ز زشت ترين حرفهاست. چگونه عمل مباح و مجازي مانع نجات مي شود؟ بگذريم از اينكه قاووت جو خوردن خودش باعث قولنج بوده است! و بر آن ديگري كه گفته مسکه و خرما با هم خوردن اسراف است، بايد پاسخ داد كه حديث صحيح داريم كه حضرت رسول (صلى الله عليه وسلم) خرما و خيار و نيز حلوا و عسل با هم ميل كرده است. آنچه از سهل نقل كرده اند كه تا شش جزء از هفت جزء عقل و نيرويم از دست نرود غذا نمي خورم؛ كاري است نكوهيده و ناستوده بلكه نزديك به حرام؛ چون ظلم به نفس است، و گفتة آن ديگري كه تا اكل ميته بر من حلال نشود غذا مي خورم عمل به رأي پست خود اوست و تحميل ناروايي است بر نفس. و آن گفتة بايزيد كه «قوت ما خداست» حرف سبك و سخيفي است، زيرا بدن احتياج به غذا دارد و حتى جهنميان بي نياز از خوراك نيستند. و آن ديگري كه درويش چند روز گرسنه مانده رابه خاطر خوردن پوست خربزه تقبيح نمود، خود از ديدگاه شرع، درخورد سرزنش است و آن ديگري كه با وجود ضعف بدن از طعام حجام نخورد؛ كار حرامي مرتكب شده و سخن تشويق آميزي كه ابراهيم خواص به او گفته نيز خطاست، و بر عكس بايد وادار به افطارش مي كرد زيرا آدمي كه چند روز غذا نخورده و حجامت هم كرده و به حالت غش افتاده روزه ندارد، و از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه فرمود: «من أصابهُ جهد في رمضان فلم يفطر فمات دخل النار»  هر كس در ماه رمضان از شدت گرسنگي كارش به جان برسد و افطار نكند تا بميرد، جهنمي است). 

و آنكه آورده اند ابن خفيف آن پنج مويز اضافي را نخورد كار خوبي نكرده و داناي به شريعت را نسزد كه چنين داستاني را به تحسين ياد كند. اما گوشت نخوردن صوفيان همسان مذهب برهماييان است كه ذبح حيوانات را روا نمي دانند حال آنكه خداوند به مصلحت بدنها داناتر است كه گوشت را مباح فرموده زيرا گوشتخواري قوت مي دهد و ترك گوشت ضعف و بدخويي مي آرد. پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) گوشت مي خورد، مخصوصاً ماهيچة ‌گوسفند را دوست داشت. حسن بصري هرروز گوشت مي خريد و گذشتگان چنين بودند الا اينكه كسي از نداري نتواند بخرد و بخورد. ترك گوشت به طور مطلق روا نيست و بكلي جلو مشتيهات نفس را بگيريم صلاح نيست. چون خداوند آدم را از طبايع مختلف خلق كرده، هر گاه في المثل صفرا زياد شود آدم ميل به ترشي مي يابد و اگر بلغم كم شود ميل به چيزهاي رطوبي پيدا مي شود و هر كس اين تمايل نفس را مانع شود با حكمت الهي مقابله كرده است و به بدن ضرر زده كه خلاف عقل و شرع است و معلوم است كه بدن مَركب آدم است، اگر با آن ارفاق نكند به مقصد نمي رسد. اينان كم دانش اند و به رأي فاسد خود حرف زده اند و هر گاه خواسته اند استناد نمايند به حديثي ضعيف يا مجعول اشاره كرده اند يا حديث درستي را غلط فهميده اند. عجب است از ابوحامد غزالي كه چگونه در سخن گفت از اينان از رتبة فقاهت خويش پايين آمده تا آنجا كه گويد: مريد اگر شوق جماع پيدا كرد بر او روا نيست كه غذا بخورد و جماع کند و خود را تقويت نمايد و بدين گونه دو شهوت نفس را اجابت كرده باشد. مؤلف گويد: اين نظير آن است كه گفته شود نانخورش يا آب همراه نان نخوريم كه اين دو شهوت اضافي هستند! مگر نه حديث صحيح داريم كه حضرت رسول (صلى الله عليه وسلم) به اتاقهاي همة زنان خود سر مي كشيد و يك غسل به جا مي آورد، چرا آن حضرت به يك شهوت اكتفا نكرد؟ و مگر نه آن حضرت، خيار و نان و كباب و خرماي نوبر وآب خنك ميل فرمود؟ و مگر نه ثوري گوشت و انگور و فالوده مي خورد و آن گاه به نماز مي ايستاد؟

اما در عالم حيوانات، مگر نه اسب را جو و كاه و يونجه مي دهند؟ و شتر را برگ درخت و گياه زمين مي دهند؟ و مگر نه بدن هم مركوب ماست. اينكه قدما دو جور نانخورش را پيوسته با هم خوردن منع كرده اند از اين بابت است كه مبادا بدان عادت كنيم و هر گاه تهية آن ممكن نگرديد دچار زحمت گرديم، و نيز از افراط در شهوات منع كرده اند تا مستلزم خواب و خور زياده بر حد و تضييع عمر نباشد كه بسا عادت شود و اگر يك وقت از طريق صحيح تأمين نشد آدم را به بيراهه بكشاند. و گر نه كسي كه به نان جو و نمك زبر اكتفا نمايد مزاجش منحرف مي گردد زيرا جوهر هر دو سرد و خشك است و به مغز و چشم ضرر مي رساند و كم خوراكي به افراط معده را كوچك و تنگ مي كند. آورده اند كه شيخ عبدالله حوفي نان بلوط مي خورد بي نانخورش؛ ياران اصرار مي كردند كه روغن و چربي بخورد، نمي خورد. مؤلف گويد: اين كار قولنج شديد مي آورد، آداب طعام را بايد از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) آموخت و آنچه مذموم است پرخوارگي و شكمبارگي است. چنانكه از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه فرمود: «آدميزاد هيچ ظرفي را نينباشه بدتر از شكمش»؛ «آدمي را چند لقمه بس است كه استوار بر پا داردش، و اگر از خوردن گزيري نيست باري يك ثلث فضاي شكم خاص نفس باشد و يك ثلث مخصوص نوشيدن و يك ثلث براي خوردن»، و اين عادلانه ترين معيار است، اندكي كمترش عيب ندارد اما زياده كاستنش آدمي را ناتوان مي سازد و مجاري طعام را تنگ و باريك مي كند. 

صوفيه مبتديان را كم خوراكي مي آموزن و جوان را گرسنگي كشيدن از زيانمندترين چيزهاست. حقيقت آنكه، پيران و ميانسالان گرسنگي را تحمل مي كنند و جوان بر گرسنگي نمي شكيبد زيرا حرارت جواني هضم را تسريع مي كند و غذا زودتر تحليل مي رود همچنانكه چراغ تازه زياد روغن به خود مي كشد. وقتي جوان را به صبر بر گرسنگي واداريم رشد و نموش متوقف مي گردد و مثل ديواري مي شود كه زيرش را خالي كنند. وقتي معده از خوراك خالي ماند زوايد و اخلاط داخل بدن جلب و جذب مي شود و ذهن و جسم را تباه مي سازد؛ و اين اصلي است مهم و قابل تأمل.

امام احمد بن حنبل از عقبة‌ بن مكرم نقل مي كند كه گفت: كار اينان را كه از خوراك خود كم مي كنند (و رياضت مي كشند) نمي پسندم. عبدالرحمن بن مهدي گفته است اين كار باعث مي شود كه از فرايض باز بمانند و جاي ديگر گفته: كار اينان به جنون مي كشد و كار بعضيشان به زندقه. كسي از امام احمد بن حنبل پرسيد كه پانزده سال است ابليس مرا وسوسه مي كند و گاه دربارة خدا به ترديد مي افتم، احمد گفت:‌ نكند تو از آنان باشي كه دائم روزه مي گيرند، افطار كن و چربي بخور و با قصاصان بنشين. 

علت اينكه كار بعضي از اينان به جنون مي كشد آن است كه از بدترين خوراكيها آن هم به مقدار كم مي خورند و شكم خالي اخلاط و فضولات زايد بدن را ناچار جذب مي كند. اينان در اوايل كار به ياري ذخيره جواني اين گرسنگي را تحمّل و عادت مي كنند و اين را كرامتي مي انگارند. چنانكه عبدالمنعم بن عبدالرحيم از پدرش از زني نقل مي كند كه در جواني حالاتي در خود مي يافتم كه به قوت حال تعبير مي كردم وقتي سنم بالا رفت آن حالات رفت و دانستم مربوط به نيروي جواني بوده است. راوي گويد: هر يك از مشايخ از سخن اين عجوز را شنيد رقت كرد و گفت: انصاف داده است. 

مؤلف گويد: اگر گوينده اي اعتراض كند كه مگر نه عمر (رضی الله عنه) روزي فقط يازده لقمه مي خورده و ابن الزبير گاه تا هفته اي هيچ نمي خورده و ابراهيم تيمي