ه، بازهم بعقیده خداشناسی باز گشته و بعبادت خدا پرداخته است، و بوسیله رسالتهای آسمانی قبل از آنکه دوباره سرگردان شود راه صحیح خداشناسی و خداپرستی را دریافته است.
و از اینجا است که تطور تصورات منحرف که عقیده را تفسیر و بیان میکند دلالت خود را از دست میدهد، همان دلالتی که علم اجتماع غربی آن را بزور با این تصورات پیوند میدهد، زیرا هیچ دلیلی در دست ندارد که دین را بشر ساخته و از جانب خدا نازل نگشته است، و همچنین دلیلی ندارد که بگوید: عقیده بخدا یک عنصری است گرفتار طوفان تطور، روزی فرا میرسد که بمقتضای همین تطور از میان مردم میرود، و بجای آن یا عبادت دیگری جایگزین میگردد و یا بطور کلی عبادتی نباشد، بلکه این انحرافات تطورزده درست بعکس این داستان دلالت دارد و خلاف گفته های علم اجتماع را ثابت میکند، همان علمی که شیاطین جهان آن را بارمغان آورده اند، چون این ارمغان بطور واضح ثابت میکند که عقیده ثابت است، زیرا از روز اول در همة نسلها و در میان همه ملتها و در همة محیط ها عقیدة بخدا دائم پیدا شده و میشود، خواه براه براست هدایت شود و یا بگمراهی رهنمون گردد، در همه حال قیافه های گوناگونی از خود نشان میدهد، اما سرانجام بازهم عقیده است. بنابراین، پس عقیدة خداشناسی در عالم انسان یک عنصرثابت و پایدار است، بدون تردید.
بلی، قرن بیستم و دانشمندان حرفه ای آن از شیاطین روزگار هرگز نمیتوانند از این انحرافات آن نتیجه را بگیرند که در دل دارند، و نمیتوانند آن طوریکه دلخاهشان است توجیه کنند، و آن این است که مردم قرن بیستم آزادند که بی دین و خدانشناس باشند و بگویند: خارج شدن از میدان خداشناسی یک نوع تجلی بشریت است که در قرن بیستم ساعت ظهور آن فرا رسیده.
نه، هیهات! هرگز، آنچه را که در ظرف صدها هزارسال فطرت ثابت کرده است، این واقعیات منحرف که شیاطین روزگار در این عصر بآن ایمان دارند هرگز نمیتواند لغوش کند، همان شیاطینی که فطرتشان فاسد شده و در بیرون از دایرة آدمیت افتاده اند.
(‏ يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ)، قرآنکریم پس از بیان قضیة ربوبیت خالق بقضیة بعدی میرسد، یعنی: (خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ) این هم یک حقیقت ثابتی است که نه تطورات اقتصادی، نه اجتماعی و نه سیاسی میتواند تغییرش بدهد و نه تطوراسلوبهای تولید، زیرا هیچ یک از این تطورها نمیگویند که انسان در تاریخ خود باصول متعدد باز میگردد، حتی تفسیرحیوانی برای انسان، یعنی: تفسیرداروین همچنین ادعائی نکرده است، بلکه آن هم آخر سر اعتراف دارد که یک اصل مشترک بیش نیست، اما این حقیقت ثابت خیلی چیزها را برایگان در اختیار بشر قرار میدهد، و چون وحدت بشریت و برادری آن یک حقیقت علمی است که امور ارزشمند فراوانی را در پی دارد و همبستگی روابط بشر را با یکدیگر نشان میدهد، و این روابط یک رشته اموریست که نظامهای ساخت بشر از آنها غافلند و اسلام همه را در نظر دارد، دیگر احتیاجی نیست که برگردیم از نظامهای گذشته سخن بگوئیم، همان نظامهائی که از جمهور مردم عده ای را وازده میساختند، یک عده را از صحنة آدمیت دور میکردند، نه برای آنان حقوقی منظور میشد، نه هستی ای و نه آدمیتی، بلکه اینجا فقط از نظامهای باصطلاح متمدن و مترقی موجود در قرن بیستم سخن میگوئیم.
هم اکنون باید دید که برادری و وحدت بشریت در سایه این تفرقه اندازی و این نژادپرستی که روی زمین را سیاه کرده، چگونه خود را نشان میدهد؟ و در سایه این نژادپرستی که در امریکای باصطلاح متمدن و در انگستان مترقی و در افریقای جنوبی معمول است، معنای اخوت و برادری چگونه فهمیده میشود؟ و در سایة این نظامهای شیطانی، این حقیقت ثابت چگونه خود را نشان میدهد که از روز اول تکبر ورزیدند، و از خداپرستی سر برتافتند؟ و فاش و بی پرده گفتند که خداپرستی هم یک طوق پوسیده ای بود که از گردن بشریت باز شد و افتاد، و دیگر احتیاجی بوصیتهای خدائی و آمدن پیامبران نیست، زیرا زندگی بشر قرن بیستم دیگر در عصرعلم است، در عصر نور و دانش است، در عصرترقی و تمدن است، دیگر خودرو است و خودساز، خدا را لازم ندارد.
واقعاً که سرنوشت خانوادگی بشریت عاقبت چه خواهد بود؟ با وصفی که میبینیم سفیدپوستان متمدن گریبان جوان سیاه پوست را گرفته از حق انسانیت محرومش میکنند، بجرم اینکه رنگش سیاه است و بجرم همین سیاهی تا دم مرگ میزنند، شکنجه و آزارش میدهند، از شاخة درخت وارونه آویزانش میکنند، برای اینکه سیاه پوستان دیگر عبرت بگیرند تا دیگر سیاه نشوند، و حال آنکه پلیس سفیدپوست در کنار معرکه حاضر است و ناظر و مراقب تا این جرم سیاه بپایان برسد، و این لکه ننگ صحیح و سالم بدامن معصوم انسانیت بنشیند.
آری آری، این است تمدن عصرحاضر، تمدن پیش تاز و تمدن مترقی که از دیدن دین تکبر میورزد و بقانون خدا با چشم حقارت مینگرد، عقیده خداشناسی را ارتجاع سیاه میداند، عقب ماندگی و سقوط از عالم انسانیت میخواند، آفرین بر این تمدن، آفرین بر این تمدن سازان و صدآفرین بر این تمدن پرستان.
و حال آنکه اسلام ار روز اول این حقیقت ثابت را در تمامی قوانین و توجیهاتش مراعات کرده و محترم شمرده و همه را یکسان حساب کرده، فاش میگوید: ای بشر! ای اولاد آدم! ما شما را شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم که یکدیگر را بآسانی بشناسید و جز شناسائی از این کار منظوری نبود، زیرا نزدیکترین شما در پیشگاه پروردگارتان پاکدامنترین شما است، هرگز نگفته سفیدترین یا متمدنترین شما است، البته از این نوع تمدن که بجرم سیاهی کشتن سیاهان را ثواب میداند، و اگر روزی دولتی سر کار آید و بیک دانشجوی سیاهی حق تعلیم و تربیت بدهد، و در دانشگاهی را برویش باز کند، انقلاب وحشیانه میکند، فریاد و انژادا و واسفیدا میزند، و حال آنکه این از ساده ترین حقوق انسانی است و بی ضررترین اصل مساوات هم همین است.
اما اسلام باصطلاح مرتجع اعلام عمومی صادر میکند و فاش میگوید: هان ای مردم! عربی را بر عجم و عجمی را بر عرب امتیازی نیست، مگر با تقوی و پاکدامنی، هشیار باشید و بدانید اگر بردة سیاه چهره ای بر شما حکمران شود، مادام که قوانین خدا را در میان شما اجرا میکند و بکتاب خدا احترام میگذارد، فرمانش را باید بشنوید و اطاعت کنید، و همچنین اسلام این حقیقت را در واقعه های تاریخی نیز بخوبی مراعات کرده است، زیرا بلال حبشی یک بشر سیاه پوست و اذان گوی پیامبر اسلام است، روز فتح مکه، روز پیروزی آرتش اسلام در پشت بام کعبه مسلمانان قرار گرفته و با صدای بلند و با پوست سیاه آواز اذان سر میدهد و مردم را بیک کنفرانفس عمومی اسلامی دعوت میکند، و این همان کاری است که عرب در عصرجاهلیت و در عصراسلام آن را بزرگ میدانست. عمار، یاسر و ابن مسعود هم کسانی هستند که پیامبر اسلام آنان را در محفل خود جای داد و با نزدیکترین دوستانش برابر ساخت، و بیارانش سفارش کرد که عمار راهنمای خو