ره فكر كرد كه چه بايد كرد و چگونه آن را افشا نمايد، در اين اثناء خبر وفات ابوبكر در بين لشكر شيوع يافت و مطلع شدند كه حضرت عمر به خلافت رسيده است».
خالد از سابقه‌اي كه بين او و حضرت عمر وجود داشت، احساس مي‌كرد كه او را از فرماندهي كل لشكر بركنار خواهد كرد، لذا اين موضوع را با بعضي از معتمدين لشكر و نزديكان خود در ميان گذاشت. شايد هم با ابوعبيده در اين باره مذاكره كرده باشد، و ابوعبيده در اين فرصت مناسب فرمان عمر را به او اطلاع داده باشد.
به هر حال خالد طبق فرمان عمر از سرفرماندهي لشكر معزول گرديد، ولي او كسي نبود كه از اين پيش آمد دلتنگ شود و برنجد. او براي رضاي خدا و نفع مسلمين كار مي‌كرد، نه ريايي داشت، نه تفاخري مي‌كرد و نه بهره مادي به نفع خصوصي خود بر مي‌داشت. خالد پس از اين با ميل و رغبت تحت امر ابوعبيده كار مي‌كرد و فرماندهي يكي از گروههاي لشكر را به عهده گرفته بود و انجام وظيفه مي‌كرد. كما آن كه ابوعبيده نيز آنگاه كه ابوبكر او را از فرماندهي كل لشكر معزول نمود و خالد را به جايش گذاشت، نرنجيد و با طيب خاطر تحت فرمان خالد انجام وظيفه نمود. طبق دستور خالد قيادت قسمت قلب لشكر مسلمين را در يرموك به عهده گرفت و به سمت يك فرمانده جزء كار مي‌كرد.
چون تغيير فرماندهي كل از خالد به ابوعبيده پس از پيروزي قاطع مسلمين صورت گرفت، در نظام و نشاط لشكر اسلام هيچ گونه اثر نامطلوبي به بار نياورد و كماكان دلگرم كار بودند.جواب سؤال اول را از آنچه كه تا اينجا در باب فتوحاتش در عراق و شام خوانديم، به درستي در مي‌يابيم، زيرا ديديم كه چگونه امير بصير و فرمانده دانا و زبردست جنگي بود. در تمام جنگها جز فتح و پيروزي نداشت. حتي در جنگ احد زماني كه هنوز مسلمان نشده بود و فرماندهي گروه سواركاران قريش را به عهده داشت، او بود كه ماهرانه در يك فرصت مناسب از پشت سر بر مسلمين تاخت و صحنه جنگ را كه در اول كار به نفع مسلمين بود و تقريباً به نفع مسلمين خاتمه يافته بود، تغيير داد و بر مسلمين غالب گرديد و اين جنگ را به سود قريش و به زيان مسلمين خاتمه داد. او بود كه تقريباً تمام قسمت جنوبي فرات از خاك عراق را فتح كرد. همچنين او بود كه طبق نقشه‌اي ماهرانه بر لشكر روم در يرموك پيروز گرديد و بدين نحو راه پيشرفت را براي بقيه فتوحات در شام و فلسطين هموار نمود.
جواب سؤال دوم را از خود خالد مي‌شنويم(1) كه مي‌گويد: همين كه خدا خواست مرا به سعادت برساند، ‌محبت رسول الله و رغبت به دين اسلام را در قلبم افكند.
روزي كه رسول الله پس از صلح حديبيه براي انجام دادن عمره قضا به مكه آمد برادرم وليد كه قبلاً مسلمان و به مدينه هجرت كرده بود، ‌همراه مسلمين در كنار رسول الله به مكه آمده بود، او مرا خواست ولي من آن روز در مكه نبودم، لذا نامه‌اي به اين مضمون برايم نوشت:
«بسم الله الرحمن الرحيم. اما بعد. من خيلي تعجب مي‌كنم كه تو با اين عقل ومعرفتي كه داري خود را از اسلام دور مي‌داري، رسول الله از من جوياي تو شد و فرمود خالد كجا است، من عرض كردم خدا او را مي‌آورد. رسول الله فرمود: آيا چنين شخصيتي پي به حق نمي‌برد؟ اي برادرم! اكنون درياب آنچه را كه تاكنون از دست دادي».
خالد مي‌گويد: همين كه نامه برادرم به دستم رسيد بيش از پيش به دين اسلام مايل شدم و مخصوصاً خوشحال شدم كه رسول الله جوياي من شده است، لذا تصميم گرفتم از مكه به مدينه نزد رسول الله روم. خواستم براي خود رفيق و همسفر پيدا كنم، لذا اين مطلب را با صفوان بن اميه در ميان گذاشتم، او پس از اندكي تفكر، موافقت نمود قرار گذاشتيم در جايي به نام «يأجج» خارج شهر مكه ملاقات و با هم رهسپار مدينه شويم. اتفاقاً در راه خود با عمرو بن العاص برخورد كرديم كه معلوم شد او نيز مانند ما هدايت يافته، مي‌خواهد به مدينه رود، لذا هر سه نفر با هم راه افتاديم. در ماه صفر سال هشتم هجرت به مدينه رسيديم. رسول الله از خبر ورود ما خوشحال شده بود و در انتظار ما نشسته بود. خالد مي‌گويد: پس از ورود به مدينه نزد رسول الله شتافتم. همين كه مرا از دور ديد، همچنان بر رويم تبسم و لبخند شادماني مي‌زد تا به حضورش مشرف شدم و به عنوان نبي خدا بر آن حضرت سلام نمودم و شهادت عرض كرده گفتم: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله.
رسول الله فرمود: خدا را مي‌ستايم كه تو را توفيق داد و به دين اسلام راهنمايي فرمود، مي‌دانستم در تو عقلي است كه اميدوار بودم تو را جز به راه خير نبرد.
خالد عرض مي‌كند: از گذشته خود كه عليه رسول الله قيام و بر ضد اسلام اقدام نموده و به جنگ پرداخته بيمناك است. رسول الله مي‌فرمايد: دين اسلام آثار اعمال و گفتار بد هر كسي را كه در زمان كفر از او سر زده است، محو مي‌كند و سپس مي‌فرمايد: خدايا براي خالد بن الوليد كارهايي را كه بر ضد اسلام انجام داده است ببخش. چنانكه مي‌بينيم خالد دين اسلام را به ميل و رغبت قبول نمود. و چنان كه رسول الله فرمود: عقلي داشت كه او را به راه حق كشانيد.
مسلمين نيز از قدوم و اسلام خالد بسي خوشحال شدند، زيرا او را به خوبي مي‌شناختند و مي‌دانستند كه او در ميدان جنگ چه كسي است.
خالد پس از اسلام خود در لشكركشي براي فتح مكه در كنار رسول الله بود. رسول الله او را به فرماندهي قسمت ميمنه لشكر اسلام كه از افراد قبايل اسلم و مزينه و جهينه و ديگران تشكيل يافته بود و جز يك فرمانده ماهر نمي‌توانست آنها را رهبري كند، مفتخر فرمود وپرچم افتخار اين قسمت را به دست مبارك خود به دستش سپرد.
همچنين خالد در جنگ حنين و طائف افتخار حضور داشت. او در صفوف مسلمين با گروه تحت فرمانش با دشمنان دين جنگيد و چنان كه قبلاً فهميديم و بعداً در اين كتاب خواهيم ديد پس از وفات رسول الله با كمال اخلاص و فداكاري در راه رضاي خدا براي نشر دين اسلام به جهاد با دشمنان پرداخت و مهارت و كارداني و شجاعت و بصيرتش در نقشه‌كشي و عمليات جنگي مورد اعجاب دوست و دشمن گرديد. حضرت ابوبكر او را خيلي خوب شناخته بود و يقين داشت كه او بهتر از هر كسي مي‌تواند از عهده لشكركشي و نبرد با لشكر مقتدر روم بر آيد، بدين جهت بود كه فرماندهي لشكر اسلام را در شام از ابوعبيده كه گرچه مرد جنگ بود و مهارت داشت، ولي نرم خو بود، گرفت و به خالد كه در كار خود شدت عمل داشت، واگذار نمود و چنان كه خوانديم مسلمين را به پيروزي رسانيد. لشكر روم را تار و مار نمود. بعداً هم با آنكه به فرمان عمر از فرماندهي كل جبهه شام معزول گرديد. اصلاً‌ دلسرد نشد و ادني و هن و سستي در او راه نيافت. در جنگهاي بعدي شام تحت فرمان ابوعبيده به سمت يك فرمانده جزء فداكار ي نموده، مي‌جنگيد و پيشروي مي‌كرد. در اين حال باز هم مسلمين از او بي‌نياز نبودند و از رأي و نظرش استفاده مي‌كردند و در مشكلات جنگي كه پيش مي‌آمد نظرش را مي‌خواستند و آنچه نظر مي‌داد به كار مي‌بستند و خير مي‌ديدند. حتي خود ابوعبيده هم با آنكه فرمانده كل قواي جبهه بود، در ا