مي كند كه به «واقعات» خود عمل كنند و گوش به فقيه نسپارند. ابن عقيل گفت: ابواسحاق خرّاز مرد صالحي بود و نخستين كسي است كه كلام خدا را به من آموخت، او عادت داشت كه در گفتگوي روزمره از آيات قرآن استفاده مي كرد و هر چه مي پرسيدند با آيه اي پاسخ مي داد. مثلا عصر ماه رمضان به پسرش مي گفت: ﴿مِنْ بَقْلِهَا وَقِثَّائِهَا﴾[1]، مقصودش آن بود كه براي افطارش سبزي بخرند... ابن عقيل گويد: بدو گفتم: اين كار را نكن كه توهين به قرآن است و گناه است و بدان مي ماند كه در ورق قرآن سدر و اشنان بريزند و بپيچند؛ اما نشنيد و از من رنجيد و ترك آشنايي گفت. 

و نيز زاهدان كم دانش بر اساس بعضي مسموعات فتوا دهد. ابوحكيم ابراهيم بن دينار فقيه براي مؤلف حكايت كرد كه كسي پرسيد اگر زني پس از طلاق سوم پسري بزايد ]‌بدون محلل[ بر شوهرش حلال است؟ گفتم: نه؛ زاهدي عامه پسند و نامدار نزد من نشسته بود، گفت: حلال است! گفتم: اين فتوي را كسي نداده، گفت: از اينجا (بغداد) تا بصره از من مسأله پرسيده اند چنين فتوي داده ام. 

مؤلف گويد: ببين حب جاه و خوف اينكه بگويند:‌ «نمي داند» چه بر سر آدم جاهل مي آورد! پيشينيانْ زهدان كم دانش را از فتوا دادن منع مي كردند، اگر امروز ]زمان مؤلف[ را مي ديدند چه مي گفتند كه طبق «واقعات» زاهدان فتوا داده مي شود. نقل است كه احمد بن حنبل با فتوا دادن احمد بن حرب زاهد مخالف بود. 

از جملة فريبهاي ابليس بر زاهدان يكي هم اين است كه اينان عالمان را نمي نكوهند كه مراد از علم عمل است، و اين ندانسته اند كه علم روشنايي دل است و هر گاه مقام عالم را كه در حفظ شريعت تالي مقام انبيا است شناخته بودند خود را در قياس با عالمان چون لال در برابر گويا و كور در برابر بينا مي شمردند. و در صحيح مسلم و بخاري آمده است كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) به علي (رضي الله عنه) فرمود: «اگر خدا به توسط تو تنه يك تن را هدايت كند براي تو از چارپايان سرخ موي بهتر است». 

و از عيبها كه زاهدان بر عالمان مي نهند استفاده از مباحات است كه عالم با آن خود را تقويت مي نمايد تا تحصيل و تدريس علم كند همچنين بر عالمان ايراد مال اندوزي مي گيرند، و اگر دانستند كه مباح يعني چه، جاي ايراد نبود. نهايت اين است كه فلان عالم ترك اولي كرده است، كسي كه نماز شب مي خواند نمي تواند به ديگري بگويد تو چرا تنها فريضه گزاردي و خفتي. 

چنانكه از حاتم اصم بلخي نقل است كه همراه سيصد و بيست مريد به حج مي رفت بي آنكه خرجين توشه و طعامي همراه داشته باشند، وقتي به ري رسيد گفتندش كه فلان عالم مريض است، به عيادت رفت و چون خانة آن عالم را آراسته و بزرگ و پر كالا ديد، چندان بر وي طعنه راند كه مريض مريضتر شد. حاتم از آنجا به قزوين رفت و با عالم آن شهر نيز شبيه همان ماجرا را داشت و چون به مدينه رسيد و آن خانه هاي پرشكوه را ديد پرسيد قصر رسول الله (صلى الله عليه وسلم) كجاست كه دو ركعت نماز بخوانم؟ گفتند: رسول الله (صلى الله عليه وسلم) قصر نداشت و در كوخ مي نشست گفت: پس قصر يارانش را نشان بدهيد. گفتند: آنها نيز كوخ نشين بودند. گفت: پس اين شهر فرعون است نه شهر پيغمبر (صلى الله عليه وسلم)، مگر نه اينكه خدا فرموده است: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾[2]؟ اما شما به فرعون تأسي كرده ايد و كاخها بركشيده ايد نه به پيغمبر. 

مؤلف گويد: واي بر حال عالمان از دست زاهد جاهل، كه فضيلت را فريضه مي انگارد و بر امر مباح كه شرع مجاز دانسته تعريض مي كند. مگر او نشنيده بود كه عبدالرحمن بن عوف و زبير بن عوام و عبدالله بن مسعود چه ميراثهاي هنگفت باقي گذاردند و تميم داري حله اي به هزار درهم خريده بود كه با آن شب زنده داري مي كرد؟ بر زاهد است كه از عالم بياموزد. و مالك بن دينار در اين مورد گفته است:‌ شيطان با قراء بازي مي كند همچنانكه كودكان با گردو بازي مي كنند، و «قراء» عنوان قديم «زهاد» است. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة بقره، آية 61. یعنی: «از سبزيش و خيارش‏».

[2] سورة احزاب، آية 21. «يقيناً براى شما در [روش و رفتار] پيامبر خدا الگوى نيكويى است‏». 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:54.txt">باب دهم در تلبيس ابليس بر صوفيان</a><a class="text" href="w:text:55.txt">در بيان آنچه از سوء عقيدهء صوفيان نقل شده</a><a class="text" href="w:text:56.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در امر طهارت ونماز</a><a class="text" href="w:text:57.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در مسكن</a><a class="text" href="w:text:58.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در ترك مال</a><a class="text" href="w:text:59.txt">در تلبيس ابليس بر صوفيان در خوردن و نوشيدن</a><a class="text" href="w:text:60.txt">در بيان تلبيس ابليس بر صوفيان در آنچه گذشت و بيان خطاهاي ايشان</a><a class="text" href="w:text:61.txt">در احاديثي كه خطاي اعمال صوفيان را روشن مي سازد</a><a class="text" href="w:text:62.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در سماع و رقص و وجد</a><a class="text" href="w:text:63.txt">در ذكر دلايل بر كراهيت و منع اواز و موسيقي و نوحه گري</a><a class="text" href="w:text:64.txt">در ذكر شبهه هاي قايلان به جواز غنا</a><a class="text" href="w:text:65.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در وجد</a><a class="text" href="w:text:66.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در مصاحبت با نوجوانان</a><a class="text" href="w:text:67.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در ادعاي توكل و ترك اموال</a><a class="text" href="w:text:68.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در ترك دارو و درمان</a><a class="text" href="w:text:69.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در عزلت وترك جمعه و جماعت</a><a class="text" href="w:text:70.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در سرفروافكندن و خشوع نمايي و حيلت آرايي</a><a class="text" href="w:text:71.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در ترك ازدواج</a><a class="text" href="w:text:72.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در سياحت و سفر</a><a class="text" href="w:text:73.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان وقتي كسي از ايشان بميرد</a><a class="text" href="w:text:74.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در ترك علم آموزي</a><a class="text" href="w:text:75.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان كه در مسائل علمي ديني اظهار نظر كنند</a><a class="text" href="w:text:76.txt">تلبيس ابليس بر صوفيان در شطح و دعاوي</a><a class="text" href="w:text:77.txt">شمه اي از كارهاي خلاف عقل و شرع صوفيان</a><a class="text" href="w:text:78.txt">اباحتيان در پوشش صوفيان</a></body></html>باب دهم
در تلبيس ابليس بر صوفيان

صوفيه از جملة زهادند و تلبيس ابليس بر زاهدان را شرح داديم، اما صوفيان به صفات و احوال و نشانه هايي مخصوص اند و نياز است كه جداگانه ياد كرده شوند. تصوف طريقه اي است كه آغاز آن زهد مطلق بود تا آنكه به منتسبان تصوف در اواخر رخصت سماع و رقص نيز داده شد، اين است كه آخرت طلبان از جهت پارسا نمايي صوفيان و دنياطلبان به خاطر آسايش و تفريحي كه در تصوف هست بدان متمايل شدند. پس بايد حيله هاي شيطان را در اين طريقه افشا كنيم و آن ممكن نمي شود جز به بيان اصل و فرع و شؤون اين طريقه.

در زمان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) مردم را به ايمان واسلام نسبت مي دادند و مؤمن و مسلم مي گفتند، سپس عنوان زاهد و عابد پيدا شد، بعد گروههايي پيدا شدند و به زهد و پارساي