دستش را قطع مي‌كنند، و اگر زنا كند سنگسارش خواهند كرد. آنگاه فرمانده لشكر روم به او گفت: سوگند به خدا اگر تو راست مي‌گويي پس زير زمين از بالاي زمين بهتر است.

و وقتي خالد از عراق به سوي شام مي‌آمد يكي از نصاراى عرب با او ملاقات كرد و به او گفت: رومي‌ها چقدر زيادند و مسلمان‌ها چقدر كم هستند. خالد گفت: واي بر تو آيا مرا از روم مي‌ترساني؟

لشكري كه پيروز شود زياد است، و لشكري كه شكست بخورد كم است، سوگند به خدا دوست دارم كه اشقر (اسم اسب خالد اشقر بود) بهبودي مي‌يافت و آنها چند برابر مي‌شدند (زيرا اسب خالد در مسافرت از عراق مريض بود).

ماهان فرمانده رومي‌ها خالد را به مبارزه خواست، و خالد به سوي او رفت، آنگاه ماهان گفت: ما مي‌دانيم كه آنچه شما را از سرزمينتان به اينجا كشانده فقر و گرسنگي است، پس پيش من بياييد به هر يك از شما ده دينار و لباس و غذا مي‌دهم و به سرزمين خود برگرديد، و سال آينده به همين اندازه دوباره براي شما مي‌فرستم. خالد گفت: آنچه تو گفتي ما را به اينجا نياورده است، بلكه ما قومي خون خوار هستيم و به ما خبر رسيده كه هيچ خوني از خون رومي‌ها خوبتر و گواراتر نيست. آنگاه آن دو از هم جدا شدند و قهرمانان وارد ميدان شده و جنگ شروع شد.

رومي‌ها صليب‌هاي خود را بلند كردند و صداهايي از آنان برمي‌خاست كه چون غرّش رعد و برق بود، و اسقف‌ها و علماي آنها آنان را به جنگيدن تشويق مي‌كردند، و رومي‌ها چنان زياد و چنان مسلح بودند كه هرگز لشكري به اين صورت ديده نشده بود، اما مسلمان‌ها همه با هم و يك صدا بر رومي‌ها حمله كردند و رومي‌ها شكست خوردند و پا به فرار گذاشتند و اين جنگ با پيروزي مسلمين به پايان رسيد.

نمايش قهرماني‌ها:
عكرمه بن ابي جهل در جنگ يرموك ايستاد و گفت: من در چند جا با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- جنگيده‌ام و امروز از پيش شما فرار مي‌كنم؟ سپس صدا زد كه چه كسي بر مردن با من بيعت مي‌كند، عمويش الحارث بن هشام و ضرار بن الأزور با او بيعت كردند آنها چهار صد نفر از اسب سواران مسلمين را به همراه داشتند و جنگ بسيار سختي به نمايش گذاشتند تا اينكه بسياري از آنها كشته شدند، و مؤرخين نوشته‌اند كه آنها وقتي زخمي شدند و به زمين افتاده بودند آب خواستند و برايشان آب آورده شد، اما هر يك برادر (ديني)ش را بر خود ترجيح مي‌داد و مي‌گفت آب را به او بدهيد تا اينكه همه مردند و هيچ يك از آنان آب ننوشيدند. و مسلمان‌ها كليساي يوحنا را گرفتند و آن را به دو قسمت تقسيم كردند و نصف آن را مسجد كردند و نصف ديگر آن را به صورت كليسا باقي گذاشتند، و اين مسجد امروزه جامع دمشق ناميده مي‌شود.وفات ابوبكر -رضی الله عنه-
در جمادي الآخره سال سيزدهم هجري ابوبكر بيمار شد بيماري كه به مرگ او انجاميد. و وقتي در آستانه مردن قرار گرفته بود دخترش ام‌المؤمنين عايشه كه در كنار او بود گفت: 
لعمرك ما يغني الثراء عن الفتي
 إذ حشرجت يوماً وضاق بها الصدر

به جانت سوگند كه ثروت وقتي زندگي به آخرين رمق مي‌رسد فايده‌اي نخواهد داشت.

ابوبكر چشمانش را باز كرد و با نگاهي به او گفت: چرا نگفتي: ﴿وَجَاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذَلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ﴾ (ق: 19). «و سرانجام، سكرات مرگ بحق فرامى‏رسد (و به انسان گفته مى‏شود:) اين همان چيزى است كه تو از آن مى‏گريختى». و به ابوبكر گفته شد آيا برايت طبيب را نياوريم؟ گفت: طبيب مرا ديده است و به من گفت: من آنچه مي‌خواهم انجام مي‌دهم (منظورش اين بود كه طبيب خداست). و آنگاه ابوبكر جان به جان آفرين تسليم كرد و اين دنيا را به سوي بهشتي كه پهناي آن به اندازه آسمان‌ها و زمين است ترك گفت چنان پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- او را مژده داده بود، و ابوبكر -رضی الله عنه- در كنار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به خاك سپرده شد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:23.txt">خلافت امير المؤمنين عمر بن خطاب-رضی الله عنه- (از (13) تا (23) هجري)</a><a class="text" href="w:text:24.txt">نسب عمر واسلام او</a><a class="folder" href="w:html:25.xml">مهمترين كارهاي عمر -رضی الله عنه</a><a class="text" href="w:text:32.txt">شهادت عمر -رضي الله عنه</a></body></html>خلافت امير المؤمنين عمر بن خطاب-رضی الله عنه-
(از (13) تا (23) هجري)
خلافت ابوبكر -رضی الله عنه- دو سال و سه ماه ادامه يافت، سپس ابوبكر -رضی الله عنه- وفات يافت و خلافت را او بعد از خودش براي عمر گذاشت و مردم با او بيعت كردند. 

ابوبكر -رضی الله عنه- عمر را شايسته‌ترين فرد براي به عهده گرفتن خلافت مي‌ديد از اين‌رو او را به عنوان جانشين خود تعيين كرد، و عمر بن الخطاب -رضی الله عنه- خلافت را به عهده گرفت، او مدت ده سال خلافت كرد و دوران خلافت او زيباترين سال‌هاي عمر اسلام بعد از دوران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و ابوبكر -رضی الله عنه- محسوب مي‌شوند.

در زماني كه مسلمين مشغول پيكار با لشكر سهمگين روم بودند عمر خلافت را به عهده گرفت، مسلمان‌ها در اين معركه پيروز شدند و دمشق و حمص و قنسرين و اجنادين را فتح كردند و بعد از آن پيروزي بزرگ را كه فتح بيت المقدس بود به دست آوردند.

مسلمان‌ها به دلخواه در سرزمين روم به گشت و گذار مي‌پرداختند، سپس عمرو بن العاص به سوي مصر رفت و آن را فتح كرد و سعد بن ابي وقاص به سمت مشرق به سوي سرزمين فارس رهسپار شد و وارد سرزمين آنها شد، و زيان‌هاي بزرگي را به آنها تحميل كرد. بعد از آن جنگ بزرگ قادسيه به فرماندهي سعد بن ابي وقاص در گرفت كه يكي از جنگ‌هاي سرنوشت ساز بود، سپس خراسان فتح شد، و در دوران عمر مسلمين فتوحات زيادي به دست آوردند.

عمر به شدت مراقب فرماندهان و واليان بود، او از وضعيت فرمانداران را جستجو مي‌كرد، و خبر آنها را از مردم مي‌گرفت، و محمد بن مسلمه فرستاده عمر بود كه براي مطلع شدن از وضعيت فرمانداران مي‌رفت.

عمر شب‌ها بيدار بود و به شدت مواظب امنيت مدينه بود، او به بزرگان اصحاب اجازه نمي‌داد كه از مدينه بيرون بروند و از آنها مي‌خواست تا در مدينه باقي بمانند و او را در مورد كارهايش مشوره دهند[1]، عمر چنان عدالت را اجرا مي‌كرد كه وقتي فرستاده كسري او را ديد كه امير المؤمنين زير درختي خواب است گفت: عادلانه حكومت نموده‌اي بنابراين ايمن هستي و راحت خوابيده‌اي.

از حذيفه بن اليمان روايت است كه گفت: پيش عمر نشسته بوديم او گفت: كدام يك از شما گفته پيامبر را در مورد فتنه‌اي كه چون امواج دريا موج مي‌آورد به ياد دارد؟ حذيفه گفت: آن فتنه با تو كاري ندارد و ميان تو و او دري هست كه بسته است.

عمر گفت: آيا در شكسته مي‌شود يا باز مي‌شود؟

حذيفه گفت: نه، بلكه شكسته خواهد شد. عمر گفت: پس هرگز بسته نخواهد شد، حذيفه گفت: بله، هرگز بسته نخواهد شد.

به حذيفه گفته شد: آيا عمر در را مي‌دانست؟

گفت: بله من به او حديثي گفتم كه اشتباه نيست، به حذيفه گفته شد: آن در كيست؟ گفت: عمر است[2].

پس اين در خود عمر بود و شكسته شدن آن كشته شدن عمر بود كه ابو ل