به این مسائل اشاره داشته، و اینگونه (واقعات) باید اتفاق بیافتد و همه را ساکت کرد»(12).
«و در خاتمه قرار شد که این مسائل نوشته‌شده و به سمع حضرت باب در ماکو برسد، و از او خواسته شود که حکم نهائی خود را در باره این مسئله صادر کند، و اینگونه نیز شد، و معلوم شد که حق با خاصان احباء بوده است، و اندیشه حضرت بهاء اله با رای حضرت باب یکی بوده است (یعنی در واجب‌بودن تغییر شریعت). و قدوس و طاهره و باب الباب نیز همه برحق بوده اند، و در ادراک و فهم اسرار امور بر جاده حق گام برمیداشته اند».
«اما کسانی که در خود تنگی احساس کرده و سینه‌هایشان گنجایش قبول این تجدید را نداشت، دست به تشویش افکار و افساد مردم بر علیه جمع زده، و این مسئله باعث شد که گروهی از مسلمآنان آن دیار (بدشت) برآنان شوریده و با ضرب کتک آنان را از انجا بیرون کنند، پس یاران در این فرار خود به سه دسته تقسیم شدند: گروهی همراه با حضرت بهاء الله قصد تهران کردند، گروهی با قدوس و طاهره به مازندران رفتند، و گروهی نیز در رکاب باب الباب ابتداء به سوی مازندران بود که تصمیمات نتیجه شده از گردهمائی به دشت را جامعه پوشانیده، و همچنین جهت نجات‌دادن حضرت باب در ماکو جمع شوند».
آنچه گفته شد مقاله‌ای از کتاب آنان «الکواکب الدریة» (ص 218 – 223) بود که در سال 1343 هجری (1924 م) در قاهره به چاپ رسیده است.
-----------------------------------------------------
1) در ایام ظهور فتنه باب در ایران حکومت ایران بسیاری از دست اندرکاران این فتنه را به جاهای مختلفی تبعید کرد، و نصیب «قرة العین» از این تبعید بغداد بود، دولت عثمانی اینگونه صلاح دید که قرة العین در منزل «شهاب الالوسی» صاحب تفسیر بازداشت بوده و تحت نظر او باشد، شهاب الالوسی در کتابش به نام (نهج السلامة فی مباحث الإمامة) از او سخن به میان اورده است، و این کتاب اخرین مؤلفات وی می‌باشد، او در حالی که بیمار بود، حدود بیست کراسه در مورد قرة العین نوشت، و قبل از این که این مقاله را به پایان برساند وفات نمود، نوه او «سید محمد شکری الالوسی» در ابتدای کتاب خود تحت عنوان (مختصر التحفة الاثنی عشریة) صفحة 22 – 25 برخی از نوشته‌های جد خویش را اثبات نموده است.
2) گوئی آنچه اینها را به دور خود در این صحرا جمع کرده است، خود از خبیث‌ترین خبائث و بدعت‌ها، و فاسدترین مفاسد نیست!!!
3) [نام او فاطمه و کنیه اش ام سلمی بود، و به علت موهای طلائیش او را زرین تاج نیز صدا می‌زدند که بعدها به طاهره هم ملقب گشت، در سال 1814 میلادی در قزوین به دنیا امد، و در سال 1851 میلادی کشته شد، او دختر حاج محمد صالح قزوینی بود، تاریخ‌نویسان بر این امر اجماع دارند که بسیار زیبا و فتنه‌گر بود، پدرش از زیبائی و جمال او ترسیده، و او را در سن 13 سالگی به ازدواج پسر عمویش امام جمعه قزوین دراورد که قرة العین از وی دارای فرزندانی شد، می‌توان گفت که خانواده او به دو گروه تقسیم شده بودند: گروهی از شیعیان محافظ، و گروهی دیگر اتباع مدرسه احسائی و رشتی...
او با کاظم رشتی مراسلاتی داشت و از اراء و عقاید او و احسائی خوشش آمده بود، و بعدا افکار باب نیز به آنان اضافه شد، با این که پدرش او را تهدید کرده بود، ولی به تهدید پدرش وقعه‌ای ننهاد، او به جمال خویش پی برده بود، و از قیود و حدود اطراف خود خسته شده بود، و بالاخره، همسرش، بچه‌هایش، و خانواده اش را رها کرده و ترک گفت، و برای دیدن کاظم رشتی عازم عراق شد...].
4) البته به صورت کذب و تقیه.
5) بسیار جای تعجب است که آنان نماز و روزه را عادت می‌خوانند.
6) چون او هنوز برای عملی‌کردن نقشه‌های شیطانی خویش به این نماز و روزه احتیاج داشت.
7) همان رایی که رفقایش به او تلقین کرده بودند، همان رفقایی که تظاهر به ثقل و تانی می‌کردند.
8) البته با نفاق و استهزاء و فجور.
9) چون هم آنان بودند که این سخنان را به این هنرپیشه چیره‌دست تلقین کرده بودند، تا به دین صورت عوامی را که با نیرنگ و روش‌های تبشیری به صفوف خود کشیده بودند گول زده و مدهوش سازند.
10) و خود قدوس از طاهره خبیث‌تر بود، بلکه به همه این مسائل از قبل مهر صحت زده بود، و می‌توان گفت هم او بود که این پیشنهادات را به طاهره تلقین کرده بود، پس این تدبیر خبیث را جهت کید اسلام و اعلان رده، همگی باهم اندیشیده بودند، و هرکدام در این صحنه نمایش نقشی را به عهده گرفته بودند.
11) البته بر طبق هوا و هوس خود، و آنگونه که تغییر دین اسلام را نتیجه دهد.
12) چون کسانی که حتی ذره‌ای از اسلام در دل‌هایشان مانده بود، خود را از این جمع کنار کشیده و مجلس را ترک کرده بودند، و فقط شیاطین و ابلیس‌ها در این جمع حضور داشتند.مناظرات میان باب و علمای شیعه
در ایامی که باب در زندان بود، حکومت ایران مناظراتی میان او و مجتهدان و علمای شیعه برقرار می‌ساخت، باب نیز در مورد موضوعات مورد بحث برای آنان چیزهائی می‌نوشت، بزرگترین داعیه بهائیت «ابوالفضل الجرفادقانی» در کتاب «الحجج البهیة» صفحة 128 می‌نویسد:
«آنان هرگز در نشانه‌های او شکی نداشته، و در کلامش شبهه‌ای نیافتند، و سخن آنان این بود که
در سخنانش اموری وجود دارد که برخلاف صرف و نحو بوده، و جملاتش را از حدود فصاحت و بلاغت خارج می‌سازد، حال ان که او – جل ذکره – همانند قرآن و سفر قدیم سخن می‌گفت(1) که در این باره در کتاب (الفرائد) به اندازه کافی توضیح داده ایم»(2).
و در کتاب دیگر آنان «مقالة سائح فی البهائیة والبابیة» که محفل روحانی آنان در سال 1341 (1922 م) در چاپخانه «السعادة» قاهره به چاپ رسانده آمده است که
«وپس از چند روز از ورود باب به تبریز مجلسی تشکیل داده و باب را به آن مجلس اوردند، و از علمای اعلام نیز نظام العلماء، ملا محمد مامقانی، امام جمعه، شیخ الاسلام علی اصغر، و برخی دیگر از مجتهدین حضور داشتند، اعضای مجلس در مورد دعوت او از او سئوال کردند، و او جواب داد ه من مهدی هستم.
و در نتیجه همهمه‌ای در مجلس بروز نموده و از او خواستند تا براین سخن خود دلیل بیاورد، پس بدون درنگ آیات تلاوت کرده و گفت که این آیات نشانه عظیمی است بر بقای ابدی او، و اعضای مجلس نیز به جز اعتراض بر کلام او جواب دیگری نداشتند، می‌گفتند که سخنان او بر قواعد نحوی منطبق نمی‌باشد، او نیز قرآن را حجت قرار داده و از آیات آن چندین شاهد بر عدم تطبیق قرآن با قواعد نحو بر زبان راند در نتیجه اهل مجلس متفرق شده و باب نیز به مقر خود بازگشت. در آن ایام حاکم آذربایجان ولیعهد بود و از او حکمی در مورد باب صادر نشد».
سپس در صفحة 18 همین کتاب ادامه می‌دهد:
«هنگامی که این ادعای مهدویت به گوش مجتهدین و بزرگ علما رسید، همه بر منبر بالا رفته و فریاد زدند که
از ضروریات دین مبین(3)، بلکه از بزرگترین پشتوانه‌های مذهب جعفری، همین غیبت کبری است، پس اگر حرف او را قبول کنیم، سخنان حسین ابن روح(4) را کجا ببریم؟ و روایت‌های ابن مهزیار را چه کار کنیم؟ پرواز نقبا و نجبا را چه می‌شود؟ و فتوح شرق و غرب که در نت