 داد، زني كه به كمال رسيده بود، عاقل ومتدين وبزرگوار وپاكدامن و از اهل بهشت بود، رسول اكرم صلي الله عليه وسلم هميشه او را تعرف وذكر خيرش را مي نمود و او را از ساير امهات المؤمنين برتر مي دانست وچنان در بزرگداشت او مبالغه مي كرد كه عايشه مي گويد: به هيچ زني به اندازه خديجه رشك وغيرت نبرده ام(3). زيرا پيامبر صلي الله عليه وسلم زياد از خديجه ياد مي نمود.
وچون خديجه براي پيامبر بسيار عزيز وگرامي بود قبل از خديجه با زني ديگر ازدواج نكرد ونيز تا زماني كه خديجه زنده بود با زني ديگر ازدواج ننمود، خداوند چند فرزند از خديجه به پيامبر صلي الله عليه وسلم داد.
خديجه مالش را براي پيامبر صلي الله عليه وسلم خرج مي نمود وپيامبر براي او تجارت مي كرد. خداوند پيامبر صلي الله عليه وسلم را دستور داد تا به خديجه مژده خانه اي ساخته شده از مرواريد را در بهشت بدهد كه داد وفرياد و خستگي در آن راه ندارد، و خديجه بارها از زبان عمو زاده اش ورقه بن نوفل شنيده بود كه او خديجه را به آينده اي روشن و پاكيزه و به دين صحيح و آيين يكتا پرستي مژده داده بود.
------------------------------------------
1) سير أعلام النبلاء ج 2 ص 109 و به بعد.
2) سير أعلام النبلاء ج 2 ص 110. 
3) بخاري 7/102، 103 در فضائل أصحاب النبي باب تزويج النبي خديجه وفضلها.وقتي سن پيامبر صلي الله عليه وسلم به بيست سالگي رسيد، به خاطر امانتداري وصداقت در مكه او را به نام محمد امين مي شناختند، در يكي از روزها ابو بطالب عموي پيامبر صلي الله عليه وسلم به او گفت: برادرزاده عزيز، من فردي هستم كه ثروتي ندارم، ومشكلات روزگار، زندگي را برايمان دشوار نموده و سالهاي سختي را گذرانده ام، و ثروت و تجارتي ندارم، اكنون كاروان قوم تو براي تجارت آماده حركت به سوي شام است، خديجه دختر خويلد به افرادي از قريش شترهايش را مي دهد تا با مال او برايش تجارت كنند و اين افراد نيز سود مي برند. اگر تو نزد خديجه بروي وبراي رفتن به سوي شام وتجارت براي خديجه اظهار آمادگي كني تو را بر ديگران ترجيح خواهد داد، چون از صداقت و امانتداري تو خبر دارد(1) .
پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد سخنان عمويش به فكر فرو رفت، اما ابوطالب تفكر محمد صلي الله عليه وسلم را قطع كرده وگفت: گر چه دوست ندارم تو به شام بروي، زيرا مي ترسم يهوديان قصد سويي به جانت كنند، اما چاره اي جز اين نيست(2) .
خديجه زني امانتدار، شريف وتاجري ماهر بود كه كاروان تجاري او در كنار ديگر كاروانهاي قريش از همه جاي دنيا سر مي زد. خديجه اموال خود را به مرداني مي سپرد وهرچه سود به دست مي آمد نيمي از آن را به همان افراد مي داد، مهارت قريشي ها نيز در تجارت مشهور بود.
پيامبر صلي الله عليه وسلم به ابوطالب گفت: شايد خديجه خودش دنبال من كسي را بفرستد.
ابوطالب گفت: مي ترسم كسي قبل از تو نزد خديجه برود ومالش را تحويل گيرد. سخن ابوطالب با برادرزاده اش محمد، اينجا به پايان رسيد وازهمديگر جدا شدند(3) .
خديجه از گفتگوي ابوطالب ومحمد صلي الله عليه وسلم بطريقي آگاه شد، او محمد صلى الله عليه وسلم را مي شناخت كه صداقت وامانت وي در مكه زبانزده خاص و عام است ومردم او را صادق وامين مي خوانند. خديجه گفت: نمي دانسته ام كه او چنين چيزي مي خواهد، سپس كسي را دنبال محمد صلي الله عليه وسلم فرستاد وگفت: به محمد بگو: از آن جا كه تو فردي هستي راستگو و امانتدار، كاروان تجاري مرا به شام ببر ومن دو برابر ديگران به تو مزد خواهم داد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم بعد از شنيدن پيام خديجه نزد عمويش ابوطالب برگشت و آنچه از خديجه شنيده بود برايش تعريف نمود، ابوطالب گفت: برادرزاده ام! اين روزي را خداوند به تو حواله نموده است. كاروان خديجه آماده شد وپيامبر صلي الله عليه وسلم وميسره غلام خديجه به سوي شام حركت كردند، عموهاي پيامبر صلي الله عليه وسلم حمزه وابوطالب كاروانهاي ديگر را سفارش كردند كه مواظب برادرزاده شان باشند، كاروان به راه خود ادامه داد تا اينكه به منطقه شام به شهر بصري رسيد، محمد وميسره در بازار بصري نزديك عبادتگاه راهبي بنام ((نسطورا)) زير درختي اقامت گزيدند، راهب كه ميسره را از قبل مي شناخت نزد ميسره آمد و گفت: مردي كه درسايه آن درخت نشسته چه كسي هست؟ ميسره گفت: او قريشي واز اهل حرم است، راهب به او گفت: آن مردي كه زير درخت نشسته پيامبر است، سپس از ميسره پرسيد: آيا چشمهايش كمي قرمز هستند؟ ميسره گفت: بله، راهب گفت: او آخرين پيامبر است.
ميسره علاوه بر امانتداري، حسن رفاقت وفايده زياد در تجارت چيزهاي ديگري نيز در اين سفر مشاهده نمود، او مي ديد كه هنگام ظهر كه هوا به شدت گرم مي شد دو فرشته پيامبر را كه سوار بر شتر بود سايه مي كردند تا ازگرماي آفتاب در امان بماند(4) .
ميسره وپيامبر صلي الله عليه وسلم از شام به سوي مكه بازگشتند قلب ميسره از محبت پيامبر صلي الله عليه وسلم مالامال بود. ميسره به اندازه اي پيامبر صلي الله عليه وسلم را دوست مي داشت كه گويا برده پيامبر است. چون آنها به مكه رسيدند ديدند كه خديجه در هنگام ظهر بيرون از خانه همراه چند زن كه نفيسه دختر منبه هم در ميان آنها به چشم مي خورد منتظر پيامبر صلي الله عليه وسلم وميسره بودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم نزد خديجه آمد واو را از فايده وسودي كه در اين تجارت عايد شده بود خبر كرد، خديجه خوشحال شد ومزد پيامبر صلي الله عليه وسلم را دو چندان پرداخت نمود. نفيسه دختر منبه مي گويد كه خديجه بعداز بازگشت پيامبر صلي الله عليه وسلم مرا نزد او فرستاد تا از او خبرگيري نمايم، ومن نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم رفتم، و به او گفتم كه محمد چرا ازدواج نميكني؟ او گفت: چيزي در دست ندارم كه ازدواج نمايم.
نفيسه به او گفت: اگر زني كه در ثروت وزيبايي وشرافت مشهور وهم طراز تو باشد وخودش بخواهد با تو ازدواج كند آيا مي پذيري؟
پيامبر صلي الله عليه وسلم گفت: او چه كسي است؟ نفيسه گفت: خديجه، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: خوب، من چگونه مي توانم اين كار را بكنم؟
نفيسه گفت: خودم اين كار را انجام ميدهم(5) .
نفيسه دختر منبه نزد خديجه آمد واو را خبر كرد، خديجه كسي را نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم فرستاد تا در موعد مقرر حضور بهم رساند. ونيز خديجه كسي را نزد عمويش عمروبن اسد فرستاد تا بيايد واو را به عقد محمد در بياورد وبرادر خديجه عروه بن خويلد در كنارش بود. روز ازدواج تعيين گرديد و در همان روز محمد وعموهايش و تعدادي از بني هاشم وعموي خديجه وبرادرش وتعدادي از خويشاوندان او، در خانه خديجه جمع شدند. وابوطالب عموي پيامبر صلي الله عليه وسلم سخن را آغاز نمود وگفت: سپاس خداوندي را كه ما را پرده دار و پاسبان وخادم خانه اش (كعبه) گردانيده است. برادرزاده ام از هر فردي كه با او مقايسه شود شريف تر و عاقل تر وبهتر است، گرچه ثروت ومالش اندك است.
اما بايد دانست كه مال سايه اي است كه از بين مي رود وچيزي است كه همواره درمعرض دگرگوني ونابودي قرار دارد. سپس ابوطا