ت بن قيس انصاري شد، ثابت با او پيمان بست كه اگر هفت اوقيه طلا بپردازد او را آزاد خواهد كرد.
مبلغ هنگفتي بود بنابر اين جويريه اجازه ورود به محضر پيامبر صلي الله عليه وسلم را خواست ونزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد واز او كمك خواست وگفت: ((اي پيامبر خدا! من دختر حارث بن ابي ضرار هستم، حارث سردار قومش است، بلايي كه برسرم آمده از شما پوشيده نيست، در تقسيم غنايم، من سهميه ((ثابت بن قيس)) شدم با او پيمان بستم كه بعد از پرداخت مبلغي مرا آزاد كند واو مبلغ را تعيين نمود، اكنون پيش تو آمده ام تا مرا كمك كني تا آزاد شوم)).
دل پيامبر صلي الله عليه وسلم به حالش سوخت وگفت: اگر مبلغ تعيين شده از طرف ثابت را به او بپردازم وبا تو ازدواج كنم مي پسندي؟ جويريه گفت: بله اي پيامبر خدا. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: من نيز اين كار را انجام دادم.
جويريه از حكم پيامبر صلي الله عليه وسلم كه دستور داده بود كه وام او پرداخت شود و او آزاد گردد راضي بود. اما پدرش ابي ضرار از زماني كه دخترش اسير شده بود آرام نمي گرفت، او چند شتر جمع كرد تا آنها را به مسلمين فديه دهد ودخترش را آزاد كند. شتران را حركت داد ناگهان دو شتر از ميان شترها به شدت مورد پسندش واقع شد و با خودش گفت: اگر اين دو شتر را براي خودم نگاه دارم بهتر است. آن دو شتر را براي خود نگاه داشته و به شرف آن سوي دره ها هدايت كرد وبقيه شتران را به مدينه آورد تا آنها را به عنوان فديه بدهد ودخترش را كه در دست مسلمين اسير بود آزاد كند.
چون به مدينه رسيد با شترها نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت وگفت: اي محمد! شما دخترم را اسير كرده ايد، اين فديه اوست او را آزاد كنيد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: آن دو شتري كه در دره پنان كرده اي كجا هستند؟ حارث به شدت وحشت كرد وبا خود گفت: كسي همراه من نبود كه ببيند من چكار ميكنم بعد كمي ساكت شد ووقتي به سخن آمد گفت: گواهي مي دهم كه هيچ موجودي جز خدا نيست وگواهي مي دهم كه تو اي محمد پيامبر خدا هستي. چون از اين كارم جز خدا هيچ كس اطلاعي نداشته است.
واين گونه به حارث بن ضرار سردار بنومصطلق كه بر جنگ با پيامبر صلي الله عليه وسلم و از بين بردن او لشكر كشي مي كرد به اسلام مشرف شد. حارث كسي را فرستاد كه شترها را بياورند تا فديه دهد ودخترش را آزاد كند وقتي شترها را آوردند به پيامبر صلي الله عليه وسلم گفت: اين فديه دخترم هست، دختر من شايسته نيست كه اسير باشد. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: آيا اگر او را ما قبول كنيم كار خوبي نكرده ايم؟ حارث گفت: بله خوب است. 
ووقتي از جويريه پرسيده شد گفت: من پيامبر صلي الله عليه وسلم را پذيرفته و اسلام آورده ام. پيامبر صلي الله عليه وسلم او را آزاد كرده وبا او ازدواج نمود واسم او را كه بره بود عوض كرد واو را جويريه نام گذاشت(1) .
وقتي مسلمين خبر شدند كه پيامبر صلي الله عليه وسلم با جويريه ازدواج كرده است خانواده و خويشاوندان جويريه را نيز آزاد كردند وگفتند اينها خويشان همسر پيامبر هستند. كه در نتيجه صد نفر از فاميل هاي جويريه آزاد گرديد تا جايي كه عايشه گفت است: ((زني را نمي شناسم كه مانند جويريه براي قومش با بركت باشد))(2) .
قبيله بنومصطلق ايمان آوردند ونعمت الهي شامل حالشان گرديد وجويريه به خانه پيامبر صلي الله عليه وسلم پيوست. خانه او نزديك خانه ام سلمه و عايشه وحفصه بود.
صبح يكي از روزها پيامبر صلي الله عليه وسلم جويريه را ديد كه در خانه اش نشسته است وتسبيح مي گويد در آخر وقت پيامبر صلي الله عليه وسلم دوباره از كنارش گذشت ديد همچنان نشسته است. به ايشان فرمود:
آيا به تو كلمه هايي نياموزم كه آنها را بگويي برايت راحت تر خواهند بود؟
((سبحان الله عدد خلقه)) سه بار.
((سبحان الله رضا نفسه)) سه بار.
((سبحان الله مداد كلماته)) سه بار(3) .
رسول اكرم صلي الله عليه وسلم وفات كرد در حالي كه از جويريه خشنود وراضي بود. جويريه زندگي باقيمانده اش را در سايه حكومت خلفاي راشدين گذراند وچندين حديث از پيامبر روايت نمود.
زندگي او تا زمان خلافت معاويه بن ابي سفيان رضي الله عنه ادامه پيدا كرد ودر دوران حكومت معاويه در سال پنجاه هجري در سن هفتاد سالگي وفات كرد، جنازه او تا قبرستان بقيع تشييع شد ومروان بن حكم امير آن زمان مدينه برجنازه اش نماز خواند.
خدا ام المؤمنين جويريه را رحمت كند وما را در بهشت به او ملحق گرداند.
-------------------------------------------------------
1) قرطبي دار الاستيعاب ج 4 ص 253. 
2) مسند احمد ج 6 ص 277.
3) ترمذي باسند صحيح.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:45.txt">سرفصل</a><a class="text" href="w:text:46.txt">صفيه بنت حيي بن اخطب قبل از ازدواج با پيامبر (ص)</a><a class="text" href="w:text:47.txt">پيروزي وازدواج </a></body></html>صفيه دختر حيي بن اخطب(1)
((وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه آمد ودر قبا نزد بنوعمروبن عوف وارد شد صبح روز ديگر قبل از طلوع خورشيد پدرم حيي بن اخطب وعمويم ابوياسر نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم رفته وتا غروب آن روز برنگشتند، هنگام غروب خسته وكوفته به خانه برگشتند، من از عمويم ابوياسر شنيدم كه پدرم مي گفت: آيا او همان است؟ پدرم جواب داد: بله. عمويم گفت: در مورد او چه احساس مي كني؟ پدرم گفت: سوگند به خدا تا زنده هستم با او احساس دشمني مي كنم)).	
-------------------------------------------------
1) براي نوشتن حالات صفيه به مراجع ذيل مراجعه نموده ايم: مسند احمد ج 6 ص 336 – سير أعلام النبلاء ج 2 ص 231 – أسد الغابة 6/169 – الاستيعاب ج 4 ص 337 – عيون الأثر ج 2 ص 385 – حليه الاولياء ج 2 ص 54 – المغازي للواقدي ص 374 – وبعضي ديگر ازكتابهاي حديث وسيرت.اين كلماتي بود كه با آن صفيه حقيقت احساس خانواده اش را در دوران جاهليت وهنگامي كه محمد صلي الله عليه وسلم به مدينه آمد بيان مي كند، خصوصا حالت پدرش را بعد از ديدن پيامبر صلي الله عليه وسلم بيان مي دارد، پيامبري كه يهوديان منتظر آمدنش بودند، وعجيب اينجاست كه تورات كتاب يهوديان نيز مژده آمدن پيامبر صلي الله عليه وسلم را داده بود ونيز خبر داده بود كه يهوديان با او اعلام دشمني مي كنند واو را نمي پسندند، حيي بن اخطب دشمن پيامبر صلي الله عليه وسلم شد وشروع به توطئه عليه آن حضرت صلي الله عليه وسلم نمود كه در نتيجه دسيسه هايش جنگ بني قريظه كه به پيروزي مسلمين انجاميد رخ داد. بر اثر خيانت حيي بن اخطب به مسلمين وشكستن پيمانهاي كه ميان قوم او ومسلمين بود در جنگ احزاب حيي بن اخطب بدست مسلمانان كشته شد.
صفيه در آن زمان دختر جوان وزيبائي بود كه با مردي از بزرگان يهود بنونظير بنام سلام بن مشكم ازدواج كرده بود. سلام او را طلاق داده بود وصفيه با كنايه بن ربيع بن ابي الحقيق كه از اشراف وبزرگان بنو نظير بود ازدواج كرد، كنانه امانتداري يهود در خيبر بود.
در يكي از روزها صفيه با اضطراب از خواب برخواست تا خوابي را كه ديده بود براي شوهرش تعريف كند وگفت: 
((در خواب ديدم كه ماهي ازطرف مدينه آمد ودر آغوش من افتاد)).
كنانه چون اين سخن را شنيد 