ن أبی وهب و نوفل بن عبدالله در حالی که لباس حرب در بر داشتند بر اسبان خود سوار شده و جولان دادند تا از مکان تنگی از خندق جستن کردند و به طرف مدینه آمدند و عمرو بن عبد ود که شجاع قریش بود و در جنگ بدر نیز حاضر و زخمی شده بود و او را فارس یلیل میگفتند وبا هزار سوار مقابل بود و در وادی یلیل بر هزار نفر فائق آمده بود، پس بنا کرد فریاد کردن و مبارز خواستن، علی(ع) برخاست در حالی که غرق در آهن بود و عرض کرد یا رسول الله اجازه! حضرت فرمود: او عمرو است بنشین، عمرو فریاد کرد: ألا رجل! و گفت: کجاست آن بهشتی که شهیدتان آرزو دارد؟ پس ثانیا علی برخاست و عرض کرد: یا رسول الله من جواب او را می‌دهم، ثالثا عمرو فریاد زد و این رجز بخواند: 
و لقد بححت من النداء
		بجمعکم هل من مبارز

و وقفت اذ جبن المشجع
		موقف البطل المناجز

إن السماحة و الشجا
		عة فی الفتی خیر الغرائز

علی(ع) برخاست و گفت: یا رسول الله من حریف اویم، حضرت فرمود: او عمرو است! عرض کرد: و اگر چه عمرو باشد! رسول خدا(ص) عمامة سحاب را نه دور بر سر او بست، سپس فرمود: برو و بر او دعا کرد: اللهم احفظه من بین یدیه و من خلقه و عن یمینه و شماله و من فوق رأسه و من تحت قدمیه. حضرت علی(ع) در مقابل عمرو آمد و جواب او داد: 
لا تعجلن فقد أتا
		ك مجیب صوتك غیر عاجز

ذو نیة و بصیرة
		و الصدق منجی کل فائز

إني لأرجوا أن أقیم علیك نائحة الجنائز
		من ضربة نجلاء یبقی ذکرها عند الحزائز

عمرو گفت تو کیستی؟ گفت: من علی بن ابی طالب، عمرو گفت: غیر تو کسی که سن بیشتری داشته باشد نیست؟ زیرا من خوش ندارم خون تو ریخته شود، علی فرمود: لیکن من خوش دارم که خون تو ریخته شود، او غضب کرد و از اسبش پیاده و شمشیر خود را کشید مانند شعلة آتشی به طرف علی دوید، حضرت او را استقبال کرد، عمرو شمشیر حوالة او کرد که سپر حضرت را قطع کرد و به فرق مبارک و عمامة او رسید و سر حضرت را شکافت، حضرت نیز شمشیری بر دو پای او زد که بر قفا افتاد و غباری بین ایشان بر انگیخت، پس صدای علی(ع) را به تکبیر شنیدند حضرت فرمود: بخدا قسم علی او را کشت، چون سر عمرو را خدمت رسول خدا(ص) آورد؛ حضرت فرمود: «أبشر یا علي فلو وزن الیوم عملك بعمل أمة محمد لرجح عملك و ذلك لأنه لم یبق بیت من بیوت المشرکین إلا و قد دخله وهن بقتل عمرو و لم یبق بیت من بیوت المسلمین إلا و قد دخله عز». پس چون عمرو به قتل رسید رفقای او متفرق شدند و مسلمین ایشان را دنبال کردند و خواستند که از خندق بگذرند نوفل بن عبدالعزی را جوف خندق یافتند و او را سنگ باران کردند تا اینکه زبیر بن عوام او را کشت. مشرکین فرستادند که جثة عمرو را به ده هزار درهم بخرند، رسول خدا(ص) فرمود: ما قیمت مرده‌ها را نمی‌خوریم بیائید آن را ببرید، و چون علی سر عمرو را خدمت رسول خدا(ص) برد ابوبکر و عمر برخاستند و پیشانی علی را بوسیدند. و در جنگ خندق تیری از حیان بن قیس آمد به سعد بن معاذ رسید و رگ اکحل او را برید، سعد دعا کرد: خدایا حیات مرا باقی بدار تا چشم مرا از جهت بنی قریظه روشن گردانی! و در این حال نعیم بن مسعود اشجعی آمد خدمت رسول خدا(ص) و عرض کرد من مسلمان شده‌ام، اما کسی از قومم نمی‌داند، پس هر امری دارید بفرمائید حضرت فرمود تو یک فرد بیش نیستی اگر نزد ما بمانی، اما هر چه می‌توانی تفرقه بین کفار بیفکن که حرب خدعه است، پس نعیم رفت نزد بنی قریظه و گفت: من دوست شمایم و قسم به خدا شما و قریش و غطفان نسبت به محمد یکسان نیستید، زیرا شهر شهر شماست و اموال و اولاد و زنان شما اینجاست ولی قریش و غطفان در بلاد دورند اگر فرصتی دیدند با شمایند و اگر صلاح ندیدند می‌روند و شما را در چنگال محمد می‌گذارند و شما طاقت او را ندارید، پس شما وارد جنگ نشوید تا گروی از اشراف قریش و غطفان بگیرید و نگه دارید تا مبادا بروند و شما را تنها بگذارند، یهودیان گفتند: رأی خوبی زدی، سپس نعیم رفت نزد ابو سفیان و اشراف قریش و گفت شما که دوستی مرا با خودتان می‌دانید من برای شما نصیحتی آورده‌ام پس آن را کتمان کنید گفتند: بگو تو نزد ما متهم نیستی، گفت: آیا می‌دانید که بنی قریظه از کار خود پشیمان گشته‌اند و نزد محمد فرستاده‌اند که ما برای رضایت تو چند نفر از اشراف قریش را بعنوان گرو می‌گیریم و نزد تو می‌فرستیم تا گردنشان را بزنی سپس با تو هستیم تا ایشان را از بلاد خود بیرون کنیم، پس اگر بنی قریظه کسی را بگرو خواستند یک نفر را نزدشان نفرستید و از ایشان حذر کنید، و از آن طرف نزد غطفان رفت و گفت: من فردی از شما هستم و همان سخنان با قریش را با ایشان نیز، پس چون صبح گردید روز شنبه بود در ماه شوال سال پنجم از هجرت، ابو سفیان عکرمه بن أبی جهل را با چند نفر فرستاد نزد بنی قریظه و پیغام داد که ای یهود ما خسته‌ شدیم چرا برای قتال با محمد بیرون نمی‌آئید؟ ایشان گفتند: امروز روز شنبه است که ما در آن کاری نمی‌کنیم، و ما با شما قتال نخواهیم کرد تا چند نفر از مردان خود را بعنوان گرو بدهید که مبادا بروید و ما را در مقابل محمد بگذارید، ابو سفیان گفت: نعیم ما را بر حذر داشت، پس به ایشان پیغام داد که ما یک نفرمود نزد شما نخواهیم گذاشت، می‌خواهید مقاتله کنید و نمی‌خواهید نکنید، یهود گفتند: این است و الله آنچه نعیم به ما گفت، پس جواب دادند که ما مقاتله نمی‌کنیم. و خدا ایشان را مخذول گردانید و نفاق بین ایشان افکند و باد سرد تندی در شب‌های زمستان سخت فرستاد تا قریش را فراری داد. 
از حذیفه بن یمان روایت شده که أیام خندق ما را فشار و گرسنگی و خوف بقدری گرفته بود که جز خدا نمی‌داند، و رسول خدا(ص) تا می‌توانست در شب نماز می‌خواند، سپس فرمود: آیا مردی هست که برود خبر این قوم را بیاورد تا خدا او را رفیق من در بهشت قرار دهد. حذیفه گفت: یک نفر از ما جواب ندادند از ترس و فشار و گرسنگی، پس چون کسی جواب نداد رسول خدا(ص) مرا صدا زد من ناچار شدم جواب بگویم، گفتم: لبیک. فرمود: برو و خبر این قوم را بیاور و کاری نکن تا برگردی، گوید من رفتم میان قوم ناگاه دیدم باد و لشکر باد خیمه‌های ایشان را بهمزده و آتش‌های ایشان را خاموش گردانیده و دیگ‌های ایشان را آرام نگذاشته ناگاه ابوسفیان از خیمه‌اش بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش ببینید غیره در میان شما نباشد، حذیفه گوید: من مبادرت کردم و از طرف یمین و یسار خود جویا شدم؟ گفتند: ما فلانی هستیم، ابو سفیان بار خود را بست و گفت: ای گروه قریش اینجا جای ماندن نیست، اسب و شتر ما از بین رفت، و بنی قریظه تخلف کردند و باد هم از تندی نمی‌افتد و چیزی برای ما نگذاشته، پس سوار مرکب خود شد در حالی که پای بند آن را باز نکرده بود، گفتم خوبست تیری به این دشمن خدا بزنم و او را بکشم و تیر را بر کمان گذاشتم و خواستم رها کنم متذکر قول رسول خدا(ص) شدم که فرمود: کاری نکن، پس تیر را بیرون آوردم و برگشتم که خبر دهم او را، حضرت مشغول نماز بود، من آمدم زیر قدم رسول خدا(ص)، عبای خود را بر من افکند تا اینکه نمازش تمام شد و او را خبر د