 بلند و هدف عالی دارد به مقامات بلند می‌رسد. عللِ عقب‌ماندگی و بی توفیقی اکثر مردم کوته‌نظری و کوته‌فکری است. حضرت یعقوب(ع) چون خواب فرزند خود را شنید، متوجّه شد که فکر بلند و معنویّت بزرگی در مغز این کودک زیبای شکر لب، دور می‌زند که چنین خوابی دیده، وباید آن را تقویت کند و او را امیدوار سازد. و چند نکته را به او خاطرنشان ساخت: 
1- يجْتَبِيكَ رَبُّكَ؛ فکر طفل معصوم را متوجّه پروردگارش نمود که در هر قدمی، اساس پیشرفت و ترقّی، توکّل و اعتمادِ بر عنایت پرورگار است. اگر کودکی فهمید که خیری نیست جز از طرف پروردگارش، بزرگترین درهای خوشبختی برای او باز شده و این فکر، تمامِ حرکات او را از انحراف حفظ می‌کند و تمام مشکلات را برای او آسان می‌کند، و یک چشمة سرشاری از معنویّات واخلاق واعمال نیک در دل او وارد می‌شود که روز به روز رفتار او زیباتر می‌شود. این است که حضرت یعقوب(ع) او را امیدوار به پروردگارش کرده و می‌گوید: خدا تو را برمی‌گزیند، یعنی مقام نبوّت به تو عطا می‌کند.
2- وَيعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ؛ او را به اهمّیّت علم و دانش متوجه می‌سازد. یعنی از این خوابِ تو چنین می‌فهمم که مشکلات و گرفتاریهای سیاسی و غیرسیاسی بدست و فکر تو حلّ می‌شود. علاج قحطی و گرفتاری ملّت گرسنه و آبرودادن به فامیل و قضایای عجیب را تو با علمِ خود کشف می‌کنی. از این بیان معلوم می‌شود که پس از توحید و خدا شناسی که باید در فکرِ طفل پرورید و تقویت کرد، فکر دانش و علم است.
بعضی تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ را به معنای تعبیر خوابها و منحصر به آن دانسته‌اند. و این اشتباه است، زیرا أحادیث جمع أحدوثه می‌باشد و آن به معنی عجیب و مشکل و اعجوبه است، و تأویل هم به معنی کشف واقعیّات است از مادة أول یعنی برگشت از ظاهر کلام به حقیقت و کیفیّت آن. و اگر أحادیث جمع حدیث باشد معنی چنین می‌شود: خدا مآل و واقع اخبار را به تو یاد می‌دهد.
3- وَيتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيكَ. یوسف عزیز را متوجّه می‌کند که خدا از چیزی در حقّ تو دریغ ندارد و نعمت کامل و فیض خود را از کمال و جمال و ملک و مال و مقام به تو عنایت می‌کند. اگرچه نعمتِ کامل، همان دینِ حقّ و علم و دانش است و بلکه در این آیه نبوّت است.
4- كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيكَ ... چیزی که بسیار اهمّیّت دارد: توجّه دادن طفل است به عظمت و بزرگی آباء و اجدادش، البتّه در صورتیکه پدران طفل از صلحاء و اتقیاء و مصلحین و مجاهدین باشند. و در اینجا حضرت یعقوب(ع)، یوسف عزیز را متوجه می‌کند که پدرانِ تو مقام ارجمندِ روحانی و عظمتِ نبوّت را داشته‌اند تو نیز باید بکوشی و چراغ این دودمان باشی و موجب سربلندی پدران گرامی گردی. یکی از فصول برنامة تربیت و ترقّی نوباوگان، توجّه دادن ایشان است به عظمت و بزرگی اجداد و نیاکانشان اگر از صلحاء بوده‌اند، که در این صورت قهراً یک نشاط و همّتی در نفس طفل پیدا می‌شود و او را برای احراز مقام خانوادگی به کوشش وا می‌دارد.
در این آیه اگرچه پدرِ بزرگوار، خواب یوسفِ عزیزش را تعبیر نکرده، أمّا به او فهمانیده که خوابِ او آثار زیادی دارد.
و نقل شده که: حضرت یوسف(ع) در سن هفت سالگی خواب دید که عصای زبرجدی به او داده شد و آن عصا را او به زمین فرو برد و هر یک از برادرانش نیز عصاهای خود را در اطراف آن در خاک فرو بردند. ولی عصای او مانند درخت تنومندی شاخ و برگ بسیار برآورد، و عصاهای برادرانش بهمان حالیکه بودند در سایة آن قرار گرفتند. این خواب به گوش برادرانش رسید، و از همان وقت نسبت به او بدبین شدند و با خود گفتند: این کودک از هم‌اکنون در فکر ریاست بر ما است. و در مقام آزار او بودند. ولی حضرت یعقوب(ع) که علاقة مفرطی به این طفل شیرین داشت در حفظ او می‌کوشید و او را به خود نزدیک، و از برادران دور می‌داشت، واوقات خود را با او می‌گذرانید. چون در سیمای او لیاقت نبوّت می‌دید. و چون به سن نه یا دوازده رسید و خواب سجدة آفتاب و ماه و ستارگان را دید، پدرش سفارش أکید کرد که مبادا برادرانش از خواب او مطّلع شوند و بر او حسد برند، و در مقام اذیّت او برآیند. البتّه یعقوب(ع) نیز در إخفاء آن کوشید. ولی برخلاف انتظار این راز، از پرده برون افتاد، و به گوش برادران رسید.
آیا خود یعقوب(ع) که به آیندة درخشان طفل معصوم امیدوار بود، و از فرط نشاطی که در دلش موج می‌زد خواست بکاهد و خاطر خود را سبک کند با همسر خود که محرم رازش بود اظهار کرد و او را به کتمان سفارش نمود. ولی خود یعقوب(ع) که نتواست این سرّ را نگه دارد از دیگری چه توقّع! بهرحال چون برادرانش از خواب دوّم خبر شدند یکباره آتش حسد در درونشان مشتعل شد و با سابقة بدبینی دیگر نتوانستند خودداری کنند، و این خواب را به خودشان تعبیر کردند و گفتند: یازده ستاره مائیم. و ممکن است در آینده یوسف بر ما ریاست کند و بجائی برسد که پدر و مادرش نیز در مقابل او تواضع کنند. این موضوع برایشان قابل تحمّل نبود و در مقام برآمدند که علاج واقعه قبل از وقوع نموده و خود را خلاص کنند.آیه 7
متن آیه:
لَقَدْ كَانَ فِي يوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ
ترجمه: به یقین در زندگی یوسف و برادرانش نشانه‌هائی است (عبرت‌انگیز) برای جویاشونده و سؤال‌کنندگان.(7)
نکات: برادران یوسف همه بزرگ و در زندگی مستقلّ شده‌اند چنانکه خود گفتند: «وَنَحْنُ عُصْبَةٌ» ولی فراموش کرده‌اند که در کودکی تا چه حدّ مورد لطف پدر بوده و از عواطف او بهره برده‌اند. و الآن هم توجه ندارند که پدر بزرگوار تا چه نسبت به آنان عدالت را مراعات می‌کند، ولی فقط این را می‌بینند که یوسف خردسال مورد ألطاف پدر است.
یوسف(ع) طفلی بود که از کودکی آثار نبوغ وعظمت از هر جهت از در او هویدا بود. حسن صورت، جمال سیرت، قد و قامت رعنا، روی زیبایش مورد تعجّب هر پیر و برنا. بطوری خداوند قدرت‌نمائی کرده وعالم حسن و زیبائی را در قالب او ریخته که نقش زیباتر از آن تصور نمی‌شد. اصلاً حسن و زیبائی از موضوعاتی است که کسی قدرت اندازه‌گیری آنرا ندارد فقط می‌شود فهمید، ولی نمی‌شود وصف و بیان نمود، یدرک ولا یوصف است. در خبر از رسول خدا(ص) آمده که در شب معراج یوسف را در جمع انبیاء(ع) دیدم بمانند ماه شب چهارده بود. نوشته‌اند که بلند بالا، بازو و ساق سطبر، لطافت و صفای جسدش باندازه‌ای بود که همه را به تعجب وامی‌داشت. و نیز در خبری آمده که خدا نیمی از حسن را به یوسف و نیمی دیگر را میان افراد بشر تقسیم کرد. در زیبائی بی‌مانند و قهرمان جمال و ضرب‌المثل زیبائی بوده و علل حسن او بظاهر از چند جهت بود: 
1- از جهت وراثت زیرا جدّش اسحاق از زیبائی و جمال فوق‌العاده برخوردار بود. جدّه‌اش ساره(ع) مادر اسحاق(ع) عیال حضرت ابراهیم(ع) موقعیّت تاریخی دارد که در توارات راجع به جمال او حکایاتی آمده، به اندازه‌ای که حضرت ابراهیم(ع) در مهاجرت و مسافرت خود تا جائیکه امکان داشت او را از انظار پنهان نگاه می‌داش