 مسافر به رباط برسد و در آن جمعي باشند، نخست سلام نمي كند، بلكه وضو مي گيرد و دو ركعت نماز مي خواند آن گاه بر شيخ رباط و ديگر حاضران سلام مي كند. اين خلاف است، زيرا عموم فقهاي اسلام گويند: سنت است كه هر كس بر جمعي وارد شود بايد سلام كند حال وضو داشته باشد يا نه- مگر صوفيان اين شيوه را از كودكان آموخته باشند كه چون گفته شود چرا سلام نكردي، مي گويد: حالا صورتم را نشسته ام!

ديگر از آداب صوفيه ماليدن پاي مسافري است كه عصر از راه برسد و حجت آرند كه عمر بر پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) وارد شد ديد غلام حبشي پشت حضرت را مالش مي دهد، پرسيد: رسول الله (صلى الله عليه وسلم) تو را چه شده است؟ حضرت فرمود: « شتر مرا بر زمين زد».. مؤلف گويد:‌ فقه اينان را بنگريد. از كجا معلوم كه حضرت از سفر آمده بود؟ تازه پشت با پا چه مناسبتي دارد؟ وانگهي در حديث نداريم كه غلام حبشي در اول شب پشت حضرت را مالش ميداده است. و نيز براي از راه رسيده «عتيرة» (=قرباني، طبق رسم جاهليت) ميگذارنند (و به سماع و پايكوبي مي نشينند)[13] با اين استناد كه گويا يك كنيزك قريشي نذر كرده بود كه هر گاه حضرت از سفري سالم برگردد، آن كنيزك در حجرة‌ عايشه دف بزند. حضرت آمد و فرمود: حال كه نذر كرده اي بزن!

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة‌ بقره، آية 61. 

[2] سورة بقره، آية 197. 

[3] يعني بهانه جوييها و مته به خشخاش گذاشتنهاي شرعي غالباً از سوي كساني است كه خود اهل عمل به مسائل نيستند.- م. 

[4] نقل از: ‌ترجمة‌رسالة قشيريه، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، ص 9-258.- م. 

[5] ﴿وَأَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى لا تَخَفْ إِنِّي لا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ﴾. یعنی: «و عصاى خود را بيفكن، پس چون آن را ديد كه مى‏جنبد، گويى كه آن مارى است. روى به پشت كرد و باز نگشت [فرموديم:] اى موسى، مترس. كه رسالت يافتگان در نزد من نمى‏ترسند». (سورة‌ نحل، آية 10)؛ ﴿وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَلَمْ يُعَقِّبْ يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ﴾. «و اينكه عصای خود را بيفكن. چون آن را ديد كه مى‏جنبد كه گويى مارى است، به پشت روى گرداند و باز نگشت. [گفتيم:] اى موسى، پيش آى و مترس. حقّا كه در امانى».‏ (سورة قصص، آية 31). 

[6] «ابوتراب النخشبي... در باديه بمرد در نماز، باد سموم او را بسوخت، مرده بر پاي بماند، يك سال بر پاي بوده است... وگفتند كي سباع او را بگزيد و در آن برفت، در سنة خمس واربعين ومأتين». (طبقات الصوفية، هروي، چاپ عبدالحي حبيبي، كابل 1341 شمسي، ص 77-76).- م. 

[7] ابوبكر زقاق مصري صحيح است، رك: طبقات الصوفيه هروي، چاپ عبدالحي حبيبي، كابل 1341 شمسي، ص 367.- م. 

[8] بلأخره براي خواننده معلوم نمي شود كه چشم ابوبكر دقاق بر اثر گرسنگي آب شده و برچهره فرو ريخته، يا به دست خود كنده و دور افكنده و يا طبق داستان اول از بس با جُل اشك و خون از چشم خود پاك كرده آن را از بين برده است.- م.

[9] شراة كوهي است در ديار بني كلاب، معجم اللبدان، چاپ ووستنفلد، ج 3، ص 367.- م.

[10] متن عربي: «وأنت في وسط القوم جالس» (و تو در ميان مردم نشسته اي).- م.

[11] ترجمة‌ داستان ابوالخير با نثر شيواي عبدالرحمن جامي از نفحات الانس (چاپ توحيدي پور، صص 214-212) نقل شد.- م. 

[12] ناشرية از بلاد يمن است، معجم البلدان، چاپ ووستفنلد، ج5، ص 31.- م. 

[13] آنچنانكه در داستان مثنوي مولوي آمده (صوفيي مي گشت در گرد افق/ تا شبي در خانقاه شد قنق...).- م. 
تلبيس ابليس بر صوفيان وقتي كسي از ايشان بميرد

ابليس در اين موضوع بر صوفيان دو گونه فريب به كار برده، يكي اينكه گويند بر مرده نبايد گريست كه هر كه بر مرده بگريد از طريق اهل معرفت بيرون است. ابن عقيل گويد: اين افسانه و گزافه است و برخلاف عادت وطبيعت و فزون بر آنچه شريعت خواسته، نبيني كه قرآن دربارة يعقوب (عليه السلام) از فراق يوسف (عليه السلام) و تصور مرگ يوسف مي گويد: ﴿وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ﴾[1]. یعنی: «و چشمان او از اندوه سفيد شد، اما خشم خود را فرو مى‏برد». و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) از مرگ پسرش ابراهيم گريست و فاطمه (رضی الله عنها) در رحلت پدر بزرگوارش «وا ابتاه» گفت. روايتي داريم از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) كه كسي نزد آن حضرت به كسي كه گفته بود من هرگز بچه ام را نبوسيده ام، فرمود: «هر كس رحم نكند رحم كرده نمي شود». در واقع بي احساس بودن در شادي و غم علامت آن است كه شخص به جماد نزديكتر است تا آدم. شرع همين قدر از ما خواسته كه در مصيبت مرده صورت را چنگ نزنيم و پيراهن ندرانيم، اما اشك روان و دل غمگين طبيعي است.

شيطان صوفيان را از راه ديگر هم فريفته كه مراسم مرگ ميت را «عرس» (= جشن) مي نامند و مي زنند و مي رقصند و مي خوانند و مي گويند:‌ «شادي مي كنيم كه به وصال پروردگارش رسيده» كه از سه راه شيطان امر را در اين سخن بر ايشان مشتبه ساخته است: اولا در سنت اسلامي بر عهدة ‌ديگران است كه غذا حاضر كنند و به خانة ‌صاحب مرده ببرند زيرا او مشغول عزاداري است (همچنانكه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) دستو داد غذا تهيه كردند و به خانة‌ جعفر بن ابيطالب بردند) در حالي كه صوفيان هنگام عزاداري ديگران را اطعام مي نمايند. ثانياً شادي مي كنند و مي گويند: به وصال رسيده حال آنكه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) وقتي شنيد اُمّ علاء دربارة عثمان بن مظعون مي گويد: «لقد أكرمك الله»، فرمود: تو چه داني كه خدا وي را گرامي داشته! ثالثاً در دعوت يا «عرس» مرده رقص و بازي مي كنند، بايد پرسيد اگر مرده تان آمرزيده شده اين چه طرز شكرگزاري است و اگر آمرزيده نشده چه جاي شادماني است؟

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة يوسف، آية 84. 
تلبيس ابليس بر صوفيان در ترك علم آموزي

بدان كه بالاترين تلبيس ابليس بر آدميان بازداشتن از علم آموزي است، زيرا علم نور است و چون چراغها خاموش شد شيطان هر طور خواست اشخاص را مي لغزاند. 

ابليس براي اين كار از چند راه وارد مي شود يكي اينكه تن آسايي و بطالت را درنظر همگان مي آزايد و چنين القاء مي كند كه علم آموزي رنج و مشقت دارد. از امام شافعي نقل است كه گفت:‌ اساس تصوف به تنبلي است، ابن شاهين گويد: ‌از صوفيه كساني هستند كه علما را مي نكوهند و پرداختن به دانش آموختن را بطالت مي نامند و چون درازي راه علم را ديدند به كوتاه كردن جامه و جبه پوشيدن و مشگوله برداشتن و زاهد نمايي بس كردند. شيطان بعضي را هم به علم اندك قانع ساخته از فضيلت علم كثير محروم شان مي دارد، نمي گذارد به طلب حديث با اسناد عالي بروند و به گوشه هايي از حديث قانعشان مي سازد با اين وسوسه كه در اين لذتي هست و جنبة دنيوي دارد. البته امارت و قضاوت و فتوي نيز لذت و مخاطره را با هم دارد اما فضيلت عظيمي است مثل گل و خار كه با هم اس