د.
و همچنین با خطوط واقع و خیال آمیخته میگردند که یکباره می بینی خوف واقعی که ناشی از یک چیز موجود در عالم واقع است پدید میآید، و نیز خوف خیالی ناشی از یک چیزهای خیالی و یا موهومی است بوجو میآید، می بینی که در اینجا یک امید واقعی است که بیک امر واقعی وصل است، و یک امید خیالی است که در عالم و هم و خیال پرورش مییابد.
و با خطوط ایمان به محسوس و ایمان بغیب آمیخته میگردند که سرانجام یکباره می بینی که در پیش پایت خوفی است، متصل بعالم محسوس و خوف دیگری است، متصل بعالم غیب، خوفی است که با خدا اتصال دارد و با تقوی هم آهنگ است، امیدی است که بعالم خاکی اتصال دارد، و امید دیگری است بعالم غیب وصل است، و با خدا رابطه ای ناگسستنی دارد.
و با خطوط مثبت و منفی آمیخته میگردند که ناگهان خوف منفی پدید میآید که انسان را در جای خود میخکوب میسازد و خشک میکند، و خوف مثبتی پدید میاید که انسان را وادار میسازد که در کارهای خطرناک غوطه ور گردد.
و نیز امید منفی پدید میآید امید، سستی، امید بخود بالیدن، و خودپسندیدن، امید مثبتی پدید میآید که میکوشد آنچه را میخواهد بدست آورد، و در این راه از هیچ کوششی باز نماند و با خطوط فردیت و اجتماعیت آمیخته مگردد که سرانجام خوف فردی پیدا میشود که بذات یک انسان منفرد متصل است، و خوف اجتماعی پیدا میشود که با احساس اجتماعی انسان پیوند دارد، اجتماعی که او در آن زندگی میکند و از آن میترسد که مبادا آسیبی به موجودیت آن وارد آید.
و نیز امید فردی است که متصل بذات یک فرد انسان است، و امید اجتماعی است، و آن هنگامی است که آدمی خیرخواه اجتماع باشد، خیرخواه اجتماعی باشد که در آن زندگی میکند، و همینطور و بهمین ترتیب: در هر بار که این آمیزش انجام میگیرد، یک معجون جدیدی پدید میآید، هر بار که خطوط بیم و امید با سایر خطوط تماس میگیرند که معجون دیگری از نفس و روان بشریت ساخته میشود.
و این یک مثال است با برخورد هر یک از این خطوط زوج تکرار میشود که از یکی آغاز میکنیم و سایر خطوط را با آن مقیاس میگیریم، و آن یک مثال خیلی ساده است که هیچ پیچیدگی در آن نیست، و در هر بار از آمیزش و اختلاط هر یک از خطوط زوج بوجود میآید.
و ممکن است که ما بتدریج سه زوج از این خطوط متقابل را باهم آمیخته کنیم و یک معجون جدیدی بسازیم، چنانکه خطوط بیم و امید با خطوط فردیت و اجتماعیت و با خطوط حسی و معنوی آمیخته میکردند که سرانجام انسان برای حفظ خود بحال فردی در یک محیط محسوس میترسد، و در شعاع معنویات برای حفظ موجودیت خود میترسد.
سپس برای ناراحتی اجتماع در محیط محسوس میترسد، و همچنین برای ناراحتی آن در محیط معنویات میترسد، و سپس بتدریج و آرام آرام ترقی میکنیم تا برسیم بآنجا که (اگر بتوانیم) بتصور همة خطوط که درهم آمیخته میگردند و در یک وقت و یکجا یک عمل انجام میدهند بپردازیم.
پس اگر چنین تصوری بتوانیم انجام بدهیم، میتوانیم بگوئیم این است همان نفس و روان بشریت، و این است انسان.
و با این اعصاب روانی درهم آمیخته و شبکه بندی شده و متعدد و گوناگون انسان طعم تعداد بی شماری از مشاعر وجود خود را میچشد، و میداند که در عالم انسانیت چه چیزها و چه خبرها است، و این یکی از نعمت های بی پایان خالق حکیم است، یکی از مواهب عالی است که خدا بوسیلة آن انسان را بسایر مخلوق خود برتری و فضیلت بخشیده، و اعلان داده که (‏ وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ‏)[إسراء / 70] «و به راستى فرزندان آدم را گرامى داشتيم و در بيابان و دريا آنان را [بر مركب و غير آن‏] سوار كرديم و از پاكيزه‏ها به آنان روزى داديم و آنان را بر بسيارى از آفريدگان خويش چنان كه بايد برترى داديم‏» این همان گسترش روانی است، گسترش روانی بی نظیر است در هر آنچه که ما از خلق خدا میدانیم، این همان است که بزندگی انسانیت این همه وسعت و عظمت بخشیده، و این همه تنوع و گسترش داده که بوسیله آنها زندگی انسان از زندگی سایر مخلوق ممتاز گردیده.
این همان گسترش روانی است که برای انسان این موهبت زندگی را در سطح های عالی و متعدد و پیشرفت اقتصادی فراوان حسی و معنوی، مادی و روحی، فردی و اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و فکری، فنی و علمی و عملی بخشیده.
این همان وسعت روانی است که انسان را طوری میسازد که تمدنها را ایجاد میکند، تمدنها را ایجاد میکند که این همه تولید را در عالم ماده و در عالم فکر و در عالم روح بدنیا عرضه کرده است.
این همان است که بانسان اجازه میدهد تا دستهایش در عالم ماده کار کند، و نفس و روانش در اصول عالی انسانیت، و روحش در میدان عقیده و ایمان.
این همانست که بانسان فرصت میدهد تا در عالم محسوسات بخورد و بیاشامد و همة احتیاجات خود را برطرف سازد، و سپس با روح و روانش در عالم ملکوت بی پایان بسیر و سیاحت مشغول گردد، و سپس مشاعرش بتحریک احساسات فنی بپردازد و آنها را در سرودن قصیده ای، و کشیدن تابلوی، و تنظیم آوازی، و یا در هر فنی که میخواهد نمایش بدهد.
این همانست که انسان را طوری میسازد که در میدانهای نبرد بجنگد و پیمانهای صلح را امضاء کند، انسانها را بکشد و خونها را بریزد، و سپس روحش با انسان دوستی روبرو گردد و مانند شعله ای از انسانیت بهمه جا و بتابد، این همانست بانسان اجازه میدهد که کشف کند و دست باختراع بزند و هر روز بیک کشف جدیدی توفیق یابد، و آن یک موهبت بزرگی است که از جانب خدا بانسان عطا شده است، بخاطر حکمتی که او اراده کرده روزی که آسمانها و زمین را بوجود آورده، و دومین مأموریت این خطوط (غیر از توسعه و تنوع زندگی و غیر از متعددساختن فایده و لذتهای گوناگون آن) عبارتست از: انشاء روابط گوناگون و متعدد میان انسان و زندگی، زیرا که خالق بزرگ و آفریننده ای عالم های بی پایان، در حالیکه میخواهد انسان دوران درخشان خود را در زندگی در این جهان گسترده و دورپایان انجام بدهد، خواسته است که او را با زندگی ارتباط بدهد، قبل از آنکه او میخواهد و ما بزودی در فصل آنیده (نیروهای دافعه و ضابطه) از بسیاری از این ارتباطات سخن خواهم گفت، و لکن در اینجا برای ما این اندازه بس که بگوئیم: این خطوط متعدد را نقطه ای اتصالی هست، شبکه بندیهائی هست که نفس بشریت از طریق آنها با زندگی آمیخته میگردد و اتصال مییابد، و از جهت خوف و رجاء، دوستی و دشمنی، حسی و معنوی، واقعیت و خیال، فردیت و اجتماعیت... نمایان میگردد که سرانجام زندگی را از این منافذ متعدد بداخل نفس انسانیت نفوذ میدهد و نفس را هم از همین منافذ بهمین ترتیب: بسوی زندگی بیرون میکشد، در نتیجه بترتیب و تدریج رابطه ها میان انسان و زندگی، انسان و جهان پیوسته عمیق و عمیق تر میشود، و عاقبت این روابط عمیق و وثیق بطور جمعی یکی از ابزار خلافت خدا در روی زمین میگردد، زیرا باید (در علم خدا) این روابط جدا 