کنونی در ساده‌ترین مسائل مانند عقد نکاح کار تمام قضات و حاکمانی که دولت آنان را نصب می‌نمایند صحیح نمی‌دانند بلکه می‌بایست یکی از امامان و بزرگان خودشان آن را برایشان انجام دهند، و این امر آشکارا از وضعیت آنان نمایان است اما عبدالحسین در این مراجعه تلاش می‌نماید آن را پنهان و خلاف آن را اظهار نماید و ما [بدون شک] می‌دانیم که این سخن او تقیه‌ای بیش نیست. زیرا چنین فردی با داشتن توانایی بر نیرنگ و فریب از این امر در مذهب خود بی‌اطلاع نیست. 
و اگر بر ظن و گمان تکیه می‌کردیم می‌گفتیم که باور دیدگاه آنان را در توجیه موضع‌گیری علی و خاندان او در برابر حکومت‌ها – جز حسین(رض) - این است که آنان به قصد تخریب و ضربه وارد ساختن به آنها با تظاهر به درون حکومت‌ها راه یافته‌اند، و با این وجود به برائت علی و فرزندان او از این گونه تظاهر و دوروئی یقین داریم ولی ما بر این تصوریم که جواب رافضیان دربارة موضع‌گیری امامان خود چیزی بیش از این نیست ولیکن ما به ظن و گمان تکیه نمی‌نمائیم ولیکن با توجه به گمان ما بر اینکه رافضیان کار در حکومت‌ها را جز به قصد تخریب و ضربه زدن به آنها روا نمی‌دارند و گمان و ظن خود را به یقین نزدیک می‌نمائیم بلکه آنان اهل کفر و گمراهی را بر علیه حکومت‌های اسلامی (غیر شیعه) یاری می‌نمایند. و در پاسخ بر مراجعه (64) موضع‌گیری نصیر الدین طوسی ابن علقمی و یاری‌شان به مغولان بر علیه مسلمانان ذکر شد، و امام‌شان خمینی در کتاب «مکاسب محرمه» (2/123) به مذهب و دیدگاهشان تصریح نموده وی می‌گوید (از ابو الحسین علی بن محمد(ع) روایت شده است که محمد بن علی در نامه‌ای دربارة کار برای [حکومت] بنی عباس از او سؤال نموده است و گفته است: به نظر من وارد شدن به حکومت آنان راهیابی بر دشمن است و برای تلافی و ضربه زدن به آنان به آنها نزدیک می‌شوم، در جواب گفت: هر آنکه چنین نماید (به قصد تخریب و تلافی وارد گردد) عمل او حرام نبوده بلکه دارای اجر و ثواب است. 
سپس موسوی می‌گوید: و اگر غیر مسلمان بر قدرت و حکومت مسلمانان نایل شده بر امت لازم است در هر آنچه منوط به عزت اسلام و حفظ آن باشد او را حمایت نماید. و ادعا نموده که آنان این عمل را از باب تقدیم مهمترین مسأله‌ای انجام می‌دهند که همان وحدت اسلامی بر امر دیگری مانند خلافت است و بعد از چند سطر به آن تصریح نموده و می‌گوید: او برای انجام واجب شرعی و عقلی – در هنگام تعارض – مهمتر را بر مهمی مانند مشورت و [شوری] ترجیح می‌دهد. 
پس بعد از آن ادعای سکوت علی نسبت به حق خود در خلافت را مطرح می‌نماید و تنازل او از آن را به علت مصلحت فروکش نمودن فتنه‌های حاصله با وفات رسول خداوند می داند و گفته است: و برای او طبیعی بود که برای فداکاری در راه حیات اسلام و ترجیح مصالح عموم مردم از حق خود [در خلافت] چشم پوشی نماید. و ما به صورت‌هایی متعدد به پاسخ او می‌پردازیم: 
اول: اگر ادعای او پیرامون سکوت علی از در خلافت علی صحیح می‌بود پس چرا علی با معاویه نیز چنین نکرد؟ و با این وجود افتراق امت در خلافت علی بزرگترین افتراق بود و امت به چند گروه تبدیل شدند گروهی با علی و گروهی با معاویه و گروهی هم از هر دو دوری گزیدند. 
و این جریان بیانگر بطلان سخن موسوی است که [مذهب] امامان او وحدت دولت اسلامی را بر امر خلافت ترجیح می‌دهند و آیا علی از این اصل تنازل نکرده است و ترجیح و تقدیم وحدت مسلمانان بر خلافت را رعایت نکرده است؟ و آیا پسر او حسین در خروج بر یزید از این امر تنازل نموده است؟ آیا آنان از این مسأله غفلت نموده ولی عبدالحسین از آن بی‌خبر نبوده است؟ 
و ما می‌گوئیم علی و حسین را در موضع‌گیرشان نباید تخطئه نمود بلکه از نظر ما آنها در موضع‌گیریشان اصابه (حق) نموده‌اند، و معارض آنان در اشتباه است، و ما با این سخن می‌خواهیم استدلال نمائیم که این موضع‌گیری علی و حسین تنازل از حقشان به خاطر حفظ وحدت کلمه نبوده است بلکه – مثل دیگران – می‌خواهند که خلافت چون حق آنان باشد به خاطر آن می‌جنگند اما تنها کسی که در میان اهل بیت از حق خود تنازل نموده است (امام) حسن بوده است که رسول خداوند او را در میان سایر اهل بیت ستایش نموده است و می‌فرماید: این پسرم (حسن) بزرگوار است و امید است که خداوند به وسیلة او میان دو گروه بزرگ از مسلمانان اصلاح و صلح برقرار سازد. 
و نمی‌توان استدلال عبدالحسین در آنچه دربارة مذهب و دیدگاه شیعه گفته است همان موضع‌گیری حسن از معاویه دانست، همانا او می‌گوید نه از حسین و نه علی چنین موضعی نداشته است، زیرا اگر این موضع صحیح باشد سزاوارتر بود که او با معاویه هم به آن پای بند باشد و تا حق خواهی او باعث جدایی امت نگردد، و چون چنین مسأله‌ای در میان نبوده و نیک او می‌داند که آنچه حق اوست نباید از آن تنازل نماید و اگر او به خلافت خود باور داشت از آن تنازل نمی‌نمود. و اگر بگویند که معاویه با ابوبکر تفاوت زیادی دارد، و برای امثال معاویه سزاوار نبوده تا علی برای او تنازل نماید و ما جریان تنازل حسن را مطرح می‌نمائیم و اگر آن را صحیح بدانند می‌بایست موضع و موقف علی با معاویه را نیز چنین می‌بود، و اگر موضع حسن را باطل به حساب آورند اصلی بزرگی از اصول فاسدة خود به نام عصمت ائمه را دچار تعارض نموده‌اند. 
دوم: اگر ادعای موسوی دربارة رعایت شرایط و فضای حاکم بر وفات پیامبر و ارتداد برخی از عرب و در کمین نشستن کفار برای دین اسلام و مسلمانان می‌بایست به محض انتفای اسباب سکوت وی بر حق خود در خلافت در پایان خلافت و یا بعد از خلاف ابوبکر تصریح می‌نمود. و اوامر را رها نمی‌ساخت تا زمامداری به عمر برسد پس پر واضح است که در هنگام وفات ابوبکر فتنه‌هایی نبوده تا بیم دهندة شورش و ضربة جزیره العرب و عامل برگرداندن مردم از اسلام باشد و مسیلمه و طلیحه و سجاح هم در کار نبوده‌اند زیرا خداوند آنان را توسط سربازان ابوبکر نابود ساخته بود، و کسی از کفار روم یا فارس هم نبود که قصد کمین [سوء] از اسلام داشته بلکه مسلمانان در فکر ضربه به آنان بودند و موسوی این احوال و ظروف را عامل سکوت علی قرار داده است و چنانچه به جریان این مسائل در برهه‌ای از زمان قائل باشیم ولی همة آنها قبل از وفات ابوبکر از بین رفته و به پایان رسیده‌اند پس اگر علم و باور علی به عدم استحقاق خلافت خود با وجود ابوبکر و عمر نبوده است چه چیزی مانع شده است تا علی(رض) در زمان تولیت امر از طرف عمر به حق خود تصریح نماید؟ 
بلکه علاوه بر آنان زمانی که عمر ضربه خورد و امر [خلافت] میان شورای شش نفری قرار گرفت که علی هم جزو آنان بود اگر آنان قصد غصب حق علی را می‌داشتند عمر او را در شورا وارد نمی‌ساخت بلکه او را از آن بیرون می‌نمود و اگر او برتری بر این افراد داشت - چه برسد به ابوبکر و عمر – و این بهترین فرصت برای نایل شدن او به خلافت بوده است. زیرا در آن ایام قدرتی و رئیسی و یا لشکری نبوده تا او [شیر خ