ست (مجمع الزوايد ج9 ص72 هيثمي) و مي گويد: ((رواه الطبراني باسانيد و رجال، وهذا رجال الصحيح غير اسد بن موسي وهو ثقه)) مجاهد مي گويد: هرگاه مردم درباره موضوعي اختلاف نظر پيدا كنند، ببينيد، موضع عمر چيست؟ آن را اختيار كنيد.[582] ابوعثمان النهدي مي گويد: ((عمر ميزان بود، چنين و چنان نمي گفت.))[583] ممكن است آقاي تيجاني به اين دلايل قانع نباشد ناچارم ديدگاه اهل بيت را درباره حضرت عمر از كتب خود شيعه نقل كنم. حضرت علي بن ابي طالب، وصي شيعيان در مقام تعريف از زمان حكومت حضرت عمرy مي گويد: ((لله بلاد فلان فقد قوم الاود و داوي العمد خلف الفتنه و اقام السنه، ذهب نقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها و سبق شرها، أدي الي الله طاعته و انقاه بحقه، رحل و تركهم في طرق متشعبه لايهتدي فيها الضال ولا يستيقن المهتدي.[584] وقال عنه ايضاً ووليهم وال فاقام واستقام حتي ضرب الدين بجزانه.[585] ترجمه: خدا شهرهاي فلان (عمر بن خطاب) را بركت دهد و نگاه دارد او كجي را راست كرد و بيماري را معالجه كرد. (مردم شهرهايي را به دين اسلام گرواند) و سنت را بر پا داشت. تباهكاري ها را پشت سر انداخت (در زمان او فتنه اي رخ نداد) پاك جامه و كم عيب از دنيا رفت به نيكويي خلافت را دريافت و از شر آن پيش گرفت (تا بود امر خلافت منظم بود و اختلال در آن راه نيافت) طاعت خدا را به جا آورد و از نافرماني او پرهيز كرد و حقش را ادا نمود. از دنيا رفت در حالي كه مردم را در راههاي گوناگون انداخت به طوري كه گمراه در آنها راه نمي يابد و راه يافته بر يقين و باور نمي ماند. امام قوم (شيعه) ابراهيم الثقفي در كتاب ((الغارات)) مي نويسد كه حضرت علي ولايت عمر را چنين مي ستود: ((و تولي عمر الامر و كان مرضي السيره ميمون النقيه))[586] (عمر زمام حكومت را در دست گرفت. او مردي نيك سيرت و مبارك خصلت بود. و وقتي كه عمر درباره رفتن و جهاد كردن با روميها از علي نظر خواهي كرد، علي فرمود: (إنك متي تسير إلي هذا العدو بنفسك فتلقهم بشخصك فتنكب، لا تكن للمسلمين كانفه دون اقصي بلادهم، ليس بعدك مرجع يرجعون إليه، فابعث إليهم رجلاً مجرياً واحفز كعه اهل البلاء والنصيحه، فإن أظهرك الله فذاك ما تحب، وإن تكن الأخري كنت رداء للناس و مثابه للمسلمين)[587] ترجمه: تو خود اگر بسوي اين دشمن (قيصر روم و لشكريانش) روانه شوي و در ملاقات با ايشان (زد و خورد) مغلوب گردي براي مسلمانان شهرهاي دور دست و مرزنشين پناهي نمي ماند بعد از تو مرجعي نيست كه (براي جلوگيري از فتنه و فساد) به آنجا مراجعه نمايند، پس (مصلحت در اين است كه تو در اينجا بماني.) و به جاي خود مرد جنگ ديده و دليري بسوي روميها بفرستي و به همراهي او روانه كن كساني را كه تاب و توان تحمل سختي جنگ داشته و پند و اندرز را بپذيرند. اگر خداوند او را غالب گردانيد، اين همان چيزي است كه ميل داري و اگر واقعه ديگري پيش آمد تو ياور و پناه مسلمانان خواهي بود. (مي تواني تجديد قوا كرده به جنگ روميها بفرستي.) و امام ديگر شيعيان، محمد آل كاشف الغطا در كتاب (اصل الشيعه و اصولها) مي گويد: وقتي علي بن ابي طالب اذعان كرد كه دو خليفه، ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) در نشر كلمه ي توحيد، تجهيز سپاه اسلام و گسترانيدن فتوحات، نهايت سعي و تلاش را به خرج دادند، تبعيض نكردند و ستم روا نداشتند، بيعت كرد و براي صلح و آشتي آماده شد، و به همين خاطر علي دخترش، ام الكلثوم را به عقد عمر درآورد.[588] قضيه فقط به اينجا و اين حد خاتمه نمي يابد بلكه بر اساس اعتراف اربلي، عليy يكي از فرزندان خود را به اسم ((عمر)) مسمي كرد (كشف الغمه للاربلي ج6 ص78) اين نام گذاري به خاطر محبت . احترامي بود كه حضرت عليy نسبت به خليفه دوم، عمر بن خطابy قايل بود، آيا بعد از اين براي احدي جاي شك مي ماند درباره اينكه خداوند، حق را در زبان و قلب عمر قرار داده است؟! ((نقدي بر ادعاي تيجاني داير بر اينكه عمر عليه خود گواهي داده است))

آقاي تيجاني مي گويد: بخاري در صحيح خود در باب مناقب عمر بن خطاب چنين نقل مي كند: وقتي عمر مورد ضربت قرار گرفت، شديداً احساس درد و الم مي كرد، ابن عباس كه وي را توصيه به صبر مي كرد و خطاب به وي گفت: اي اميرالمومنين، تو در صحبت رسول الله صلي الله عليه وسلم  بودي، نيك با وي رفتار كردي و بعد از وي جدا شدي در حالي كه او از شما خرسند و راضي بود. بعد در صحبت و معيت ابوبكررضى الله عنهبودي و به خوبي با وي رفتار كردي و بعد از او جدا شدي در حالي كه او از شما راضي بود. بعد تو با مردم بودي و با مردم نيكو رفتار كردي و در حالي از آنان جدا مي شوي كه آنان از تو رضايت دارند. عمر گفت: معيت با رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  و جلب رضايت و خشنودي او، منتي بود كه خداوند بر من نهاده است. صحبت با ابوبكر و جلب رضايت ايشان نيز منت و احسان الهي است كه بر من شده است. البته آنچه از بي صبري كه تو در من مشاهده مي كني از ناحيه تو و ياران تو است. اگر من به اندازه ي زمين طلا مي داشتم همه آنها را در برابر نجات از عذاب الهي فديه مي دادم. تيجاني مي گويد، علاوه بر اين، تاريخ اين گفته ي او را به ثبت رسانده است: ((اي كاش من يك قوچ اهلي مي بودن، تا مدتي كه مي خواستند مرا فربه مي كردند و بعد براي دوستان و مهمانانشان مرا ذبح مي كردند، كباب مي كردند، خشك مي كردند و مي خوردند و به صورت مدفوع خارج مي كردند و اي كاش بشر نمي بودم.[589]
مي گويم: 
بي گمان گفته حضرت عمر در هنگام وفات دال بر شدت و ازدياد خوف او از خداوند متعال است و اين حكايت از قوت ايمان او به پروردگار دارد. به دليل اينكه از شداد بن اوس روايت است كه رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  فرمود: خداوند مي فرمايد: سوگند به عظمت و جلال خودم دو امن و دو خوف در بنده ي من يك جا جمع نمي شوند. اگر او در دنيا از عذاب من خود را مامون بداند، او را روز قيامت كه تمام بندگانم را حشر مي كنم، دچار خوف و وحشت خواهم كرد. اگر او در دنيا از من بترسد، روزي كه بندگانم را حشر مي كنم وي را در امان خواهم داشت.[590] علاوه بر اين حديث مذكور (مستدل تيجاني) صحابي بودن عمررضى الله عنه را ثابت مي كند و مويد اين مطلب است كه رسول الله صلي الله عليه وسلم  در حالي از دنيا رفته است كه از عمر بن خطابرضى الله عنهخشنود و راضي بوده است. لذا خوف عمررضى الله عنهاز خداوند نشاني كثرت و شدت تقواي او است. علاوه بر اين، قاتل او از مسلمانان نبود بلكه فردي مجوس و آتش پرست بود و اين خودش نوعي اعزاز و افتخار است براي او. مسلم در صحيح خود از عوف بن مالك از رسول الله صلي الله عليه وسلم  چنين روايت مي كند: (بهترين امامان و رهبران شما كساني هستند كه شما آنان را دوست داريد و آنان نيز با شما محبت مي ورزند، آنان براي شما دعا مي كنند و شما براي آنان دعا مي كنيد و بدترين امامان و رهبران شما كساني هستند كه در حق شما لعن و نفرين مي كنند و شما آنان را نفرين مي كنيد.[591] عمررضى الله عنه فرمانروا و خليفه عادل و با انصافي بود كه مردم او را دوست مي داشتند و از او خشنود بودند.  امام 