روم باشم! اين فكر تكانم داد. 

شيطان صوفيان متأخر را فريفت تا كراماتي براي اوليا جعل كند و به گمان خويش تصوف را تقويت نمايند حال آنكه اگر امري بحق باشد در استواري خود نياز به باطل ندارد. چنانكه از عمرو بن واصل نقل كرده اند كه گفت:‌ سهل بن عبدالله چهل مرد مويينه پوش را در راه مكه ديد كه در مسجدي نماز گزاردند و از يك درخت انار بدون ميوه، هر كدام يك انار تر و تازه چيدند و رفتند وچون سهل از ايشان درخواست نمود كه با وي نيز سخن بگويند و مواسات كنند- كه گرسنه بود- رئيس آن گروه گفت كه تو با آنچه داري محجوبي، برو هر چه داري پشت فلان كوه بينداز و بيا، سهل رفت اما دلش نيامد كه مال خود را دور اندازد، آنرا در خاك كرد و برگشت. رئيس آن گروه پرسيد: دور انداختي؟ سهل گفت: آري، پرسيد:‌ چه ديدي؟ گفت: ‌هيچ! گفت: ‌پس دور نينداخته اي برو آنچه داري دور بينداز و بيا. سهل گويد: رفتم و آنچه داشتم پشت كوه انداختم ناگاه نور ولايت مرا فرو گرفت، بازگشتم و اناري بر درخت ديدم آن را چيدم و خوردم و از گرسنگي و تشنگي رستم. تا آن روز كه آن گروه را در مكه ميان زمزم و مقام (ابراهيم) ديدم كه همگي به من سلام دادند و حالم را پرسيدند. سهل گويد:‌ گفتم:‌ من ديگر از شما و سخن گفتن با شما بي نيازم؛ آن طور كه شما بي نياز بوديد؛ اكنون در من براي غير خدا جايي نيست. 

مؤلف گويد: عمر و بن واصل را تضعيف كردند و در روايت دو راوي مجهول هست، گذشته از اين نشان ساختگي بودن حكايت، دستور دور انداختن مال است كه به سهل مي دهند، و اين خلاف شرع است و اوليا حكم به خلاف شرع نمي نمايند، و آن كلمه كه «نور ولايت مرا فرو گرفت» حرفي است بي معني! اهل علم گول چنين قصه اي را نمي خورند اما جاهل بي بصيرت فريفته مي شود. 

آورده اند كه كسي نزد بايزيد آمد و ديد اندكي آب پيش روي اوست و تكان مي خورد، پرسيد: اين چيست؟ بايزيد گفت: ‌مردي آمد و پرسيد حيا چيست؟ من چيزي در باب حيا براي او گفتم، چرخي بزد و افتاد و آب شد؛ همين است كه مي بيني! راوي افزوده است كه از آن آب، چيزي ماند مانند گوهر؛ و احمد بن خضرويه از آن نگين انگشتر بساخت و هر گاه از كلام صوفيان چيزي مي گفت يا مي شنيد قدري از آن نگين آب مي شد تا از آن چيزي باقي نماند. 

مؤلف گويد: اين دروغ زشت را جاهلان ساخته اند، آن هم اسناد، و اگر نه آن است كه جاهلان اين قصه را چيزي مي انگارند ياد نكردنش اولي بود. از عبدالعزيز بغدادي نقل است كه حكايات صوفيه را ميخواندم، روزي به پشت بام رفتم صدايي شنيدم كه ميگفت:‌ ﴿وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ﴾[4] به اطراف نگريستم كسي را نديدم، خود را از بام بيفكندم و درهوا بايستادم! مؤلف گويد: ‌اين دروغي است نشدني، و اگر به فرض محال راست باشد كاري خلاف شرع كرده؛ از كجا اطمينان يافته بود كه در شمار صالحان است؟ و مگر در قرآن نخوانده بود كه ﴿وَلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ﴾[5] و در حالي كه خلاف امر خدا مي كرد چگونه خويش را صالح مي پنداشت؟ پيشتر آن حكايت را آورديم كه شيطان به عيسي (عليه السلام) گفت:‌ خود را از كوه پايين بينداز (خدا حفظت مي كند). عيسي (عليه السلام) گفت: خدا مي تواند كه بنده را امتحان كند اما بنده را نسزد كه خدا را بيازمايد. 

عده اي صوفي نما نيز بوده اند كه باشطح گويي و كرامات نمايي دل عوام را ربوده اند نظير حكاياتي كه از حلاج هست. نان و كباب و حلوا در گوشه اي از صحرا پنهان مي كرد و يك يارِ رازدار را بر آن واقف مي ساخت، آن گاه به اصحاب مي گفت:‌ چطور است كمي گردش كنيم. و بر مي خاست و همراه حاضران به صحرا مي رفتند، در اينجا كه يار رازدار مي گفت: دلمان نان وكباب وحلوا ميخواهد! حلاج آن جمع را ترك ميكرد و به همان گوشه مي رفت و دو ركعت نماز مي گزارد، آن گاه نان و كباب وحلوا را بيرون مي آورد. حلاج گاه دست مي برد و از هوا چند سكه برمي گرفت، روزي كسي بدو گفت:‌ اينكه از سكه هاي رايج است، اگر راست مي گويي سكه هايي از هوا بيار كه نام تو و پدرت بر آن منقوش باشد‌! حلاج تا روزي كه مصلوبش كردند از اين تردستيها نشان ميداد. آورده اند همان روز كه براي قتل مي بردنش، به يارانش گفت: شما نترسيد!‌ من سي روز ديگر نزد شما باز خواهم گشت!

هم از متأخران كساني هستند كه تن به طلق مي اندايند و در تنور مي نشينند وآسيبي نمي بينند، و اين را كرامت وانمود مي كنند.

ابن عقيل گويد:‌ ابن الشباس (و پيش از او پدرش نيز) كبوترهاي نامه بر داشت و ياراني در هر شهر؛ چون عده اي نزدش مي آمدند توسط كبوتر از وضع شهر آنها و حوادثي كه بعد از مسافرت ايشان گذشته بود كسب خبر مي كرد و به عنوان غيبگوي بازگو مي نمود و مثلا مي گفت: هم اكنون كه شما اينجا نشسته ايد، چنين اتفاق تازه اي افتاده است. آنان پس از بازگشت به ولايت خود اظهارات ابن الشباس را مطابق واقع مي يافتند و حيرتزده و مدهوش مي شدند و يقين مي كردند كه از غيب خبر يافته است كه در فلان ده جنگ و ستيزي واقع شده و او اصلاحشان داده است! و اين همه به توسط دو سه پرندة دست آموز و با همدستي غلامان و يارانش انجام مي شد و در دل عوام تأثير مي گذاشت. 

ابن عقيل مي افزايد: ‌اين را نوشتم كه معلوم شود اين گونه كارها به بازي با دين و آسيب زدن به شرع هم منجر مي شود. مؤلف گويد: ابن الشباس، علي بن الحسين بن محمد بغدادي است كه كنيت خودش ابوعبدالله و كنيت پدرش ابوالحسين بود. ابن الشباس به سال 444 در بصره وفات يافت و خودش و پدرش و عمويش ساكن بصره بودند و عقايد واقعيشان بر مردم مخفي بود الا اينكه به احتمال وي شيعة‌ امامي يا غالي باطني بودند و من درتاريخ ]‌ظ: المنتظم[ ذكر كرده ام كه چگونه يكي از يارانش كه از شيعه اماميه باطنيه بود راز يكي از «كرامات» وي را فاش نمود و معلوم داشت كه ابن الشباس چگونه به جاي استخوانها بزغالة‌ بريان بزغالة‌ زنده نشان داد و دوباره بزغالة بريان ديگري از همان جا بيرون آورد؟

مؤلف گويد: ما در زمان خود كسي را ديدم كه نزد مردم چنين وانمود مي كرد كه ملائكه نزد او آمده اند و ميگفت: «هؤلاء ضيف مكرمون»[6] وتعارف مي كرد كه جلو بيايند! وهم به روزگار ما كسي ابريق سفالين نوي را نخست با عسل پر كرد به طوري كه در سفال طعم عسل نفوذ كرد و در سفر آن را پر مي كرد و به يارانش مي داد، مي گفتند: ‌آب ابريق او طعم عسل دارد! بين اين جور آدمها كسي از خدا بترسد يا خدا را بشناسد وجود ندارد، و به خدا پناه مي بريم از خواري و رسوايي.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] ﴿هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ * تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ﴾. (سورة‌ شعراء، آيات 221- ‌222). یعنی: «آيا به شما خبر دهم كه شياطين بر چه كسى نازل مى‏شوند؟! آنها بر هر بهتانگر گنهكار نازل مى‏گردند».

[2] سورة‌غافر، آية 28. یعنی: «آيا مى‏خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اينكه مى‏گويد: پروردگار من «اللَّه» است‏».

[3] مصحح كتاب، خيرالدين علي، اين كلمه را نفهميده و به «عقيده و روش» معن