هْلِكُمْ أَجْمَعِينَ.
سپس حضرت یوسف(ع) برادران را به پادشاهِ مصر و رجالِ کشور معرّفی کرد، و این معرّفی تأثیر بسیار خوب و عمیقی داشت. زیرا اهلِ مصر تاکنون گمان می‌کردند یک غلامِ کنعانی بر اثرِ لیاقت، این قدر محترم و محبوب شده و عقیده داشتند که فرماندة آنان یک بندة زرخرید است. ولی چون یوسف(ع) برادرانش را معرّفی کرد، معلوم شد نوادة ابراهیم خلیل الرّحمن و دارای نسبِ بزرگ و فامیلِ محترمی است که به بزرگی معرّفی شده. باضافه برای اینکه برادران را شاد کند و از خجالت نجات دهد به ایشان فهمانید که شما باعثِ عزّت و مزید احترامِ من شدید. پس از آن، حضرت یوسف(ع) از پادشاه مصر یک مرتع و چراگاهی مناسب برای خاندانِ یعقوب به واگذاری خواست و او هم واگذار کرد تا مهاجرت کنند و خود را از تنگی و فشار قحطی نجات دهند. و وسائل و عرّابه‌ها نیز در تحت اختیار آنان گذاشت با مرکبهای زین کرده که تا تمام اثاثیة و گلة خود را به مصر انتقال دهند. واگر می‌خواست به ایشان کمک دهد تا در فلسطین باشند هم از یکدیگر جدا بودند و هم بودجة حمل ونقل خواربار زیاد می‌شد.
بهرحال فرزندانِ یعقوب به کمالِ غرور و موفّقیّتی که به خاطرشان خطور نمی‌کرد، رسیدند، زیرا هنگامی که خواستند به سوی مصر حرکت کنند پریشان ونگران و مورد سوءظن پدر و متحیّر بودند که چگونه امرِ پدر را در موردِ جستجوی یوسف(ع) اطاعت کنند، و کاری کنند که دیگر خاطرة خیانتشان تجدید نشود، و از طرف دیگر نگرانِ گریه و نابینائیِ پدر و از طرفِ دیگر فشارِ تهیدستی و بضاعتِ ناچیز.
امّا حالا دیگر تمام این غصّه‌ها و گرفتاریها برطرف شده پس در حالیکه از خوشحالی سرشار و لبریز بوده آمادة حرکت شدند و از نشاط روی پای خود نمی‌ایستند. و با برادرِ بزرگشان و به ظنِ قوی با بنیامین یازده نفری تصمیم به حرکت دارند، برای اینکه بنیامین کسان خود را ببیند و کارهای شخصی خود را انجام دهد.
امّا پیراهن به دست کیست و کدامیک افتخارِ حملِ پیراهن را دارد؟ معلوم نیست و شاید پیراهن را قبلاً فرستادند که تا می‌رسند پدرِ خود را بینا ببینند.آیه 94 الی 95
متن آیه:
وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ(يوسف/94) قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ(يوسف/95)
ترجمه: و چون کاروان از مصر بیرون شد پدرشان گفت: براستی من بوی یوسف را می‌یابم اگر نسبتِ غلط به من ندهید(94) گفتند: به خدا قسم تو در همان گمراهیِ دیرینِ خود هستی.(95)
نکات: خاندان قحطی‌زدة یعقوب(ع) روزشماری می‌کنند که بزرگانشان غلّه بیاورند. و می‌دانند چند روز سفرِ ایشان طول خواهد کشید و حدس می‌زنند همین روزها از مصر خارج خواهند شد. دیگر چه خبر شده چیزی نمی‌دانستند. ولی سخن تازه‌ای از يقعوب(ع) می‌شنوند که باورکردنی نیست. آیا یعقوب خبر غیبی از وحی می‌گوید؟ می‌گوید: من بوی یوسفم را می‌یابم، زمانِ وصال نزدیک شده. آیندة سعادتمندی که از خوابِ یوسف در سی سال قبل حدس می‌زد، به همین زودی رخ می‌دهد. در چهرة یعقوب(ع) نشاطی نمایان است. گویا به او وحی شده. آیا اگر به وسائلی مانند گیرنده می‌شود صدا را از فرسنگها از شرق و غرب گرفت امّا بوی یوسف را چگونه می‌توان گرفت؟ مگر یوسف چه بوئی دارد؟ چگونه تا به حال این بو را با نیروی شامة نبوّت نگرفته و حال دریافته؟ می‌توان گفت: مقصود از بوی یوسف، بوی دیدار است. مثلاً می‌گویند: در فلان جنگ بوی فتح و ظفر می‌آید که فتح و ظفر نزدیک شده. بوی صلح می‌آید یعنی صلح نزدیک شده. اگرچه صلح و ظفر بو ندارد. و مقصودِ حضرت یعقوب ظاهراً همین است که دیدن یوسف(ع) و وصالِ او نزدیک شده.
علمای تفسیر دیده‌اند پیراهن یوسف(ع) و یا خودِ یوسف(ع) بوئی نداشته تا از مصر به کنعان برسد، زیرا پیراهن یا از پنبه یا کتان و یا ابریشم است و اینها بوی مخصوصی ندارند. رائحة خوش از گل و یا از بعضی روغن‌هاست که هوا ذرّاتِ لطیف آنها را پراکنده می‌کند، ولی این خاصیّت در پیراهن و یا جسمِ یوسف نیست، این است که بعضی گفته اند مقصود شامّة باطن است که چیزهائی را از دور درک می‌کند مانند گوشِ باطن و یا چشمِ باطن که چیزهائی را درک می‌کند که با چشم و گوشِ ظاهر نمی‌توان درک کرد، و از این جهت در آیاتِ بسیاری کفّاری که چیزی را درک نمی‌کردند خدا کر و کور خوانده یعنی کر و کور باطنی و یا مثلاً در روایات آمده که چند طائفه بوی بهشت را از پانصد سال راه درک می‌کنند و چند طائفه از گنهکاران بوی بهشتی که از پانصد سال راه، می‌وزد درک نمی‌کنند. و یا رسول خدا(ص) فرموده: بوی اویس قرنی را از یمن می‌شنوم و استشمام می‌کنم: إنی أشم نفس الرحمن من صوب الیمن. و یا مجنون عامری می‌گوید: 
أرادوا لیخفوا قبرها عن حبیبها
		و طیب تراب القبر دل علی القبر

هر که این شامّة باطنی ویا شامّة نبوت بوده که یعقوب(ع) داشته ولی دیگران نداشتند و سخنِ او را باور نمی‌کردند. ولی باید گفت: مقصودِ یعقوب از جملة: إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يوسُفَ، همین قرب وصال است نه بوی آن. آیا بوی خوش یوسف عزیز در رشته‌هائی از مهر بوده که از مصر تا کنعان کشیده شده؟ امواج محبّت و یا امواج و اشعّة نبوّت این بو را از پسر به پدر رسانیده؟ آیا این امواج از امواج رادیو حسّاستر و دقیق‌تر بوده و امکان دارد که محبّت امواجی داشته باشد که در پیشرفت صنعت کشف شود. و اگر امواجی داشته، حتماً از خاندان آن حضرت مخفی بوده و الّا نمی‌گفتند: إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ. ممکن است در آینده دستگاهی اختراع شود که موجهای مهر ومحبّت را از شرق به غرب برساند، آیا حضرتِ یعقوب(ع) از طرفِ خدا چنین دستگاهی داشته؟ چنانکه آوازه‌های عالم ماده را به گوش جهانیان می‌رسانند، همانطور بوی یوسف را با دستگاهِ غیبیِ قلبی می‌رسانده؟ کما اینکه آوازِ حقایق را از کنگرة عرش به گوش رسول خدا(ص) می‌رساندند. در روایتی هم آمده که هنگامِ هر نمازی جارچی از عرش ندا می‌کند: برخیزید و با نماز خود آتشی که در پشت سر افروخته‌اید خاموش کنید. آیا محتاج به این توجیهات می‌باشیم و یا خیر بگوئیم مقصود همان قربِ وصل است مجازاً.
مفسّران آمده‌اند برای پیراهن توجیهاتی کرده‌اند که پیراهن، پیراهنِ بهشتی بوده از حضرت ابراهیم(ع) لذا چنین بوئی داشته، ولی تمام این علل، علیل است.
نواده‌های یعقوب چون سخنِ پیرِ روشن ضمیر را باور نمی‌کردند می‌گفتند: گرسنگی برای ما بس نیست که این پیر هم قوز بالا قوز شده وسخنان باورنکردی می‌گوید. لذا به او گفتند:تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ. اینان حقّ داشتند چون جریاناتِ پشتِ پرده و اسرارِ پنهانی عالم الهی را خبر ندارند. خیال می‌کنند سخنِ یعقوب(ع) توخالی است. ولی آینده نشان داد که آن پیرِ روشن ضمیر حقایق را درک کرده که سایر مردم از درک آن عاجز بودند و کسانی بعلّتِ غرور علمی وجهل مرکّب و کسانی هم از نادانی انکار می‌کردند و لذا خود