خواند به شك مي‌افتاد و در مورد آنها از بزرگان كليسا سئوال مي‌كرد، اما جوابي شافي كه درد شك او را شفا دهد، نمي‌شنيد. به هر حال او كشيش شد و به تبليغ دين مسيحيت پرداخت. شبي در خواب ديد كه مردي او را صدا مي‌زند و از او مي‌خواهد سورة اخلاص را در قرآن بخواند. او آن خواب را از جمله خواب‌هاي شيطاني تعبير نمود اما تكرار آن رؤيا در شب‌هاي بعد او را به تفكري عجيب و در نهايت به سمت قرآن سوق داد. او توحيد خالص را در قرآن يافت و تكريم و تمجيد قرآن از مسيح و مادرش - علیهما السلام- را بسيار بالاتر از آن تكريم‌هايي دانست كه كليسا براي عيسي (ع) متصور مي‌شد. او مسلمان شد و نام خود را به محمد سعيد تغيير داد و علناً آن را اعلان نمود. بزرگان كليسا به تهديد و شكنجة او پرداختند و در نهايت او را به زندان انداختند ولي چون ديدند كه به هيچ وسيله‌اي نمي‌توانند او را از راهي كه انتخاب كرده است، بازگردانند، مجبور شدند كه او را آزاد كنند و سپس تمام املاك و دارايي او را مصادره نمودند. او به خانه و نزد همسرش كه او نيز مسلمان شده و مونس غربت و تنهايي او بود، بازگشت. محنت زندان او را ثابت‌قدم‌تر نموده بود و او با عزمي راسخ ديگران را به اسلام دعوت نمود و در مدت بسيار كمي حدود 280 نفر پس از شنيدن سخنان او به اسلام گرويدند. مسلمان شدن اين تعداد خشم اسقف كارلويوس رئيس كشيشان اتيوپي را برانگيخت، و باعث شد كه بار ديگر به زندان افتد اما اين‌بار از طرف دولت منجستو دستگير شد. پس از ديدار دكتر عبدالله عمر نصيف مديركل رابطة جهاني اسلام در اتيوپي با منجستو، محمد سعيد از زندان آزاد شد و به امر دعوت و تبليغ خود ادامه داد. او مي‌گفت: آرزوي خصوصي من اين است كه والدينم به دين اسلام بگروند و آرزوي عمومي من اين است كه روزي دعوتگر بزرگي در راه اسلام شوم. او به آرزوي خود رسيد و يكي از دعوتگران بزرگ در اتيوپي و قارة آفريقا شد. بارها مورد تهديد واقع شد و به او حمله شد و تصميم قطعي بر اين گرفته شده بود كه او بايد از بين برود. به سفارش مسلمانان او اتيوپي را ترك و همراه با همسرش به عربستان رفت تا مدتي در شهر مكه و در كنار مسجدالحرام بياسايد و به عبادت خداوند مشغول شود. اما دسيسه‌ها و توطئه‌ها براي از بين بردن او هم‌چنان ادامه داشت. او زبان عربي فصيح را در مكه ياد گرفت، و بخشي از قرآن را حفظ نمود عبادت‌هاي او در مسجدالحرام همراه با چشماني پر از اشك بود و از اين‌كه خداوند بر او منت نهاده و او را هدايت كرده بود، سپاس‌گذار بود. در اين مدت دختري زيبارو كه مدتي در كليساي محمد سعيد در اتيوپي خدمت كرده بود،‌ خود را به شهر مكه رسانيد و با چشماني اشك‌بار از محمد سعيد خواست كه او را در پناه خود بگيرد، زيرا او بعد از شنيدن سخنان محمد سعيد به اسلام گرويده و خانواده‌اش پس از پي بردن به اين مسئله درصدد قتل او برآمده‌اند، و او از ترس جان كشورش را ترك نموده و فرار كرده است. محمد سعيد او را دلداري داد و به او قول داد كه او را در پناه خود بگيرد. دختر به محمد سعيد پيشنهاد ازدواج داد و آن دو با هم ازدواج نمودند و محمد سعيد او را در شهر جده و همسر اولش را در مكه ساكن نمود. پس از مدتي دختر از خانه متواري شد و محمد سعيد بيمار شد و در بيمارستان به او اعلان نمودند كه به بيماري ايدز مبتلا شده است. آري، اين‌بار نقشة‌ دشمنان محمد سعيد كارگر افتاد. آنها دختر مبتلا به ايدز را با حيله‌ها و ترفندهاي زياد نزد محمد سعيد فرستاده بودند تا او را از بين ببرد. دختر پس از به جاي گذاشتن اين بيماري در بدن محمد سعيد و همسرش به اتيوپي فرار كرده بود. همسر محمد سعيد بسيار دوام نياورد و پس از مدتي دست و پنجه نرم كردن با بيماري جان به جان آفرين تسليم نمود. غصة مرگ همسر و بيماري، محمد سعيد را روزبه‌روز نحيف‌تر و ضعيف‌تر مي‌كرد و سرانجام او نيز به ديار باقي شتافت و در شهر مكة مكرمه به خاك سپرده شد.پروفسور خالد بلانكين شيپ / او در خانواده‌اي مسيحي آمريكايي بزرگ شد و به علت علاقه به مذهب خود به يادگيري تعاليم آن پرداخت و تا سال 1973 عضو كليساي پروتستان در آمريكا بود. او در اين سال پس از آشنايي با قرآن و تاريخ اسلام به دين مبين اسلام مشرف شد. او در سال 1983 فوق‌ليسانس خود را در رشتة تاريخ اسلامي از دانشگاه قاهره گرفت، و در سال 1988 توانست در رشتة تاريخ از دانشگاه واشنگتن به درجه پروفسوري نائل شود. او در بخش اديان دانشگاه تمپل آمريكا عضو افتخاري بوده و به همراه پروفسور محمود ايوب كه سمت استادي در آن دانشگاه را دارد بخشي را با نام اديان‌شناسي تأسيس نموده‌اند كه در زمينه‌هاي حديث، فقه، تاريخ، سيره پيامبران براي دانشجويان تدريس مي‌كنند. او دربارة اسلام مي‌گويد: «گسترش اسلام بسيار مهم است، زيرا اسلام ديني است كه رستگاري ديگران را نيز مي‌خواهد».<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:118.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:119.txt">سرگذشت يوسف استس از زبان خود او</a></body></html>يوسف استس كشيش آمريكايي از يك خانواده كه همگي كشيش بودند، پا به عرصة گيتي نهاد و همراه پدر و مادر خود سال‌ها مبلغ مسيحيت بود. وي بعد از آشنايي با اسلام واقعي به دين اسلام مشرف شد و خانوادة حقيقت‌جوي او نيز بعد از مدتي به دين اسلام گرويدند. سرگذشت او از زبان خودش شنيدني‌تر است.«در طول پنجاه سال گذشته از زندگيم، من ازدواج كرده، ازدواجم به طلاق و جدايي كشيده، مجدداً ازدواج نموده و داراي پنج فرزند و چهار نوه شده‌ام. در شرايط مختلف زندگي كرده‌ام؛ زماني بسيار تنگدست بوده و زماني بسيار ثروتمند شده‌ام. تمام ايالت‌هاي آمريكا را درنورديده‌ام و از كشورهاي زيادي ديدن كرده‌ام از جمله فرانسه، آلمان، انگلستان، ايتاليا، سوئد، دانمارك، موناكو، ‌باهاما، كانادا،‌ مكزيك، هلند، ايرلند و استراليا. از لذت مصاحبت با شاهزداگان، گدايان، فرمانروايان و بردگان برخوردار بوده‌ام. مهمان چندين كاخ بوده و عضو انحصاري كلوپ‌هاي مختلف در كشورهاي گوناگون بوده‌ام و حتي در زندان با زندانيان مصاحبت داشته‌ام. من بر روي اين زمين خاكي ثروت هنگفتي را به دست آورده و آن را نيز از دست داده‌ام. هنگامي كه دوازده سال بيشتر نداشتم شروع به تجارت نموده و پيش از رسيدن به سن سي‌وپنج سالگي اولين مليون دلار زندگي را به دست آوردم و در سن چهل سالگي آن را از دست دادم. پس از آن نيز بارها و بارها مبالغ هنگفت زيادي را به دست آورده‌ام و از روي ناداني آنها را از دست داده‌ام اما هرگز احساس نكرده‌ام كه زيان ديده‌ام.
مهم‌ترين چيزي كه من در اين دوران كشف كردم، رمز موفقيت و خوشبختي بود. رمز آن جواب درست دادن به اين سئوالات است:
1.	هدف از زندگي چيست؟
2.	آيا خدايي وجود دارد؟
3.	چگونه مي‌توانيم به او برسيم؟
4.	آيا بعد از مرگ، زنده شدني وجود دارد؟
5.	من كيستم؟
تا زماني‌كه به اين سؤالات جواب‌هاي قانع‌كننده‌اي داده نشود، انسان نمي‌تواند ب