 دزدی که استرقاق شد اولا: آقای او نگهبان اوست تا دیگر این کار را نکند. ثانیا: دزدیِ مال برای رفعِ حاجت است و حوائج بنده با آقای اوست دیگر احتیاج به دزدی ندارد، و اگر مالی به دست آرد از آقای اوست پس دیگر دزدی نتیجه‌ای برای او ندارد.
لذا حضرت یوسف(ع) نمی‌توانست از مجازات دزد صرفنظر کند.
فرزندان یعقوب(ع) به حکمِ اضطرار، بنیامین را تسلیم قانون کردند و با یأس و ناامیدی از حضور مرخص شدند.آيه  30 الي 33
‏متن آيه : ‏
‏ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ‏(30) وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِينَ(31) قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَکِيمُ(32) قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ(33)

ترجمه: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت که من در زمین جانشینی قرار خواهم داد، گفتند آیا کسی را که در آن فساد کند و خون بریزد قرار می‌دهی، و حال آنکه ما تو را تسبیح می‌کنیم و به ستایشت مفتخریم و تو را تقدیس می‌نمائیم، خدا فرمود من چیزی را می‌دانم که نمی‌دانید(30) و آموخت به آدم تمام آن نامها را، سپس عرضه کرد ایشان را بر فرشتگان و فرمود مرا به اسماء ایشان خبر دهید اگر راست می‌گوئید(31) گفتند تو منزهی برای ما علمی نیست جز آنچه به ما آموخته‌ای تو خود دانای حکیمی(32) گفت ای آدم ایشان را به نامهای آنان خبر ده، پس چون ایشان را به نامهای آنان خبر داد خدا فرمود آیا نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را می‌دانم و آنچه آشکار و آنچه را پنهان نمائید می‌دانم.(33)
نکات: الف و لام «الملائکه» دلالت دارد بر اینکه ملائکة معینی بوده‌اند، و لفظ کل و بعض ذکر نشده، پس قضیه مجمله و در حکم قضیة جزئیه می‌باشد. پس مخاطبی بعضی از ملائکه بوده‌اند، و اگر جای دیگر گفته شده «فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» مقصود از کل همان ملائکة مخاطبین است نه تمام ملائکة کروبیین، پس مخاطب به سجده بعضی از فرشتگان بوده‌اند و شرافت حضرت بر همان بعض ثابت می‌گردد نه بر تمام.
و از جملة: «جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً» چند مطلب استفاده می‌شود: اول، خلیفه با تنوین آمده یعنی جانشینی و این کلمه اضافه نشده تا معلوم گردد مستخلف عنه کیست، و اگر خلیفتی و یا خلیفه‌الله می‌فرمود و یا خلیفه السابقین می‌فرمود معلوم می‌شد خلیفة خدا است، و یا خلیفة سابقین. اگر بگوئیم خلیفة خدا است صحیح نیست زیرا خدا نه جا دارد و نه مکان تا کسی به جای او جانشین شود و مقام او را هم ممکن نیست کسی احراز کند، و لذا باید گفت مقصود همان است که ملائکة مخاطبین فهمیدند که آدم باید خلیفة سابقین گردد که در زمین فساد و خونریزی می‌کردند از طائفة جن و یا نسناس و یا آدمهای دیگری که بوده و از بین رفتند، و لذا گفتند: «أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ» و اگر جانشینی خدا بود که مفسد و سفاک نبود. و از سؤال ملائکه و جواب خدا معلوم می‌شود مقصود از خلیفه فقط تنها آدم نبوده، بلکه آدم بوده با اولادش که در زمین فساد و خونریزی می‌کنند، و اگر مقصود خود آدم بود او که مفسد و سفاک نبود، و خدا در جواب می‌فرمود: لایفسد ولایسفک، بلکه خدا حدس ملائکه را تصدیق کرد، ولی فرمود:(إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) ، یعنی با اینکه خلیفه مفسد و سفاک است من در خلق او مصلحتی می‌بینم که شما نمی‌دانید و از آیات بعد معلوم می‌شود شرافت علم. و دیگر شرافت آدم بر سایر موجودات به علم است. و از تعلیم خدا به آدم آن اسماء را، سرّ خلقت و حکمت آن را بیان فرموده است. و اسمائی که تعلم آدم شد چه اسمائی بوده؟ بعضی گفته‌اند اسماء تمام موجودات بوده چه جمادی و چه نباتی و چه حیوانی و چه ملکی، و بعضی گفته‌اند اسماء الله بوده، ولی چون اسمائهم و یا أسماء هؤلاء آمده می‌توان گفت اسماء عقلا از انبیاء و متّقین بوده، زیرا ضمیر"هم" ویا اسم اشارة "هؤلاء" نه به خدا برمی‌گردد و نه به موجودات غیر ذوی‌العقول، پس مقصود شاید أسماء اصناف ملک و جن و بشر بوده، و اگر گفته شود ضمیر عقلاء بعنوان تغلیب آمده سایر موجودات را نیز شامل است. بنابراین ظاهر آن است که بگوییم چون ملائکة قوای غضبیّه و شهویّة آدم را ملاحظه کردند او را مفسد و سفاک دیدند، امّا خدا در تسویة این صفات مصلحتی دیده که تزاحم این صفات با صفات حسنه موجب تکمیل است، مثلاً تا تزاحم صفات عقلیّه با صفات شهویه نباشد، رشد و صفاتی از قبیل عفّت پیدا نمی‌شود و بشرهایی مانند ابراهیم و اسماعیل و یحیی به کمال نمی‌رسند، پس مرجع ضمیر "هم" در "اسمائهم" و "هؤلاء" در "اسماء هؤلاء" که ملائکه نمی‌شناختند همان انبیاء و متّقینی مانند شهدا وصدّیقین می‌باشد وحضرت آدم همچون نماینده‌ای از بشرها، ملائکه را با خبر کرد. اگر بگوئی چگونه ملائکه اسماء را نمی‌دانستند و اگر نمی‌دانستند چگونه پس از اخبار آدم فهمیدند که او راست می‌گوید و پذیرفتند؟ ممکن است جواب گوئیم چنانکه ذکر شد اینان یک صنف از ملائکه بودند و علمی به اسماء و خصوصیات آن نداشتند، و چون حضرت آدم خبر داد یا ملائکة دیگری بودند که گواه صدق او بودند، ویا ملائکه از قرائن فهمیدند که او راست می‌گوید. در اینجا ملائکه گفتند «نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ»؛ فرق بین تسبیح و تقدیس این است که تسبیح تنزیه از نقائص ذاتی، ولی تقدیس از قبایح افعالی است. و دیگر اینکه مقصود ملائکه از جملة: «أتجعل...» اعتراض بر افعال خدا نبود زیرا ایشان حق را تقدیس می‌کردند، بلکه هدف ایشان سؤال از حکمت ایجاد بود. و مقصود از جملة: «إن کنتم صادقین» اثبات کذب نبود، بلکه مقصود اقرار به عجز و جهل بود، و لذا گفتند: «لاعلم لنا». و جملة "لا علم لنا" دلالت دارد که ملائکه چیزی را بدون تعلیم و تعلم نمی‌دانستند پس آنانکه مدعی تصفیة باطن شده و گویند بریاضت و تصفیه می‌توان علم لدنی پیدا کرد، و یا به مجهولاتی پی برد، و یا مانند خدا کار کرد تماماً دروغ است زیرا ملائکه با کثرت عبادت و عصمت چیزی جز به تعلم ندانستند. حتی مدعیان تصفیه حدیثی جعل کرده که: "عبدی اطعنی حتی اجعلك مثلی"، و این حدیث مدرکی ندارد. و جملة: «أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ...» دلالت دارد که احدی از مخلوق حتی ملائکه به غیب آسمان و زمین و از باطن و اسرار قلبی غیر خود آگهی ندارند. و جملة «وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ 