ت و نسايي هم كه كتابي بنام ((خصايص الامام علي)) در ويژگيهاي امام علي به رشته ي تحرير در آورده، شيعه شده و ابن قتيبه شيعه شده و حتي طه حسين هم كه از معاصرين است پس از نوشتن كتاب ((الفتنه الكبري)) و ذكر حديث غدير و اقرار به حقايق ديگر، او هم شيعه شده است!!! حقيقت اين است كه هيچ كدام از اينها شيعه نشده اند و هرگاه نام شيعه را مي برند به بدي و ناسزاگويي ياد مي كنند و تا آنچه كه توانسته اند در دفاع از عدالت صحابه قلم فرسايي كرده اند.[249] در پاسخ به ياوه گويي هاي تيجاني عرض مي شود: 
1- اين روايت كه فاطمه رضي الله عنه   از ابوبكر و عمر شاكي بوده است. از كتاب ((الامامه و السياسه)) نقل شده است، اين كتاب منسوب به ابن قتيبه است و به نام ((تاريخ الخلفاء)) شهرت دارد و پيرامون آن صحبت خواهد شد. 
2- روايت منسوب به ابن قتيبه كه در آن حضرت فاطمه از شيخين شاكي شده است، و قطعاً روايت، دروغ است، هيچ سندي برايش ذكر نشده است و در هيچ كتاب معتبر حديث، ذكري از آن به ميان نيامده است. اگر آقاي تيجاني مي تواند صحت روايت مذكور را ثابت كند، حداقل يك دليل در اين باره ارائه دهد و به خدا سوگند، من از انصاف اين رافضي دروغگو شگفت زده هستم. او در اين بحث از حديثي كه نه به لحاظ متن صحيح است و نه به لحاظ سند، استدلال مي كند اما از طرفي ديگر او احاديثي را كه متناً و سنداً صحيح هستند، صرفاً به خاطر اينكه با ميل و هوسهاي شيطاني او مطابقت ندارند، ضعيف قرار مي دهد. مانند، حديث ((لو كنت متخذاً خليلاً لاتخذت أبا بكر خليلاً)). 
آفرين بر اين انصاف دروغين. 
3- امام اين گفته ي تيجاني كه بعضي از متعصبان ابن قتيبه را به شيعي بودن متهم كردند، قطعاً دروغ است. هيچ كدام از اهل سنت هم چنين سخني نگفته است. زيرا بزرگترين منتقد ابن قتيبه امام ابوبكر بن العربي مالكي است. او در كتاب بلند پايه ي خود ((العواصم من القواصم)) از ابن قتيبه و كتابش سخن به ميان آورده است و چنين گفته است: ((اما الجاهل فهو ابن قتيبه فلم يبق ولم يذر للصحابه رسماً في كتابه ((الإمه و السياسه)) يعني ابن قتيبه نادان است، وي براي صحابه هيچ گونه نشانه و اثري در كتابش ((الامامه و السياسه)) باقي نگذاشته است. البته امام ابن العربي در صحت نسبت اين كتاب بسوي ابن قتيبه مشكوك است. چون مي گويد: ((إن صح عنه جميع ما سبق))[250] يعني اگر همه ي آنچه گذشت از وي به صحت برسد. محب الدين خطيب كه بر كتاب ((العواصم من القواصم)) تعليق نوشته است، مدعي شده است كه هيچ مطلبي در ((الإمامه والسياسه)) از ابن قتيبه ثابت نيست و اگر نسبت اين كتاب به امام ابن قتيبه صحيح باشد، بي گمان واقعيت امر همان است كه ابن العربي درباره ي او گفته است. زيرا كتاب ((الإمامه والسياسه)) مملو از جهل، غباوت، سخن هاي بسيار ركيك و شيطنت است.[251] 
 
4- آري، اين گفته ي تيجاني: فالطبري عندنا (اي عند المعاند السني) تشيع والنسايي الذي الف كتاباً في خصايص الإمام علي تشيع . . . الخ. 
(طبري نزد ما سنيان متعصب شده و نسايي صاحب كتاب ((خصايص الامام علي)) شيعه شده . . .) 
در اين خصوص بايد عرض شود: 
توضيح يك نكته را كه شايد عامه ي مردم شيعه و سني از آن آگاهي ندارند، لازم مي دانم و آن عبارت است از فرق ميان ((رفض)) و تشيع و به خاطر اينكه اين فرق توضيح داده شود، لازم است كه به شرح معاني لغوي و اصطلاحي هر دو واژه ي ((رفض و تشيع)) پرداخته شود. 
((رفض)) در لغت، بر گرفته از ماده ي ((رفضه، يرفضه)) است و يرفضه، رفضاً و رفضاً به معني ترك دادن است، روافض به هر لشكري كه فرمانده خود را ترك كرده باشد، اطلاق مي گردد. رافضه، يعني يك گروه و دسته از آنان لشكر. و رافضه گروهي از شيعه بودند كه بدست زيد بن علي بيعت كردند و بعد از او خواستند تا از شيخين (ابوبكر و عمر رضي الله عنهما) تبري كند. اما زيد بن علي از چنين عملي انكار كرد و گفت: آن دو وزيران جد من يعني رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  بودند. آنگاه او را رها كردند و از وي دوري جستند و به همين مناسبت، اين گروه به ((رفض)) نسبت داده شده اند و به آنها رافضي مي گويند.[252] 
اما معني اصطلاحي ((رفض))؟؟؟ هو تقديم علي علي ابي بكر و عمر، يعني مقدم و برتر دانستن حضرت علي، از حضرت ابوبكر و حضرت عمر رضي الله عنه   است. 
ابن حجر در مقدمه ي فتح الباري شرح بخاري مي نويسد: ((والتشيع محبه علي و تقديمه علي الصحابه . . . الخ. يعني تشيع عبارت است از: محبت با علي رضي الله عنه   و مقدم دانستن آن حضرت از حضرت ابوبكر و حضرت عمر رضي الله عنه   ـ بنابراين هر كس كه حضرت علي رضي الله عنه   را در فضل و بزرگي از ابوبكر و عمر رضي الله عنه   مقدم بداند، او در شيعه بودنش غلو كرده است و به او كلمه رافضي گفته مي شود ديگر نه شيعه است. اگر همراه با مقدم دانستن، ساير صحابه و علي الخصوص شيخين را سب و شتم و نسبت به آنان بغض ورزد. او در ((رفض)) ((غلو)) كرده است و اگر معتقد به رجعت بسوي دنيا باشد، آنگاه در غلو شدت اختيار كرده است.[253] 
شيخ الاسلام امام ابن تيميه مي فرمايد . . . كلمه يا واژه ي ((رافضه)) وقتي ظاهر شد كه در دوران خلافت ((هشام)) عده اي از شيعيان، زيد بن علي بن الحسين را ترك كردند و از همان زمان كه زيد ادعاي امامت كرد، شيعه به دو گروه، رافضه و زيديه تقسيم شدند. زيرا وقتي كه درباره ي حضرت ابوبكر رضي الله عنه   و حضرت عمر رضي الله عنه   از زيد سوال شد، او از آن دو تجليل كرد. آنگاه گروهي او را رها كردند. زيد گفت: ((رفضتموني)) فسموا رافضه لرفضهم إياه يعني شما مرا ترك كرديد، از آن وقت رافضي ناميده شدند به خاطر اينكه آنان او (زيد) را رفض، يعني ترك كرده بودند. و آن گروه از شيعه كه به خاطر تجليل زيد از حضرت ابوبكر و عمر، او را ترك نكردند، زيديه ناميده شدند و به زيد نسبت داده شدند.[254] ميرزا محمد تقي لسان الملك كه از اماميه است به اين مطلب اعتراف نموده، مي گويد: 
((اصحاب و ياران زيد وقتي كه با وي بيرون شدند، از او درباره ي ابوبكر و عمر سوال كردند. او در جواب گفت: من درباره ي آن دو، خبر خير و خوبي چيزي نمي گويم و از خانواده و فاميل خود، درباره ي آن به جز خير، چيزي نشنيده ام، آنگاه سوال كنندگان گفتند: پس تو از گروه و جماعت ما نيستي و از مجلس او بلند شدند و او را رها كردندـ زيد گفت: شما امروز ما را رفض كرديد و از آن روز آن گروه به رافضي موسوم شدند. 
وي در ادامه ي سخنانش مي گويد . . . زيد شيعيان را از طعنه زدن به اصحاب رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  منع مي كرد وقتي براي آنان روشن شد كه او از شيخين تبري نمي كند، آنگاه از مجلس و محضر او بلند شده و او را رها كردند. از آن به بعد، كلمه ي ((رفض)) به هر كس كه در مذهب غلو مي كرد و طعن را براي اصحاب رسول الله صلي الله عليه وسلم  جايز قرار مي داد، گفته شد.[255] حسن بن موسي نوبختي كه از متكلمان اثني عشريه مي باشد، اعتراف دارد كه رفض و طعن درباره ي ابوبكر و عمر، در ميان شيعيان حضرت علي رضي الله عنه   نبود و نخستين كسي كه طعن و رفض را رواج داد، عبدالله بن سبا يهودي بود . . . و كان ممن اظهر الطعن علي ابي بكر