قصص گويي حاضر مي شد. تا آنكه بتدريج اين حرفه پست شد و به دست آدمهاي نادان افتاد و اهل تشخيص از حضور در مجالس اينان خودداري كردند و در عوض زنان وعاميان به مجالس وعظ چسبيدند و واعظان عوام پسند علم را رها كرده به قصص گويي كه نادانان را خوش مي آمد پرداختند و بدعتهاي گونه گون در اين فن راه يافت. 

ما آفات قصص گويان را در كتاب (القصاص و المذكرون) ياد كرده ايم و اينجا به اجمالي بسنده مي كنيم بعضي از اينان احاديث دروغين در تشويق نيكوكاري يا تهديد بد كاري مي سازند و ابليس آن را در نظرشان چنين توجيه مي نمايد كه مقصود برانگيختن مردم به خوبي وبازداشتن مردم از بدي است؛ گويي شريعت ناقص است و تكميل آنان را مي طلبد! اينان آن حديث پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را فراموش كرده اند كه فرمود: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّدًا فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنْ النَّارِ». «هر كس دانسته بر من دروغ ببندد جايگاه خويش را در آتش آماده سازد». 

ديگر از تلبيسهاي ابليس بر اينان خواندن اشعار محرك و شوق انگيز عاشقانه است و به عبارتهاي گونه گون در محبت سخن راندن؛ و شيطان چنين امر را بر ايشان مشتبه ساخته كه مقصود ما محبت الهي است، حال آنكه مستمعان عامي مردمان آلوده اي هستند با دلهاي پرهوس؛ بدين گونه گوينده و شنونده گمراه مي شوند. 

ديگر از تلبيسهاي ابليس بر اينان وجد نمودن است و خشوع نمايي ظاهري فزون بر آنچه در باطن هست؛ و ملاحظة جمعيت موجب افزودن تصنع مي شود و «نفس» به گريه و خشوع زيادي دست مي گشايد، كه اگر دروغين باشد به آخرت زيان مي رساند و اگر راستين باشد باز از ريا و تكلف عاري نيست. 

بعضي قصص گويان و واعظان وزن و ضرب به صدا و حركات خود مي دهند به طوري كه مشابهت به غنا پيدا مي كند و همان طور كه در مورد قاريان گفتيم اين مكروه بلكه حرام است. 

بعضيشان نيز اشعاري در مصيبت و مرثية درگذشتگان و ناراحتيهاي مرگ و غربت مي خوانند و زنان را مي گريانند و مجلس را ماتمكده مي سازند حال آنكه در چنين موردي توصيه به صبر شايسته است نه آنچه موجب بيتابي گردد. 

بعضي در دقايق زهد و محبت الهي سخن مي رانند و شيطان امر را بر ايشان مشتبه مي سازد كه مگر خود صاحب آن حالات هستند كه تا كسي صاحب حالتي نباشد نمي تواند وصفش نمايد؛ و در پاسخ اين شبهه گوييم سلوك غير علم است و حال با قال فرق دارد. بعضي در منبر شطح و طامات خلاف ]‌ظاهر[ شرع مي گويند و اشعار عاشقانه مي خوانند تا به هر ترتيب كسي صيحه اي بر كشد و آهي برآرد و مجلس رونق گيرد ولو با سخن تباه وبيراهي باشد. بعضي نيز عبارات آراستة بي محتوي مي آرند. و اين روزها (يعني زمان مؤلف) اكثر كلام قَصّاصان داستان موسي (عليه السلام) دركوه، و يوسف و زليخاست و از ذكر واجبات و منع محرمات خبري نيست. به وعظِ چنين قصص گويي چگونه زناكار و رباخوار دست از نابكاري خود بكشند و زن چگونه حقوق شوهرش را بشناسد و نماز بهنگام بخواند. اين گونه واعظان شرع را پس پشت انداخته اند تا كالايشان رواج يابد و پيداست كه حق سنگين و تلخ است و باطل سبك و شيرين. 

بعضي نيز آن قدر زهد و نمازِ شب خواني را مي ستايند كه عامي بدون توجه به مقصود، كار و زندگي وعيالش را رها ساخته گوشه گير يا مغاره نشين مي شود! بعضي نيز همه از رجا و رحمت مي گويند بي آنكه از موجبات خوف نيز سخن در ميان آرند و بدين گونه شنوندگان را بر معاصي گستاخ مي گردانند، بويژه كه شنونده مي بيند خود قصص گوي مركوبهاي عالي سوار مي شود و جامه هاي فاخر مي پوشد. چنين واعظي با گفتار و كردار، مردم را فاسد مي سازد.

از واعظان كس باشد كه راستگوي است و نيت نصيحت و خيرخواهي دارد الا اينكه كم كم دلش از حبّ رياست سيراب مي شود و خواستار تكريم و تعظيم مي گردد. و نشانش آن است كه نمي خواهد واعظ ديگري به جاي وي وعظ بگويد و باري از دوشش بردارد حال آنكه اگر نيت خالص و درست باشد بدش نخواهد آمد كه كسي در امر خير كمكش كند. 

مجلس بعضي قصاصان زنانه – مردانه است و زنان از روي به اصطلاح «وجد»‌ صيحه هاي شوقمندانه بر مي كشند و قصص گوي محض آنكه دلها را از خود نرماند بلكه قلوب را به خود متمايل سازد نهي از منكر نمي نمايد ]‌ كه همان ناله هاي اشتياق آميز زنانه جاذبة ديگري به مجلس مي دهد[‌. 

اين از تلبيسهاي ابليس؛ اما در زمان ما ]‌يعني مؤلف[‌ بعضي قصاصان هستند كه امر بر ايشان مشتبه نشده بلكه دانسته و تعمداً قصص گويي را وسيلة معاش و جلب انعام اميران ستم پيشه و باج گيران و ظلمه براي خود كرده اند. بعضي قصاصان بر سر گورها حاضر مي شوند و با ذكر مصيبت و مرثية فراق و داغ عزيزان زنان را مي گريانند حال آنكه آنجا محل توصيه به صبر است.

گاهي هم ابليس بر كسي كه لياقت وعظ دارد وسوسه مي كند كه تو شايستة اين كار نيستي بلكه يك آدم بيدار دل اين كار را بايد بكند، بدين گونه او را به خاموشي وا مي دارد و مانع خير مي گردد، و مي گويد كه تو از اين كار لذت مي بري و آسايش مي يابي و ممكن است عملت آلودة ريا باشد، پس وحدت به سلامت نزديكتر است. نقل است كه نزد حسن بصري راجع به مسؤوليت و تبعات «سخن گفتن» صحبت شد، گفت: شيطان مي خواهد كه شما ساكت باشيد و كسي امر به معروف و نهي از منكر نكند!
تلبيس ابليس بر اهل لغت و ادب

شيطان عموم اينان را فريفته و عمري مشغول نحو و لغت ساخته و از واجبات عيني و از شناخت آنچه در باب عبادات بايد دانست و آنچه به كار تأديب نفس و اصلاح قلب مي آيد، باز داشته است. علوم ادبي في نفسه مطلوب نيست بلكه وسيلة‌ فهم چيز ديگري است (مثلاً تفسير و فقه و حديث) و بر انسان رواست كه چون كلمه اي فهميد به عمل بپردازد. از اهل ادب كسان باشند كه از آداب شريعت و فقه چيز قابلي نمي دانند مع ذلك كبر عظيم دارند. و ابليس بر ايشان امر را چنين مشتبه ساخته كه مگر از علماي اسلام اند زيرا كه قرآن را جز به نحو و لغت نتوان فهميد؛ آري، اين صحيح است و در حد لزوم دانستن نحو و لغت شايسته و بايسته است اما بيش از آن زايد است و نيازي بدان نيست وبه صرف وقت و اتلاف عمر نيرزد. البته اگر عمر بسيار گسترده دامن بود آموختن همه چيز خوب بود اما عمر كوتاه است و بايد آنچه را برتر و مهمتر است ترجيح نهاد و مقدم داشت. 

بعضي اهل لغت به گونة بازيچه و چيستان گويي مسائل شرع را مطرح مي سازند و هنر مي پندارند، و اين نه از سر دانايي كه محصول كم دانشي است زيرا از دو يا چند معنا كه براي يك لغت هست نظر شارع يا فقيه به معناي قريب به ذهن است (ظاهر لفظ) نه احتمالات دور و دراز چنانكه از كسي پرسند: ‌و طي زن در حال «قُرء» جايز است يا نه؟ به قول لغوي هم تواند گفت: آري و هم تواند گفت نه؛ زيرا كه «قرء» به معناي حيض آمده و هم به معناي طُهر، اما در نظر فقيه فقط جواب از معناي قريب صحيح است[1].

  نظر به آنكه اديبان و لغويان عموماً اشتغال ذهنيشان به اشعار جاهليت است و از راه مطالعه حديث و سيرة‌ نيكان در طبعشان مانعي بر هوس انگيزي آن اشعار پديد نيامده، لذا كمتر بين اينان آدمي تقوي پيشه و ا