپرده اند، در گذرانيده است.- م. 

[5] وجهش اين است كه ابن خفيف از صوفيان معتدل بوده و كتابهايي در تطبيق و تقريب تصوف و سنت نوشته بوده است، رك: سيرت شيخ كبير ابوعبدالله بن خفيف شيرازي، با تصحيح ومقدمه ا. شميل طاري به كوشش دكتر توفيق سبحاني، نشر بابك، تهران 1363 و نيز، رك: نشر دانش، سال هفتم، شمارة سوم، فروردين وارديبهشت 1366، مقالة اينجانب تحت عنوان «سير در سيرة ‌ابن خفيف» در معرفي همان كتاب.- م.
تلبيس ابليس بر صوفيان كه در مسائل علمي ديني اظهار نظر كنند

صوفيان با آنكه علم را ترك گفته به رياضت خودسرانه پرداختند اما از سخن گفتن در علم ديني (فقه و تفسير و حديث) خودداري ننمودند و طبق «واقعات» خود يعني هر آنچه در دل افتد، اظهار نظر كردند و غلطهاي زننده از ايشان سر زد و مسائل را به همان سمت خاص خود سوق دادند. و البته روزگار از مدافعان دين كه اشتباهكاري غلط كاران را افشا سازند و دعاوي مفتريان را رد كنند خالي نيست.

اينك نمونه هايي از تفسير قرآن صوفيه:‌ آورده اند كه از جنيد پرسيدند: ﴿سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسَى﴾[1] يعني چه؟ گفت: يعني «لا تنس العمل به» كه «فلا تنسي» را فعل نهي فهميده حال آنكه فعل «نفي» است، و هم از او پرسيدند: ﴿وَدَرَسُوا مَا فِيهِ﴾[2] يعني چه؟ گفت: ‌«تركوا العمل به» كه در اينجا «درس» به معني تلاوت و قرائت است نه به معني مندرس شدن، و جنيد غلط فهميد.

از شبلي پرسيدند: ﴿إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ﴾[3] يعني چه؟ گفت: ‌«لمن كان الله قلبه». در واقع معني آيه اين است كه «قرآن تذكري است براي هر كس كه دلي داشته باشد» و شبلي چنين معني كرده: «قرآن تذكري است براي هر كس كه دلش خدا باشد!» اگر اين تفسير به رأي نيست، چيست؟

از ابوالعباس بن عطاء راجع به آية ﴿فَنَجَّيْنَاكَ مِنَ الْغَمِّ﴾[4] پرسيدند گفت: يعني: «اي موسي تو را از غصة بني اسرائيل رهانيدم و تو را از اغيار بريده، مفتون خودمان كرديم» كه موسي (عليه السلام) را عاشق خدا قلمداد كردن آن هم با لفظ «فتناك بنا عمن سوانا» گستاخي است. هم از او دربارة آية 89 سورة واقعه ﴿فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ﴾[5] پرسيدند گفت: ﴿رَوْحٌ﴾ يعني نظر به وجه الله، ﴿رَيْحَانٌ﴾ يعني استماع كلام الله، و ﴿جَنَّتُ نَعِيمٍ﴾ يعني در آن حجابي بين بنده و خدا نيست. و اين همه خلاف قول مفسران است. 

ابوعبدالرحمن سلمي تفسيري در دو مجلد گرد آورده كه بيشتر هذيان است مثلا در وجه تسمية فاتحة الكتاب از قول صوفيه آورده است: «براي آن فاتح ناميده شد كه اول خطاب خداوند است به پيغمبر (صلى الله عليه وسلم)» حال آنكه به اتفاق مفسران، «فاتحه» اولين سوره نيست كه نازل شده همو در معني «آمين» گويد: يعني «قاصدين» حال آنكه «ميم» در كلمة «آمين» مخفف است نه مشدّد، و اين اشتباه زشتي است. 

و در تفسير ﴿وَإِنْ يَأْتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ﴾[6] از قول ابوعثمان ﴿أُسَارَى﴾ را به معني «غرق در گناهان» معني كرده و از قول واسطي «غرق در رؤيت افعال خويش»؛ واز قول جنيد آورده است كه قطع تعلقات، فدية اسارت در دنيويات است، و بدين گونه معني آيه را كه در طعن بر بني اسرائيل است از ذمّ به مدح نقل كرده است. 

محمد بن علي گويد: ﴿يُحِبُّ التَّوَّابِينَ﴾[7] يعني خدا آنان را كه از توبه، توبه كردند دوست مي دارد! و ﴿يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ﴾[8] را كه به معني وسعت بخشيدن و تنگ گرفتن در مال است چنين معني كرده: «يقبضك بإياه ويبسطك لإياه». و ﴿وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً﴾[9] را كه دربارة خانة‌ خداست و عبارت سياق خبر دارد و معني امر؛ چنين معني كرده: هر كس وارد حرم شود از وسوسة شيطان و هواجس نفس در امان است! حال آنكه مي دانيم بسا كسان وارد حرم مي شوند و غرق در وسوسه اند. 

ابوتراب ] ظ: نخشبي[‌ كلمة «كبائر» را در آية 31 سورة نساء، به معني «دعاوي فاسده» گرفته، و سهل بن عبدالله ﴿وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَى﴾ به معنی «قلب» و ﴿وَالْجَارِ الْجُنُبِ﴾ به معني نفس و ﴿وَابْنِ السَّبِيلِ﴾[10] را به معني «جوارح» گرفته. 

ابوبكر وراق در قضية يوسف گويد: يو