را بيش از سه روز فرصت دهد، پس در مورد خود و قومت فكر كن و بعد از سه روز يكي از سه چيز را انتخاب كن، رستم گفت: آيا فرمانده و رهبر آنها تو هستي؟ گفت: نه، اما مسلمان‌ها چون يك جسم هستند و هرگاه پايان‌ترين آنها به كسي پناه دهد، بالاترين آنان به عمل او احترام مي‌گذارند. آن گاه رستم و سران قومش گرد هم آمدند رستم گفت: آيا تاكنون سخن قوي‌تر و بهتر از سخن اين مرد ديده‌ايد؟ گفتند: پناه به خدا از اينكه به اين مرد گرايش بيابي و دين خود را به خاطر اين سگ رها كني آيا لباس‌هاي كهنه‌اش را نديده‌اي؟ رستم گفت: واي بر شما به لباس نگاه نكنيد بلكه به فكر و سخن و رفتار نگاه كنيد، زيرا كه عرب‌ها به لباس و خوراك اهميت نمي‌دهند و فقط از شرافت و نصب دفاع مي‌كنند.

ابن كثير مي‌گويد: جنگ قادسيه رخداد بسيار بزرگ بود كه در عراق واقعه‌اي شگفت انگيز‌تر از آن رخ نداده بود، و وقتي كه هر دو گروه رودرروي همديگر قرار گرفتند سعد مريض به عرق النسا (درد سياتيك) بود و بدنش ورم كرده بود او نمي‌توانست سوار شود، بلكه او بر سينه‌اش افتاده و به لشكر نگاه مي‌كرد، و آن را هدايت مي‌نمود و كار جنگ را به خالد بن عرفطه سپرده بود[1].

جنگ آغاز شد و فرماندهان سربازان را براي پيكار تشويق مي‌كردند و هر دو گروه بشدت با هم جنگيدند و گروهي از دلها در مروان اسلام به آزموني بس زيبا به نمايش گذاشتند افرادي چون (عمرو بن معدي كرب، القعقاع بن عمرو، جرير بن عبدالله البجلي، خالد بن عرفطه، ضرار بن الخطاب، طليحه اسدي). جنگ سه شبانه روز ادامه يافت و مسلمين فيل و فيل سواران را نابود كردند و باد سختي وزيدن گرفت و خيمه فارس‌ها را از جا كند و مسلمين پيروز شدند در اين هنگام رستم شتابان سوار بر مركب شد تا فرار كند اما مسلمين او را دستگير كردند و كشتند.

 

اجنادين
اجنادين يكي از جنگ‌هاي سرنوشت ساز با رومها بود، عمرو بن العاص همراه لشكرش بسوي اجنادين حركت كرد و از آن سوي رومي‌ها و فرماندهشان ارطبون بيرون آمدند، وقتي كه خبر به عمر بن الخطاب رسيد گفت: ارطبون روم را در مقابل ارطبون عرب قرار داده‌ايم، ببيند كه چه مي‌شود. عمرو در اجنادين اقامت گزيد در حالي كه نمي‌توانست به نقطة ضعف ارطبون پي ببرد و همچنين فرستاده‌ها نمي‌توانستند اطلاعاتي براي او بياورند كه او را قانع كند بنابراين تصميم گرفت خودش برود، از اين‌رو براي اطلاع يافتن از وضعيت ارطبون بعنوان فرستاده عمرو بن العاص پيش او رفت و سخنان او را شنيد و آن چه خواست به او گفت، ارطبون به او مشكوك شد و نگاهباني را صدا زد و چيزي آهسته در گوشش گفت، عمرو بن العاص احساس كرد كه او متوجه قضيه شده و اينكه دستور كشتن او را صادر كرده است، بنابراين به ارطبون گفت: اي امير! شما سخنان من را شنيديد و من سخنان تو را شنيدم، من يكي از ده نفري هستم كه عمر بن الخطاب ما را فرستاده تا با عمرو بن العاص همراه شويم، و شاهد كارهايش باشيم و من دوست داشتم كه آنها را پيش تو بياورم تا آنها سخنان تو را بشنوند و تو سخنان آنها را بشنويد. ارطبون گفت: بله برو آنها را پيش من بياور سپس نگهباني ديگر را صدا زد و چيزي آهسته در گوشش گفت و عمرو از آن جا جان سالم بدر برد، و بعد ارطبون متوجه شد كه كسي كه پيش او آمده است خود عمرو بن العاص بوده است، و گفت: اين مرد مرا فريب داد، سوگند به خدا كه اين مرد از همه عرب‌ها خطرناك‌تر است. و بعد از آن جنگ اجنادين شروع شد و خداوند مسلمين را پيروز گرداند و ارطبون به ايلياء (بيت المقدس) گريخت و آن جان پنهان شد.

 

فتح بيت المقدس
ابو عبيده به همراه لشكر اسلام بسوي بيت المقدس رهسپار شد و وقتي كه به آن جا رسيد بيت المقدس را محاصره كرد و چنان آنها را در تنگنا قرار داد كه صلح را پذيرفتند با اين شرط كه امير المومنين عمر بن الخطاب -رضی الله عنه- پيش آنها بيايد[2] وقتي عمر به شام رسيد ابو عبيده فرماندهان بزرگ همانند خالد بن وليد، و يزيد بن أبي سفيان، به استقبال او رفتند ابو عبيده پياده شد و عمر هم پياده شد ابو عبيده خواست دست‌هاي عمر را ببوسد، و اما عمر خواست پاهاي ابو عبيده را ببوسد آن گاه ابو عبيده دست نگه داشت و عمر نيز دست نگه داشت، آن گاه عمر حركت كرد تا آنكه با نصاراى بيت المقدس صلح نمود بشرط اينكه تا سه روز روميان را از بيت المقدس بيرون كنند و عمر از همان دري وارد مسجد شد كه پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در شب اسراء وارد شده بود. گفته‌اند او به هنگام ورود به بيت المقدس لبيك گفت و دو ركعت نماز در محراب داود خواند، و نماز صبح فردا را در آن جا با مسلمين اداء نمود و در ركعت اول سوره (ص) را خواند و سجده كرد و مسلمين نيز سجده كردند و در ركعت دوم سوره (بني‌اسرائيل) را خواند پس با راهنمايي كعب احبار به محل صخره آمد كعب به او پيشنهاد كرد كه مسجد را از پشت سر قرار دهد، عمر گفت: با دين يهوديت مشابهت كرده‌ايد، سپس مسجد را در جانب قبله بيت المقدس قرار داد – جايي كه آن را امروز عمري مي‌گويند – سپس عمر چادرش را پهن نمود و خاك‌هاي صخره را از آن دور مي‌كرد و مسلمين نيز همراه او همين كار را كردند و بعد (رومي‌ها را مأمور كرد تا بقيه خاك‌ها را دور كنند، و زيرا رومي‌ها صخره را زباله‌داني كرده بودند چون كه قبله يهوديان بود، و زن‌ها پارچه آلوده به خون عادت ماهانگي خود را روي صخره مي‌انداختند آن‌ها مي‌خواستند با اين كار از يهوديان انتقام بگيرند زيرا يهوديان قبر كسي را كه به جاي عيسي به دار آويختند به عنوان زباله‌دان قرار داده بودند و به اين خاطر محل به دار آويختن آن فرد قمامه (زباله‌دان) ناميده مي‌شود و اين اسم به كليسايي كه نصارى آن جا بناء كرده بودند اطلاق مي‌شد.

 

فتح تستر و السوس و اسير شدن هرمزان سال 17ه‍
سبب اصلي اين واقعه آن بود كه يزدگرد پادشاه فارس فارس‌ها را تحريك مي‌كرد تا با عرب‌ها بجنگد تا آن كه آنها پيمان‌هاي را كه بعد از جنگ قادسيه و ديگر جنگ‌هاي كوچك بسته بودند شكستند، و با همديگر عهد بستند كه با مسلمين بجنگد، وقتي كه خبر به عمر بن الخطاب رسيد به سعد بن ابي وقاص دستور داد كه لشكري به اهواز در مقابل هرمزان بفرستند، سعد، نعمان بن مقرن را فرستاد نعمان وقتي كه به رامهرمز رسيد هرمزان بسوي او رفت و با او جنگيد و بالاخره هرمزان شكست خورد و به تستر گريخت. مسلمانان به تعقيب او پرداختند تا آن كه او را آن‌ جا محاصره كرده و تعداد زيادي از هر دو گروه كشته شدند، آن گاه مسلمين به براء[3] گفتند: اي براء سوگند بخور بر پروردگارت تا دشمن را شكست دهد. او گفت: بار خدايا آنان را شكست بده و مرا شهيد كن. براء در آن روز بيش از صد نفر از جنگجويان دشمن را كشته بود. آن گاه خداوند هرمزان و قومش را شكست داد و به تنگ آمدند و مردي از فارس‌ها از ابو موسي اشعري طلب امان كرد، ابوموسي به او امان داد، آن مرد مسلمين را به جايي راهنمايي كرد كه از آن‌جا مي‌توانستند وارد شهر شوند و آن جا ورودي آب به شهر بود ف