ان راهی همدان شد، همدان نیز داوطلبانه تسلیم سلطان عثمانی شد، سلطان عثمانی از همدان راهی بغداد شد، تا ورود او به بغداد هیچگونه مقاومتی در برابرش نشان داده نشد، او بغداد را به آسانی گرفت، و دیگر شهرهای عراق نیز تسلیم او شدند، این که در عراق هیچ مقاومتی از طرف هیچ گروهی بروز نکرد، نشان‌دهندة آنست که شیعیان عراق نیز که بخش اعظم جمعیت عراق را تشکیل می‌دادند، از دست قزلباشان و مذهب‌شان به ستوه آمده بوده و آرزومند نجات بوده اند. سلیمان قانونی عراق را به طور رسمی ضمیمة دولت عثمانی کرد، در سال 934 خ معاهدة صلحی از طرف دولت عثمانی به شاه تهماسب تحمیل شد که به موجب آن دولت ایران الحاق کردستان و عراق به عثمانی را به رسمیت می‌شناخت.
قزلباشان از آن پس به همان رسمِ دیرینه‌شان برگشتند، و در حملاتی که به اران و شروان بردند، آن سرزمین را متصرف شده خاندانِ ایرانی تبار شروانشاهان را به کلی نابود کرده، کشورشان را ضمیمة قلمرو خویش کرده، به تغییردادن خشونت‌آمیزِ مذهب مردم همت گماشتند، همچنین در حملات جهادی به گرجستان که به هدف غنیمت‌گیری انجام می‌دادند، ضمن تاراج و تخریب آبادی‌های گرجستان بخش‌هائی از آن سرزمین را نیز به قلمرو خویش افزودند. ولی بخش اعظم آذربایجان شامل تبریز همچنان در دست عثمانی‌ها بود، و شاه تهماسب و قزلباشانش هیچ اقدامی برای تخلیص آذربایجان انجام نمی‌دادند؛ زیرا همینکه سلطان عثمانی با آنها روابط صلح‌آمیز برقرار کرده بود، و با بقیة نقاط ایران کاری نداشت برای آنها کافی بود؛ و می‌توانستند با تاراج‌هائی که در بقیة نقاط ایران می‌کردند به عیش و نوش ادامه بدهند. شاه تهماسب نیز از این زمان به بعد در وضعی بود که اصلا از منطقة قزوین بیرون نمی‌رفت، و همواره در مناطق خوش آب و هوای اطراف قزوین در گردش بود و زندگی را در چادر و بیابان می‌گذراند؛ و این به آن سبب بود که قزلباش‌ها هنوز به زندگی شهری خوگر نشده بودند و بیابان را بر شهر ترجیح می‌دادند، و همواره شاه تهماسب را با خودشان به این دشت و آن دشت می‌بردند. از این رو است که در زندگی‌نامة شاه تهماسب پیوسته می‌خوانیم که در فلان دشت در چادرش فلان کار کرد یا فلان چیز گفت، یا در فلان دشت اینقدر شکار کرد، داستان‌های تجاوز و تعدی به جان و مال مردم بی‌پناه نیز در این دوران به کرات در کتاب‌های مداحان صفوی آمده است که خواندنش دل هر ایرانی را به درد می‌آورد.
بدین ترتیب در نیمة اول قرن دهم خورشیدی آنچه به نام کشور ایران مانده بود ایران مرکزی و جنوبی و گیلان و مازندران و اران و شروان بود، سغد و خوارزم و بخشی از خراسان و بخش اعظم گرگان در دست ازبکان بود، و آذربایجان و همدان و عراق و دیاربکر و کردستان رسما و طبق توافق‌نامة کتبی ضمیمة کشور عثمانی شده بودند، بعدها در زمان شاه عباس، دولت عثمانی فقط همدان و بخش کوچکی از کردستان به علاوه تبریز را به ایران باز پس داد، ولی بقیة ایران غربی شامل عراق و کردستان برای همیشه در اشغال عثمانی‌ها ماند.
با روی کارآمدن دولت قزلباش در ایران، بلوچستان همة روابط خود را با دولت قزلباشان قطع کرد، به زودی بخش بزرگی از بلوچستان (کویته، کلات، خضدار، تربت، گوادر) به قلمرو تیموریان فارسی‌زبانِ هندوستان پیوست، تا از حیطة ستمهای قزلباشان در امان باشد، این سرزمینِ کاملا ایرانی که همة مردمش ایرانی اند و به لهجة بلوچی حرف می‌زنند، برای همیشه و تا امروز از ایران جدا ماند، و پس از تشکیل دولت پاکستان، به صورت یک ایالتِ نیمه‌خودمختارِ این کشور درآمد و بلوچستانِ پاکستان نامیده شد. عراق و ارزنجان و دیاربکر نیز دیگر هیچگاه به دامن ایران برنگشتند؛ پس از جنگ اول جهانی که دولت ترکیه تشکیل شد عراق و بخشی از کردستان به یک کشور به صورتی که امروز هست (کشور عراق) تبدیل گردید؛ و ارزنجان و دیاربکر و بخش اعظم کردستان همچنان جزو کشور ترکیه ماندند (و کردهای این منطقه تا امروز تحت ستم مضاعف ترک‌ها قرار دارند).
بعدها، یعنی: پس از فروپاشی دولت صفوی که نادرشاه افشار به سلطنت رسید، سیاسیت شیعه‌سازی ایرانیان کنار گذاشته شد، سنی‌های کشور به عنوان مسلمان به رسمیت شناخته شدند، به دوران تاخت و تازهای تبرائیان در کشور پایان داده شد و دار و دستگاه تبرائیان متلاشی گردید، در نتیجة این سیاستِ مدبرانه، بخش شرقی کشور که در تمام دوران صفویه از ایران بریده بود دوباره به دامن کشور برگشت. البته نادرشاه قزبانی این سیاست گردید و ترور شد (و ملاهای تبرائی، تاریخ ترور او را «نارد به درک رفت» نوشتند)؛ ولی راهی را که او آغاز کرده بود در دولت‌های بعدی – یعنی توسط زندی‌ها و قاجاریان – ادامه یافت. با این حال، در زمان قاجاری‌ها – که یکی از قبایلِ قزلباش بودند – آزادی عمل دستگاه‌های فقاهتی پرقدرت و ثروتمند شیعه در نقاط مختلف کشور برای فشار واردآوردن بر ایرانیان به تغییر مذهب کم و بیش ادامه یافت، و نارضایتی‌های ایرانیان از این سیاست سبب شد که در اوائل قرن 13 هجری سرزمین‌های سیستان و خراسان نیز برای همیشه از ایران جدا شوند، از بخش اعظم خراسان و سیستان کشوری به نام افغانستان تشکیل شد، آنچه از خراسان برای ایران ماند بخش ناچیزی شامل مشهد و نیشابور و توس بود. از سیستان نیز جز بخش ناچیزی شامل زاهدان چیزی برای ایران نماند، از سغد و خوارزم و بخشی از گرگان بعدها دو کشوری که اکنون ازبکستان و ترکمنستان اند به وجود آمدند؛ و فقط بخش ناچیزی از گرگان برای ایران ماند. تاجیکستان نیز بخشی از آستان بلخ بود که در همان هنگام از دامن ایران جدا گردید.
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) اسکندر بیک: 59.
2) همان: 63.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:32.txt">گفتار نخست: سازمان و تشکیلات قزلباشان صفوی</a><a class="folder" href="w:html:33.xml">گفتار دوم: انتشار ایدئولوژی صفوی در ایران</a><a class="folder" href="w:html:35.xml">گفتار سوم: تئوریزه‌شدن تشیع صفوی توسط فقهای لبنانی</a></body></html>گفتیم که وقتی قزلباشان بر تبریز دست یافتند و تشکیل حاکمیت دادند، حسین بیک لله با لقب وکیل نفس همایون نائب تام الاختیار شاه اسماعیل شد، و با لقب امیر الأمراء فرمانده قزلباشان شد؛ ملا شمس لاهیجی با لقب صدر رئیس دستگاه دینی و قضائی و اوقاف شد؛ و میر زکریا کججی با لقب وزیر دیوان اعلی رئیس دستگاه مالیه شد، قزلباشان وقتی بقیة مناطق ایران را گشودند زمین‌های درون کشور را میان خودشان تقسیم کردند، و به هرکدام از سران قزلباش و وابستگان آنها بخشی از ایران به عنوان تیول (ملک شخصی) واگذار شد، تا به عنوان حاکم آن نقطه از کشور بر سرنوشت مردم کشور مسلط باشد، هرکدام از این تیولدارانِ بزرگ را والی می‌گفتند، هر «والی» نیز برای خودش دارای وزیر دیوان و صدر بود. چونکه قزلباش‌ها خودشان بی‌سواد بودند، معمولا وزیر دیوان و صدر از میان ایرانیانی تعیین می‌گشتند که نسبت 