ِ دهنده است، اما صوفيه دست گيرنده را به «يد عليا» تعبير كرده اند تا تكدي را دلپذير سازند!

پيشينيان صوفيه در اينكه مال از كجا مي آيد وارسي مي كردند و در اينكه چه بخورند واز كجا معيشت كنند دقت مي ورزيدند، چنانكه احمد بن حنبل دربارة سري سقطي گفته است كه «شيخي بود شناخته شده به حلال خواري»، و از سري نقل است كه در سفر جهاد با چند تن بوديم اتقاي كرايه كرديم و من تنوري براي نان پختن در آن نصب كردم، بعضي از همراهان از باب ورع از آن نان نمي خوردند (كه مبادا صاحب خانه به نصب تنور راضي نباشد).

مؤلف گويد: به يكي از رباطها رفتم و سراغ شيخ را گرفتم. گفتند: به ديدار فلان امير رفته است كه خلعت وي را تبريك گويد، و آن امير از ستمگران مشهور بود. گفتم: واي بر شما، اين بس نبود كه دكان باز كرده بوديد، حالا كار به آنجارسيده كه كالاي خود راه روي سر مي گذاريد و مي گردانيد. آدمي كه قادر به كسب و كار است گوشه اي نشسته با صدقه و هديه زيست مي كند، اين بس نيست، حالال به دوره گردي و پرسه برخاسته بر در فلان ظالم رفته بابت يك خلعت حرام كه وي گرفته تبريك بگويد و طلب عطا نمايد، به خدا از شما زيان رساننده تر به اسلام كس نباشد. 

و بدين گونه مال شبهه ناك مي اندوزند در عين حال دعوي زهد مي كنند يا خود را فقير مي نمايانند و زكات را كه حق بينوايان مستحق است غصب مي كنند. ابوالحسن بسطامي يك شيخ رباط بود كه زمستان و تابستان پشمينه مي پوشيد ومردم براي كسب تبرك نزدش مي رفتند، وقتي مُرد چهار هزار دينار از او ماند، در اينجا ياد آن روايت مي افتيم كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) بر آن دو دينار كه از آن فقير اهل صفه مانده بود ايراد گرفت. 

پيشينيان صوفيه شنيده بودند كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) رختش را وصله مي كرده و عمر (رضی الله عنه) جامه اش رقعه ها داشته، و اويس قرني ژنده پاره ها از مزبله ها بر ميداشته و مي شسته و به هم مي دوخته و جامه مي ساخته... به اين حجت «مرقع» پوشيدند. اما اين قياس نادرستي بوده است، زيرا پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و يارانش از نداشتن آن كار را مي كردند و يا آنكه در موقعيت رهبري خواستند همانند فقيران باشند. همچنانكه عمر بن عبدالعزيز (رضی الله عنه) نيز در دوران خلافت تنها يك پيراهن داشت ]و مرقع پوشي صوفي قابل قياس با اين وضعيت و رفتار پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و بعضي خلفا و صحابه نيست[‌. 

صوفيان عصر ]مؤلف[ دو يا سه جامه انتخاب مي كنند هر كدام به يك رنگ، و به دست خود پاره كرده ودوباره به هم مي دوزند كه اين هم لباس شهرت است ] يعني انگشت نما و مشخص شدن[‌ و هم لباس شهوت ]‌هوسبازي[‌. و بسا همين مرقع نزد كساني دلكش تر از ديبا باشد و به زاهدي شهره و انگشت نشان گردد و اين فريب شيطان است كه به خيال خود به «سلف صالح» تشبه جسته اند حال آنكه پيشينيان از باب ضرورت لباس وصله دار (= مرقع) مي پوشيدند نه اينكه پارچه هاي رنگ به رنگ تازه را قطعه قطعه كرده وصله دوزيهاي زيبا نمايند و «مرقعه» بنامند. 

بعضي از اين نكوهيده خويان پشمينه از زير مي پوشند و آستين آن را بيرون مي گذارند تا معلوم شود؛ اينان دزد شب اند! بعضي ديگر لباس نرم از زير مي پوشند و پشمينه از رو؛ اينان دزد روزند. عدة ديگر تشبه به اينان مي جويند اما نمي خواهند ژنده و ژوليده باشند ودرست از تنعم و رفاه بردارند، پس فوطه هاي گرانقيمت مي پوشند وعمامه هاي رومي نفيس مي پيچند و همان عمامه ارزش پنج دست لباس حرير را دارد. اين نيز تلبيس ابليس است كه هم خدا را مي خواهند هم خرما را؛ روش و آيين صوفيگري با نازپروردگي اهل دنيا. اينان دوستدار اميرانند و دوري گزين از فقيران، و اين به سبب تكبر و خود بزرگ بيني است. عيسي (عليه السلام) فرمايد: چرا با لباس راهبان و دلهايي چون گرگ درنده نزد من مي آييد، گو لباس شاهانه بپوش اما دلت از خوف خدا نرم باشد ]‌درويش صفت باش و كلاه تتري داد[. از مالك بن دينار نقل است كه گفت: بعضي هم با قاريان همبازي و انبازند و هم با جباران و اهل دنيا؛ گو خدايتان بركت دهاد! قاريان رحماني باشيد. 

و همو گفته است:‌ «شما در زمانه اي دو رنگ واقع شده ايد كه تنها آدم بصير مي بيند، متظاهراني هستند زبان آور و پرگو كه با عمل آخرتي طلب دنيا مي كنند، بترسيد از اينكه مبادا در دام آنان بيفتيد».

و هم از او نقل است كه گفت: جوان سياحتگري بود كه نزد من هم مي آمد تا آنكه خدا مبتلايش ساخت به دنيويات، و «عامل» جسر گرديد. روزي نماز مي خواند سفينه اي به جسر نزديك شد يكي از مأموران به صاحب سفينه گفت: بيا جلو تا براي عامل يك مرغابي از تو بگيريم، او سر نماز اشاره كرد كه دوتا!

آورده اند كه محمد بن خفيف به رُوَيْم گفت: مرا وصيتي كن، گفت: ‌اين كار بذل جان (اگر تواني والا خود را به ترهات صوفيان مشغول مدار. گويند: شبلي بر مسجد جامع گذشت عده اي مرقع پوش و فوطه پوش ديد، به اين شعر تمثل جست:

أمّــا الخيــام فإنهــا كخيــامهم   وأريَْ نساء الحيّ غير نسائها

(خيمه گاه گويي همان خيمه گاه است، اما ساكنانش آنان نيستند). 

مصنف گويد: فوطه و مرقع پوشي را از چهار جهت ناخوش دارم، يكي آنكه سابقه اي در سلف صالح ندارد و گفتيم كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و صحابه اگر لباس را وصله مي زدند از راه ضرورت بود؛ دوم اينكه به طور ضمني ادعاي فقر را مي رساند حال آنكه ما موظفيم هر نعمتي كه خدا به ما داده ابراز و اظهار نماييم؛ سوم اينكه مرقع پوشي زاهدنمايي است و ما موظف به نهان داشتن زهد هستيم؛ و بالآخره تشبه جستن است به صوفيه و هر كس به گروهي همانندي جويد از آن گروه شمرده مي شود. 

از جعفر حذّاء نقل است كه گفت:‌ اين رنگين پوشان و فوطه پوشان كساني هستند كه اهل دل نيند و مشغول ظاهرند. محمد بن علي كتاني خطاب به مرقع پوشان گفت: برادران من، اگر لباستان همرنگ باطنتان است در حقيقت مي خواهيد خود را معرفي كنيد و مردم را بر حال خويش مطلع سازيد، و اگر لباستان هماهنگي با باطنتان ندارد كه به خدا سوگند هلاك شده ايد ]‌در حالت اول متظاهريد و در حالت دوم منافق[. عبدالخالق دينوري در باب گفته است: از اين جامه ها و خرقه ها به شگفت نيايي و تو را غرّه نسازد كه اين ظاهر سازيها بعد از ويراني باطنهاست! ابن عقيل گفت: ‌روزي وارد حمام بشدم جبه اي صوفيانه ديدم به حمامي گفتم: پوست مار مي بينم!

بعضي صوفيان آن قدر خرقه را رقعه مي دوزند كه بيش از حد ستبر و سنگين مي شود به طوري كه يك آستين جبه ابن الكريني يازده رطل[5] شده بود و مرقعات را كبل (= كنو زنجير) مي ناميدند. 

و نيز مقرر داشته اند كه مرقعه حتماً بايد به دست شيخ بر مريد پوشانيده شود و سندي دروغين براي آن جعل كرده اند و آن حديث ام خالد است. توضيح اينكه خالد بن سعيد بن العاص و زنش همينة بنت خلف از مسلمانان مهاجر به حبشه بودند و آنجا صاحب دختري شدند كه همين «ام خالد» است. وقتي نزد پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) آمدند حضرت آن بچه را خيلي گرامي داشت و اتفاقاً همان اوقات مقداري جامه از جمله يك گليم مع