رماندهان مردم را به آنجا فراخواندند و گروهي از مردان دلير به همراه آب شبانه وارد شهر شدند و بسوي دربانان آمدند و آنها را كشتد و درها را گشودند، مسلمين هم تكبير گفته و وارد شهر شدند و اين نزديك صبح بود.

جنگ شروع شد و تا طلوع خورشيد ادامه يافت و مسلمين نتوانستند نماز صبح را بخوانند. انس مي‌گويد: در فتح تستر حضور داشتم به هنگام نماز صبح بود و مردم مشغول فتح شهر بودند و نماز را بعد از طلوع خورشيد خواندند و آن نماز برايم مورد پسنديده‌تر از شتران سرخ مو است[4].

هرمزان بسوي قلعه فرار كرد و گروهي از دليرمردان به دنبال او آمدند او تيراندازي مي‌كرد و تيري به براء بن مالك و مجزأه بن ثور اصابت كرد و آن دو را از پاي در آورد.

و هرمزان به آنها گفت: صد تير به همراه دارم هر كس بسوي من بيائيد او را با تير خواهم زد اگر بعد از كشته شدن صد نفر از شما مرا اسير كنيد چه سودي براي شما دارد. 

مسلمان‌ها گفتند: پس چه مي‌خواهي؟ گفت: به من امان بدهيد تا خودم را به شما تسليم كنم آن گاه مرا پيش عمر بن الخطاب ببريد تا او هر چه در مورد من بخواهد حكم كند. مسلمين پذيرفتند. و وقتي او را پيش عمر بردند به خانه عمر رفتند اما ديدند آنجا نيست، اهل خانه گفتند: عمر در مسجد خوابيده است، هرمزان گفت: عمر كجاست؟ آنها بسوي عمر اشاره كردند و آهسته حرف‌ مي‌زدند تا او را بيدار نكنند. هرمزان گفت: نگهبانان و دربانان او كجا هستند؟ گفتند كه او نگهبان و دربان ندارد. 

عمر از صداي آنها بيدار شد و نشست، به او گفتند: اين هرمزان است، عمر گفت: به چه دليل چند بار عهد شكني كردي؟ هرمزان گفت: مي‌ترسم كه قبل از آن كه تو را با خبر كنم مرا به قتل برساني. عمر گفت: از اين بابت مترس. آنگاه هرمزان آب خواست، آب آوردند او در حالي كه مي‌لرزيد ليوان آب را به دست گرفت، و گفت: مي‌ترسم در حالي كه آب مي‌نوشم كشته شوم، عمر گفت: تا وقتي كه آب ننوشيده‌اي كسي كاري به كارت ندارد. آنگاه هرمزان ليوان آب را به زمين انداخت و آب ننوشيد. عمر گفت: برايش آب بياوريد و او را تشنه به قتل نرسانيد. هرمزان گفت: آب نمي‌خورم. عمر به او گفت: من تو را مي‌كشم هرمزان گفت: شما مرا تا وقتي آب بنوشم امان داده‌اي و هنوز آب ننوشيده‌ام، انس بن مالك گفت: راست مي‌گويد اي امير المؤمنين، عمر گفت: واي بر تو اي انس من كسي را امان مي‌دهم كه مجزأه و براء را كشته است؟ و آنگاه عمر رو به هرمزان كرد و به او گفت: سوگند به خدا مرا فريب دادي، و اكنون فريب نمي‌خورم مگر آن كه مسلمان شوي. و آن وقت هرمزان مسلمان شد. و وقتي به هرمزان گفتند: چرا قبل از اين مسلمان نشدي. گفت: ترسيدم كه بگويند از ترس شمشير مسلمان شد.

 
3. دعا، او همیشه پذیرفته شدند انس بن مالک گوید: پیامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: چه بسا افرادی که موهایشان ژولیده و لباس‌هایشان غبار آلود است و کسی به آنها توجه نمی‌کند اما اگر سوگند بخورند که خدایا چنین کند، خداوند همان کار را می‌کند و براء بن مالک یکی از آنها است. ترمذی 3854 با سند حسن.
اسم کتاب:
به عربى: حقبة من التاريخ

به فارسى: نگرشی نو به تاريخ صدر اسلام

مؤلف: - دكتر عثمان بن محمد خميس

مترجم: - إسحاق بن عبدالله العوضيعام الرماده سال 18 ه‍ـ
اين سال براي آن عام الرماده ناميده شد چون كه زمين بر اثر قحط سالي و كمبود بارندگي رنگش چون خاكستر سياه شده بود. و اين قحط سالي تا نه ماه ادامه يافت و عمر به ابوموسي در بصره و به عمرو بن العاص نوشت و گفت: (براي امت محمد طلب باران كنيد) و مردم جهت اداي نماز طلب باران بيرون رفت، و عمر، عباس عموي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را همراه خود برد تا براي طلب باران دعا كند، عباس بلند شد و خطبه كوتاهي ايراد كرد و نماز خواند، و سپس بر زمين زانو زد و گفت: بار خدايا فقط تو را مي‌پرستيم و تنها از تو كمك مي‌خواهيم، بار خدايا ما را بيامرز، و بر ما رحم بفرما، و از ما راضي باش، سپس برگشتند وقتي به خانه‌ها رسيدند گودال‌ها و آبگيرها پر از آب شدند.

انس بن مالك -رضی الله عنه- مي‌گويد: عمر و عباس بيرون آمدند تا براي نزول باران دعا كنند، و عمر گفت: بار خدايا در زمان پيامبر وقتي دچار قحط سالي مي‌شديم به پيامبر متوسل مي‌شديم (و او براي ما دعا مي‌كرد) و اينك به دعاي عموي پيامبر خود به تو متوسل مي‌شويم[5].

 

جنگ نهاوند 

در اين جنگ مسلمان‌ها (30) هزار نفر بودند و نعمان بن مقرن فرمانده آنان بود. فارس‌ها در قلعه پناه گرفته و براي جنگ با مسلمين بيرون نيامدند. طليحه اسدي گفت: نظر من اين است كه گروهي را بفرستيم تا آنها را محاصره كنند و با آنها درگير شدند و آنها را تحريك كنند و وقتي آنها بيرون آمدند اين لشكر به سوي ما فرار كند و آنها وقتي به تعقيب اين لشكر بپردازند وقتي لشكر به ما رسيد ما هم فرار كنيم آنگاه در اينكه ما شكست خورده‌ايم ترديدي به خود راه نمي‌دهند و همگي از قلعه‌هايشان بيرون مي‌آيند، و وقتي همه كاملاً بيرون آمدند به سوي آنها بر مي‌گرديم و با آنها پيكار مي‌كنيم تا خداوند بين ما و آنها فيصله نمايد. مردم اين نظر را پسنديدند و نعمان گروهي را به فرماندهي قعقاع بن عمرو فرستاد تا به شهر بروند و دشمن را محاصره كنند و وقتي آنها براي جنگيدن بيرون آمدند از پيش آنها فرار كنند. قعقاع چنين كرد و وقتي فارس‌ها از قلعه‌هايشان بيرون آمدند قعقاع و همراهانش به عقب فرار كردند و عجم‌ها فرار آنها را غنيمت دانستند و چنان كه طليحه فكر مي‌كرد به تعقيب آنها پرداختند و گفتند فرصت خوبي است و همه بيرون آمدند و در شهر كسي جز دربان‌ها باقي نماندند، آنها اين گروه كوچك را تعقيب كردند تا آن كه به لشكر رسيدند، نعمان بن مقرن آماده بود، مردم خواستند با آنها بجنگند اما نعمان به آنها دستور داد تا صبر كنند كه بعد از زوال آفتاب كه باد وزيدن مي‌گيرد و پيروزي نازل مي‌شود. آنگاه بجنگند چنان كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين مي‌كرد. ناگفته نماند كه دشمن وقتي از قلعه‌ها بيرون آمد صبح جمعه بود. مردم اصرار مي‌كردند كه نعمان دستور حمله بدهد اما او چنين نكرد و او مرد استواري بود – بعد از زوال آفتاب نماز را با مسلمين ادا كرد و سپس بر اسب سرخ تيره‌اش سوار شد و كنار هر پرچم و گروهي مي‌ايستاد و آنها را به صبر و پايداري بر مي‌انگيخت و به مسلمين گفت كه وقتي اولين تكبير را گفتم آماده شويد و چون تكبير دوم را گفتم كاملاً آماده شويد و هنگامي كه تكبير سوم را گفتم با تمام قدرت حمله كنيد. سپس نعمان به جايش برگشت، فارس‌ها نيز سخت آمادگي كرده و در صف‌هاي زياد و به همه فشرده‌اي براي جنگ ايستاده بودند. و آنها چنان تعدادشان زياد و داراي ساز و برگ نظامي بودند كه هيچگاه ديده نشده بود. آنها پشت سر خود آهن‌هاي خاردار انداختند تا نتوانند فرار و عقب‌نشيني كنند. آنگاه نعمان اولين تكبير را گفت و پرچم را تكان داد و مردم براي حمله كردن آماده شدند، سپس تكبير دوم را گفت و پرچم را تكان داد و مرد