 به جانب خدا هدايت مي‌کند و بر بندگانش حجت است. در آينده نيز زمين بدون امامي باقي نخواهد ماند تا حجت باشد بر بندگانش» (اصول کافي، جلد اول)
اما مي‌دانيم که هم در گذشته‌هاي دور - مانند دورة زماني بين حضرت عيسى(ع) و پيامبر اسلام(ص) - و هم در زماني که در آن به سر مي‌بريم اين قانون نقض شده‌است. اکنون بيش از هزار و صد سال است که خبري از يک امام معصوم که راهنماي مردم بسوي راه راست باشد و احکام حلال و حرام را بگويد و از اين طريق حجت را نيز بر مردم تمام کند نيست. ما در اينجا وجود امام غايب را انکار نمي‌کنيم اما مي‌گوييم او نمي‌تواند حجت خدا محسوب شود زيرا مردم از راهنمايي‌ها و هدايت هاي او محروم و بي‌خبرند. به عبارت ديگر حجت غايب اصطلاحي تناقض آميز است. خداوند چگونه مي‌تواند به واسطه امام غايب با بندگانش احتجاج کند؟ اگر قرار باشد خداوند به واسطة کسي با مردم احتجاج کند، آن کس پيامبر يا امام معصومي‌است که حي و حاضر باشد و با هدايت مردم به راه راست و بيان احکام الهي و حقايق ديني، راه عذر و بهانه را بسوي انسانها ببندد نه امام غايبي که معلوم نيست کجا زندگي مي‌کند؟ چه مي‌خورد؟ چه مي‌پوشد؟ کسب و کارش چيست؟ تعاليمش کدامند؟ و حرف حسابش چيست؟ و از ما چه مي‌خواهد و چه نمي‌خواهد؟ و حتي معلوم نيست که وجود خارجي دارد يا ندارد؟ چنين کسي هرگز نمي‌تواند حجت خدا بر بندگانش محسوب شود. به عبارت ديگر اکنون و در عصر غيبت امامي که بتوان او را حجت خدا ناميد وجود خارجي ندارد. امام دوازدهم حتي اگر وجود داشته باشد، حجت خدا نيست. فعلاً حجت خدا کتاب خداست. بعلاوة عقل انسان؛ و همين نشان مي‌دهد که هم ادعاي ضرورت وجود امامان معصوم به عنوان حجت هاي الهي، ادعايي ناسنجيده و خيال پردازانه است و هم پيشگويي‌هاي امامان شيعه که بر مبناي همين اعتقاد صورت گرفته خلاف واقع از آب درآمده‌است(23).
4- مي‌دانيم که پيامبران الهي به دو دسته تقسيم مي‌شوند: پيامبران تشريعي مانند حضرت ابراهيم و موسي که با خود کتاب آسماني داشتند و شريعت جديدي مي‌آوردند و پيامبران تبليغي مانند حضرت يحيي و زکريا که مردم را به دين و شريعت پيامبر تشريعي قبل از خود دعوت مي‌کردند و حقايق و تعاليم آن دين را به مردم تعليم مي‌دادند و با بدعت‌ها و تحريف‌ها مبارزه مي‌نمودند. پيامبران تبليغي، حافظان، مفسران و مبلغان شريعتي بودند که قبل از آنها و توسط يک پيامبر تشريعي آورده شده بود. حال سؤالي که همواره براي متکلمان (شيعه و سني) مطرح بوده اين است که:
«فرضاً اين مطلب را پذيرفتيم که اسلام به واسطه کمال و کليت و تماميت و جامعيتش، به نبوت تشريعي پايان داده‌است، اما پايان يافتن نبوت تبليغي را چگونه مي‌توان توجيه کرد؟»(24) 
به عبارت ديگر درست است که بعد از پيامبر اسلام، به پيامبر تشريعي جديدي که دين و شريعت تازه‌اي بياورد نيازي نيست، اما به چه دليل امت اسلام از پيامبران تبليغي محروم ماند؟ پاسخ علماي شيعه به اين سؤال خواندني است:
«تا زماني بشر نيازمند وحي تبليغي است که درجة عقل و علم و تمدن به پايه‌اي نرسيده‌است که خود بتواند عهده‌دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل و به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحي تبليغي خاتمه مي‌دهد و علماء جانشين چنان انبياء مي‌گردند. قرآن در اولين آياتي که نازل مي‌شود سخن از قرائت و نوشتن و قلم و علم به ميان مي‌آورد:
﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ﴾ [العلق/1-5].
اين آيات اعلام مي‌کند که عهد قرآن، عهد خواندن و نوشتن و ياد دادن و علم و عقل است. اين آيات تلويحا مي‌فهماند که در عهد قرآن وظيفه تعليم و تبليغ و حفظ آيات آسماني به علماء منتقل شده و علماء از اين نظر جانشين انبياء مي‌شوند. اين آيات اعلام بلوغ و استقلال بشريت در اين ناحيه‌است. قرآن در سراسر آياتش بشر را به تعقل و استدلال و مشاهده عيني و تجربي طبيعت و مطالعه تاريخ، و به تفقه و فهم عميق دعوت مي‌کند»(25)
«در دورة اسلامي، مسلمين هم آثار خود را حفظ و نگهداري کردند و مانع نابودي آنها شدند و هم کم و بيش آثار ملل پيشين را نگهداري و به نسلهاي بعد منتقل مي‌کردند. يعني تقريباً مقارن به عهده ختم نبوت است که بشريت لياقت خود را براي حفظ مواريث علمي و ديني نشان داده‌است... طلوع و ظهور علم، و رسيدن بشر به حدي که خود حافظ و داعي و مبلغ دين آسماني باشد، خواه و ناخواه به نبوت تبليغي خاتمه مي‌دهد»(26)
«بلوغ عقلي و علمي بشر و طلوع دوره توانايي وي بر دريافت حقايق کليه معارف و قوانين الهي و بر حفظ مواريث (علمي و) ديني و مبارزه با تحريف‌ها و بدعت ها، دعوت و تبليغ و اشاعة دين، زمينة اصلي پايان يافتن پيامبري است»(27).
«اولين پُستي که در دورة خاتميت، از پيامبران به عالمان انتقال مي‌يابد، پُست دعوت و تبليغ و ارشاد و مبارزه با تحريف‌ها و بدعت هاست... آن چيزي که اين مبارزه را ممکن و آسان مي‌کند محفوظ ماندن معيار و مقياس اصلي يعني قرآن است. رسول اکرم (ص) مخصوصاً تاکيد کرده‌است که براي تعيين صحت و سقم چيزهايي که از زبان او نقل مي‌شود از مقياس قرآن استفاده کنند»(28).
«نگهداري متون اصلي از دستبرد حوادث، استنباط فروع از اصول، و تطبيق کليات بر جزئيات، طرح و اکتشاف مسائل جديد که هر عصري با خود مي‌آورد، جلوگيري از گرايش‌هاي يک جانبه، مبارزه با جمود بر شکلها و ظاهرها و عادت ها، تفکيک احکام اصلي و ثابت و مادر از مقررات فرعي، تشخيص اهم و مهم و ترجيح اهم، تعيين حدود اختيارات حکومت در وضع قوانين موقت و بالاخره تنظيم برنامه هاي متناسب با احتياجات روز، از اهم وظايف علماي امت در دورة خاتميت است»(29)
اين بود فلسفة ختم نبوت از ديدگاه عالمان شيعه. حال نوبت آن است که بپرسيم اگر فلسفة ختم نبوت آن است که در فوق آمد، ديگر چگونه مي‌توان ادعاي ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر(ص) را قبول کرد؟ اگر بعد از پيامبر اسلام(ص) عالمان و فقيهان امت مي‌توانند وارث پيامبران شوند و کار پيامبران تبليغي (يعني حفظ دين، تبليغ دين، تفسير دين، مبارزه با بدعت‌ها و تحريف‌ها و خرافات، دعوت مردم به دين و...) را انجام دهند، ديگر چه نيازي به امامان معصوم هست؟ 
وزن ادلة عقلي شيعه در اثبات ضرورت وجود امامان معصوم بعد از پيامبر را با ترازوي نقد سنجيديم و نتيجه اين توزين بر همگان آشکار شد. حال ممكن است بگوييد كه نيازي به اثبات ضرورت وجود امامان معصوم وجود ندارد. ادلة نقلي شيعه نشان مي‌دهد كه خداوند -بنا به هر دليل و مصلحتي كه بوده - انسانهاي معصومي را پس از پيامبر(ص) به امامت و جانشيني آن حضرت نصب كرده‌است، وآن امامان، يكي پس از ديگري به هدايت مردم و نشر معارف حقة الهي و مبارزه با ظلم وستم پرداختند و دو