آن زن به خباب دستور داد که سرش را داغ نماید. خباب همان آهن را برداشت و داغ نمود و مکرر بر سر مولا و سرپرست خود می‌گذاشت. به راستی که یاری و مدد الهی چه قدر زود بندگان مؤمن و شکیبای پروردگار را در می‌یابد؛ به گونه‌ای که آن زن از خباب خواست تا آهن گداخته را بر سرش بنهد(2). 
با شدت یافتن فشار مشرکان بر مسلمانان ضعیف و ناتوان، خباب نزد پیامبر اکرم(ص) در حالی که رسول خدا در سایه کعبه چادرش را زیر سرش گذاشته بود، آمد و گفت:آیا از خدا نمی‌خواهی که ما را یاری کند؟ آیا برای ما دعا نمی‌کنی؟ پیامبر اکرم (ص) برخاست و نشست و درحالی که چهره‌اش سرخ شده بود، فرمود: «برای مسلمانان ملتهای پیش از شما چاله‌ای می‌کندند و فرد را در آن می‌گذاشتند؛ سپس اره‌ای می‌آوردند و بر فرق سرش می‌گذاشتند و او را از وسط به دو نیم می‌کردند، اما با این حال از دینش دست بردار نبود. برخی دیگر را نیز با شانه‌های آهنین گوشت و رگشان بیرون می‌آمد، اما این کار آنها را از دینشان باز نمی‌داشت. به خدا سوگند که کار این دین چنان قدرت خواهد گرفت که فرد مسافر از «صنعا» تا «حضرموت» راهش را ادامه خواهد داد و جز از خدا و از اینکه گرگ، گوسفندهایش را پاره کند، از کسی هراسی نخواهد داشت، اما شما شتاب به خرج می‌دهید(3). 
شیخ سلمان عوده حفظه الله بر این حدیث، شرح و توضیحی نوشته است، او می‌گوید: سبحان الله! چه پیش آمده بود که چهرة پیامبر اکرم (ص) دگرگون و سرخ شد و قبلاً به پهلو دراز کشیده بود و اینک بلند شد و نشست؟ و یارانش را با این اسلوب قوی و مؤثر، مورد خطاب قرار داد و سپس آنان را از اینکه شتاب می‌ورزند، سرزنش نمود؟ آیا به خاطر اینکه آنها از او خواستند تا برایشان دعا نماید؟ نه هرگز؛ چون او نسبت به امت خود مهربان است. شیوة درخواست خباب این را می‌رساند که این سخنان از قلبی برمی‌خیزند که شکنجه آن را دردمند نموده و سختیها آن را خسته کرده‌اند و مصیبتها آن را از پای در آورده است. بنابراین، پیری زود هنگام را می‌جوید و احساس می‌نماید که مدد و یاری الهی دیر خواهد رسد. اما رسول خدا می‌داند که کارها در وقت خود و به هنگام فراهم آمدن اسبابشان انجام می‌پذیرند و به بلاها گرفتار می‌شوند، اما سرانجام کار به نفع آنها خواهد بود؛ چنانکه خداوند می‌فرماید:
(حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُواْ جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَن نَّشَاءُ وَلاَ يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ) (یوسف، 110)
«تا آن جا که پیغمبران (از ایمان آوردن کافران وپیروزی خود) ناامیدگشته و گمان برده‌اند که (از سوی پیروان اندک خویش هم) تکذیب شده‌اند. در این هنگام یاری ما به سراغ ایشان آمده است و هر کس را خواسته‌ایم نجات داده‌ایم (بلی در هیچ زمان و هیچ مکانی) عذاب ما از سر مردمان گناهکار دور و دفع نمی‌گردد.»
همچنین پیامبر خدا با مشاهدة وضعیت یارانش و بررسی احوال آنان، خستگی و پریشانی که آنان بر اثر شکنجة کافران می‌دیدند، احساس می‌نمود(4). 
باید اعتراف کرد که با خواندن این حکایتها به آسانی نمی‌توان حقیقت وضعیتی که آنها درآن قرار داشتند و از پیامبر اکرم (ص) دعا و طلب مدد الهی را خواستار شدند، درک نمود و نمی‌توان احساساتی را که در وجودشان می‌جوشید دریافت، مگر اینکه درحالتی نزدیک به حالت آنان به سر برد و برخی از رنجهایی را که آنان تحمل نمودند، تحمل نمود.
خلاصه رهنمودهای آن حضرت در این داستان
الف – الگو گرفتن از پیامبران گذشته و پیروانشان در تحمل آزار و اذیت در امر خدا وتأسی به آنان در این مورد.
ب – دلبسته بودن به نعمتهایی که خداوند در بهشت برای مؤمنان شکیبا آماده کرده است و فریب نخوردن به زیباییهای زندگانی دنیا که کافران از آن بهره‌مند شده‌اند. 
ج – امید داشتن به آینده‌ای که خداوند در این دنیا، اسلام را از آن بهره‌مند خواهد ساخت و اهل ذلت و گناه را خوار می‌گرداند(5). 
خباب (رض) از برخی شکنجه‌ها وسختیهایی که از طرف مشرکان بر آنان وارد می‌شد و از معاملاتی که مشرکان پیشنهاد می‌کردند تا آنها را به کفر باز گرداند، سخن گفته است. او می‌گوید: من آهنگر بودم، برای گرفتن بدهی خود نزد عاص بن وائل رفتم. او به من گفت : وام تو را نخواهم داد، مگر اینکه به محمد کفر بورزی. گفتم: هرگز کفر نخواهم ورزید حتی اگر تو بمیری و پس از مرگ دوباره زنده شوی. گفت: «مگر من پس از مردن زنده می‌شوم؟ اگر پس از مردن زنده شوم ، آن گاه وقتی به مال و فرزندانم دست یافتم، وام تو را خواهم داد» آن گاه این آیه نازل شد:
(أَفَرَأَيْتَ الَّذِي کَفَرَ بِآيَاتِنَا وَقَالَ لَأُوتَيَنَّ مَالًا وَوَلَدًا) (مریم، 77) 
نقل است که عمر بن خطاب(رض)  در دوران خلافتش از خباب در مورد شکنجه‌هایی که در راه خدا دیده بود، پرسید: خباب، پیراهنش را بلند کرد و پشت خود را به او نشان داد. گویا به جذام و پیسی مبتلا شده بود. عمر گفت تا امروز چنین چیزی ندیده بودم. خباب گفت : ای امیر المؤمنین آنها آتشی برافروختند و مرا بر آن انداختند؛ سپس مردی از آنها پایش را بر سینه‌ام گذاشت تا اینکه زمین به وسیله پشت من سرد شد و آتش را چربیهای بدنم خاموش کرد(7). 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) محنة المسلمین فی العهد المکی، ص 95.
2) همان، ص 96.
3) البخاری، مناقب الانصار، باب مالقی النبی(ص) و اصحابه، ج 4، ص 238.
4) البخاری، مناقب الانصار، باب مالقی النبی (ص) و اصحابه، ج 4، ص 238.
5) الغرباء الاولون، ص 145-146.
6) مسند احمد، ج 5، ص 111.
7) الروض الانف، ج 2، ص 98.روش پیامبر اکرم (ص) رفتار و برخورد با مردم با فرزانگی و حکمت بود. او با بزرگان و رهبران قبایل با نرمی و مهربانی رفتار می‌نمود و با کودکان نیز مهربانی می‌کرد. ابن مسعود (رض) از دیدار محبت‌آمیز پیامبر اکرم (ص) با خود این گونه سخن می‌گوید: تازه به سن بلوغ رسیده بودم و گوسفندان عقبه بن ابی معیط را می‌چراندم. پیامبر اکرم (ص) و ابوبکر از کنار من گذشتند. آن حضرت فرمود: ای جوان! نزد تو شیر یافت می‌شود؟ گفتم: آری. ولی امانت هستند. فرمود: آیا گوسفندی هست که اصلاً شیر نداشته باشد؟ من بزی را نزد او آوردم. دستی بر پستانهایش کشید و آن را در ظرفی دوشید و علاوه بر اینکه خودش نوشید به ابوبکر نیز داد و سپس به پستان گفت: جمع شو و آن جمع شد. ابن مسعود می‌گوید: نزد او آمدم و گفتم ای پیامبر خدا! از این سخن به من بیاموز. پس دستی بر سرم کشید و گفت: «خدا بر تو رحم نماید؛ تو نوجوانی هستی که دیگران را علم می‌آموزی.»(1) 
سخنان پیامبر اکرم (ص) باعث مسلمان شدن عبدالله بن مسعود را فراهم نمود به خصوص گفت: «من امانت‌دار هستم» سخن دیگری که پیامبر اکرم(ص)  به او گفت «تو نوجوان معلمی هستی.» و این دو کلمه نقش بزرگی در زندگی او داشتند و او بعدها از دانشمندان برجسته قرار گرفت. عبدالله در حالی که در دوران جاهلیت در شرک و بت پرستی غوطه‌ور بود، امّا بعد از اینکه اسلام را پذیر