 آدم مي كشد كه علي (رضي الله عنه) و ابوبكر (رضی الله عنه) هر دو از چنين آدمها بيزارند. 

و نيز عامي بعضي نكات در ذهن در مي يابد و شيطان به وسوسه اش مي آرايد و او را به مخاصمه با پروردگار مي كشاند كه چرا فلان عمل را مقدر كرده و براي همان مجازات مي كند؟ چرا روزي فلان آدم پرهيزكار اندك است و رزق آن ديگري گنهكار فراوان؟ از عاميان كس باشد كه در شرايط وفور شكر گويد و چون بلايي رسد زبان به اعتراض و كفر گويي گشايد. هم از عاميان كساني هستند كه گويند: درساختن و سپس ويران كردن اين اجساد چه حكمتي بوده است؟ بعضي رستاخيز را بعيد انگارند، بعضي چون به مراد خود نمي رسند يا گرفتار بلايي مي شوند از دين بر مي گردند و مي گويند:‌ ما ديگر نماز نمي خوانيم! گاهي يك تبهكار مسيحي مؤمني را مي كشد و عامه مي گويند:‌ صليب غلبه كرد! ديگر براي چه نماز بخوانيم؟ اين همه از آن جهت است كه به عالمي رجوع نمي كنند تا اشكالشان را حل كند و بگويد خداوند حكيم است و صاحب اختيار، و جاي اعتراضي نيست.

و از عوام كسي باشد كه از عقل خود راضي است و از مخالفت علما باكي ندارد و چون فتواي عالمان با مقصود او نمي سازد زبان به رد ونكوهش آنان مي گشايد. ابن عقيل گويد: در طول عمر هر گاه در كار صنعتگري دخالت كرده ام به من گفته است:‌ كار مرا خراب كردي! و اين در حالي است كه شغل آن صنعتگر امري است حسي كه اگر من هم بدان بپردازم مي توانم، اما تخصص من در امور عقلي است (كه دشوارتر است) ليكن وقتي فتوا مي دهم عامي نمي پذيرد. 

ديگر از تلبيسهاي ابليس بر عاميان، مقدم داشتن زاهدان است بر عالمان؛ بر تن هر ناداني و جبة ‌پشمينه اي ببينند وي را اكرام كنند بويژه كه سر فرو افكند و از خود خشوع بنمايد، و گويند: اين كجا فلان عالم كجا؟ اين زاهد است و در عمر ميوة تر نخورده و زن نگرفته و آن دنياپرست است؛ و نمي دانند كه عالم بر زاهد برتري دارد. خدا بر اين عاميان تفضل كرده كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را نديدند كه زياد زن ميگرفت و از كنيزان غنايم براي خود برمي گزيد و گوشت جوجه مي خورد و شيريني و عسل را دوست داشت، اگر اينها را مي ديدند پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) در نظرشان عظمتي را كه دارد نمي يافت!

ديگر از فريبهاي شيطان به عوام، بدگويي آنان است از علما در استفاده از چيزهاي مباح، و اين باز بدترين نوع ناداني است، و نيز غريب دوستي آنان؛ عالم غريب را بر همشهري ترجيح مي نهند حال آنكه همشهري خود را بهتر مي شناسند و از كار و افكارش باخبرند وآن غريب ممكن است يك (مبلغ سيار) باطني باشد. خداوند در قرآن بر مردمان منت نهاده كه «رسول از خودشان» برايشان برانگيخته[1]، و جاي ديگر فرموده: ﴿يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ﴾ ‌پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را مثل فرزندان خود مي شناسند[2]. يعني سزاوارتر است كه نفوس تسليم كسي شوند كه آشناتر است، اما عاميان غريب را برتر مي دانند.

بزرگداشت زهدنمايان، عاميان را به قبول هر گونه دعاوي ايشان مي كشاند هر چند آن دعاوي خلاف شرع باشد و آدميان را از دين بيرون ببرد. مثلا يكي از همين متظاهران دام گستر به مرد عامي ميگويند:‌ ديروز فلان كار كردي فلان امر براي تو روي خواهد داد؛ و عامي حرف او را تصديق ميكند و مي گويد:‌ خاطر مرا خوانده و از آن سخن گفته است؛ و نمي داند ادعاي غيبگوي كفر است و نيز عامي مي بيند كه متظاهران دام گستر چگونه كارخلاف شرع مي كنند (مثلا خلوت كردن با زنان و رسم برادر خواندگي و بستن عقد خواهر برادري) مع ذلك عامي تسليم است و مي گويد:‌ كار اينان به خودشان واگذار شده و خطا نمي كنند. 

ديگر از تلبيسهاي ابليس بر عاميان افسار گسيختگي آنان است در انواع معصيت، و چون توبيخ شوند با كلام زنديقان پاسخ دهند كه: «اي نقد بگير و دست از آن نسيه بدار»! حال آنكه اگر درست بفهمند معصيت «نقد» نيست زيرا حرام است، پس جاي مقايسه ندارد.اگر بين دو مباح كه يكي نقد است و ديگري نسيه گزينش ميكرد وجهي داشت اما مثال عامي چنان است كه به تبدار بگويند:‌ عسل نخور بگويند:‌ «لذت عسل نقد است و وعدة سلامت نسيه»!

و نيز از عاميان كس باشد كه گويد: خدا كريم است،‌ عفوش بسيار گسترده است: ‌و رجاي به لطف الهي جزء دين است. اين آرزومندي و طمع دور و دراز از خود را «رجاء» نام نهند وهلاك شوند. از فرزدق نقل است كه چون پرسيدند: چرا زنان شوهردار پاک دامن را متهم به زنا مي كني؟ پاسخ داد: ‌به نظر شما اگر اين گناه را كه در ساخت پروردگار كرده ام در پيشگاه پدر و مادرم كرده بودم دلشان مي آمد كه مرا در تنور پر آتش بيندازند؟ گفتند: نه. گفت: من پروردگار را بر خودم رحيمتر از پدر و مادر مي دانم! در جواب بايد گفت كه اين جهل محض است زيرا رحمت پروردگار عبارت از «رقت طبع» نيست و گر نه هيچ گنجشكي بايد ذبح نمي گرديد و جان هيچ كودكي گرفته نمي شد و احدي را به جهنم نمي بردند. 

از ابونواس نقل است كه در مكه پسر بي ريشي را ديد حجرالاسود را مي بوسد. گفت: ‌به خدا من بايد اين پسر را نزد حجرالاسود ببوسم، هر چه منعش كردند سود نبخشيد، نزديك رفت و در كنار حجر الاسود صورت بر صورت آن پسر گذاشت و او را بوسيد. راوي گويد: گفتم: واي بر تو! در حرم خدا عمل حرام كردي! گفت: بي خيالش! خدا رحيم است و چنين سرود: 

و عــاشـقان التف خداهمــا    عنـــد استــلام الحجـــرالاســود

فاشتفيــا من غيــر أن يأثمـــا    كـأنّمـا كــانــا علي  مـــوعــد

(يعني: دو عاشق هنگام بوسيدن حجرالاسود، چهره به چهرة هم چسباندند گويي آنجا وعده گاهي است كه از وصال هم سيراب شوند بي آنكه گنهكار شده باشند!)

 هم از ابونواس نقل است كه هنگام مرگ بدو گفتند: ‌توبه كن! گفت: مرا مي ترسانيد. من از حماد بن سلمه شنيدم كه از يزيد الرقاشي و او از انس روايت مي كرد كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرمود: «لكل نبي شفاعة وإني اختبأت شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي» (هر پيامبري را شفاعتي هست و من شفاعتم را براي صاحبان گناه كبيره از امتم ذخيره كرده و نهفته ام). مؤلف گويد: خطاي ابونواس از دو راه است:‌ يكي اينكه به جنبة‌ رحمت نظر دارد و به جنبة عقاب توجه ندارد، ديگر اينكه نمي داند آمرزش براي توبه كاران است: ﴿وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ﴾[3]. و به اين مطلب در شبهات اهل اباحت (فصل گذشته) قبلا اشاره كرديم.

و از عوام كساني باشند كه گويند: علما حفظ حدود نمي كنند، فلان عالم چنين كرده و فلان عالم چنان كرده؛ اما كار ما آسان است! در پاسخ بايد گفت كه عالم و جاهل در تكليف برابرند و اگر به فرض عالمي هواپرست شد اين براي جاهل عذر محسوب نمي شود. بعضي از عوام گويند:‌ جرم من چه قابل آن است كه عقوبت شوم و من كيستم كه موأخذه ام كنند؟ كه گناه من زياني به خدا نمي زند و طاعت من سودي نمي رساند و عفو او بزرگتر از جرم من است، و شاعر گفته: «من نزد خدا چه قدري دارم كه اگر عصيان كرده باشم مرا نبخشايد»؟ گوييم: اين حماقت بزرگي است كه تصور كنيم كه خداوند فقط ضد يا ندّ (= برابر، نظير) خود را