 خودم يا از عمّال و كارمندان من، يا ببخشيد كه خداوند بخشنده‌ها را دوست دارد.

وقتي كه مردم رسالهء عثمان را در شهرها خواندند به گريه افتادند و گفتند كه امّت در انتظار يك شرّ مي‌باشد و عثمان قاصد به سوي دولتمردان در ولايات فرستاد و همه آمدند. عبدالله بن عامر و معاويه و عبدالله بن مسعود و سعيد و عمرو جمع شدند و عثمان گفت: واي بر شما، اين شكوائيّه‌ها چيست و اين اخبار چه مي‌گويد؟! مي‌ترسم كه اين اخبار راست باشد و مي‌ترسم كه به من نسبت داده شود، گفتند: آيا شما قاصداني به شهرها نفرستاديد، آيا آنها بازگشتند و هيچ كس با آنها شكايتي نكرده‌بود؟ نه به خدا قسم، اينها راست نيست وما اصول اين شايعات را نمي‌دانيم و اينها شايعاتي بيش نيست، عثمان گفت: مشورت بدهيد. سعيد بن عاص گفت: اين توطئه‌اي است كه مخفيانه انجام گرفته‌است، گفت: علاج آن چيست؟ اينها بايد خواسته و مؤاخذه شده و كساني كه اين شايعات را ساخته‌اند بايد كشته‌ شوند. عبدالله بن‌سعد گفت: آنچه را كه به مردم است بگير و اگر آنچه را كه حقّ آنهاست به آنها بدهي بهتر است از اينكه آنها را ترك كني. معاويه گفت: تو مرا گماشتي و من نيز كساني را گماشتم كه جز اخبار نيك از آنها برايت نمي‌آيد و آن دو مرد از جاي خود بهتر خبر دارند، عثمان گفت: نظرت چيست؟ گفت: نيك‌رفتاري و ادب. عثمان گفت: اي عمرو تو چه مي‌گويي؟ پاسخ داد: كه به نظر من شما نرم شده‌ايد و بر آنها آسان مي‌گيريد و از آنچه كه عمر مي‌كرد با آنها بيشتر تساهل مي‌كنيد، به نظرم راه دو دوستت را گرفته كه در موضع شدّت، شدّت به‌خرج دهي ودر موضع نرمش‌نرمش نمايي، ليكن شما با همه نرمش نشان داديد.
 عثمان برخاست، حمد و ثناي الهي كرده و گفت همهء آنچه را كه بيان داشتيد شنيدم ليكن هر كاري راهي دارد، و اين بيمي كه براي امّت مي‌رود رخ دادني است ... الخ.
امّا ايرادهايي كه وارد كرده‌بودند و بدگويي‌هايي كه در اين شايعات وجود داشت و براي تكّه پاره كردن دولت اسلام رواج داده‌بودند، عثمان ذوالنورين در خطبهء حجّ خود كه همهء مورّخان آن را ذكر نموده‌اند همه را يك به يك پاسخ داد، كه شرح آن در تاريخ طبري است.[1]

و بعدها اين ارث شوم سبأيّه را شيعيان تصاحب كردند و پشت از پشت آنها را به همديگر تحويل داده و در امّت اسلام تفرقه انداختند، و اين خود يكي از شواهد بزرگي است كه شيعيان امروزي مذهب خود را جز بر پايه‌ها و اركاني كه سبأيّه آنرا پي‌ريزي كردند بنا ننموده‌اند و هيچ ارتباطي با شيعيان اوّليه جز اسم ندارند.

هنگامي كه امام مظلومان عثمان بن عفّان –رضي الله عنه- به دست سبأيّه و اهل فتنه و شورش به شهادت رسيد[2]. مدينه منوّره پنج روز بدون رهبر ماند و يا به عبارت ديگر مدينه در دست يكي از قاتلان عثمان يعني غافقي بن حرب بود و بقيّهء قاتلان و سبأيّه او را احاطه كرده‌بودند و داراي نظرات متعارض و مخالفي دربارهء خليفهء بعد از عثمان بودند، به جز سبأيّه كه از همان ابتدا جز اسم علي را نياورده و در پشت او پنهان مي‌شدند كه او از آنها بيزاري مي‌جست و مي‌دانيم كه عبدالله بن سبا يهودي مكّار كه در پشت همهء اين توطئه‌ها بود با مصريان بود.

 در اينجا نظريّات ياغيان و طاغيان واراذل واوباش-همهء اين الفاظ را مورخان وائمه بزرگى چون ابن العربى وابن تيميه براى اين شورشيان فتنه جو بكار برده اند-   مختلف و متعارض بود، بعضي‌ها طرفدار طلحه و بعضي‌ها طرفدار زبير و بعضي‌ها طرفدار علي بودند.وهركدام كه به خباثت وسركشى واشتراك ديگرى را به توطئه ميدانست به او اطمينان نداشته وبه رأى خود پافشارى مى نمود، 

 اتّفاق نظر همهء اينها فقط براي ويراني و از بين بردن خلافت اسلامي بود كه اطراف اين دولت براي اوّلين بار در عهد طلايى عثمان بسيار گسترده شده ‌بود. چنين شرايطي در تاريخ اسلام از نظر فتوحات و كشورگشايي كم‌نظير بود و بعد از فتنهء قتل سيدنا عثمان در عهد سيّدنا علي اين فتوحات ادامه نداشت و به خاطر جنگ داخلي حتّي يك وجب هم به كشور اسلامي اضافه نشد.

و هنگامي كه اهل فتنه از هر سه نفر، علي و طلحه و زبير، مأيوس شدند به سوي سعدبن أبي وقّاص فاتح ايران و عبدالله بن عمر رفتند، ليكن جواب همهء اين بزرگان به اهل فتنه يكي بود و آن اينكه همه از آنها بيزاري جستند و برويم سراغ قديم‌ترين و موثّق‌ترين مورّخ اسلام مثل طبري كه ابن كثير و ابن الاثير و ابن خلدون و ديگران نيز با او هم رأي مي‌باشند.

طبري به سند خود از ابوعثمان روايت مي‌كند كه: «بعد از قتل عثمان –رضي الله عنه- پنج روز مدينه بدون امير ماند، و امير (موقّت) آن فاقعي بن حرب بود، دنبال كسي مي‌گشتند كه متولّي امارت گردد و كسي را حاضر نمي‌يافتند، مصري‌ها پيش علي رفتند او را نمي‌يافتند و او به باغ خود در اطراف مدينه رفته‌بود و اگر او را مي‌ديدند از آنها و از گفتهء ايشان بيزاري مي‌جست و كوفي‌ها به دنبال زبير مي‌رفتند، او را نمي‌يافتند، قاصد به سوي او فرستادند، او از گفتهء ايشان بيزاري جست، بصري‌ها به دنبال طلحه مي‌رفتند، اگر آنها را مي‌ديد از آنها دوري جسته و اظهار بيزاري مي‌كرد. اينها در قتل عثمان متّفق و در امير آينده مختلف بودند و هنگامي كه موافقتي از آنها نديدند، عصباني شده و گفتند هيچكدام از اين سه نفر را امارت نخواهيم داد و به سوي سعد بن أبي وقّاص قاصد فرستادند و گفتند كه شما از اهل شوري هستيد و ما در مورد شما اتّفاق نظر داريم بيا تا با تو بيعت كنيم. او جواب داد كه من و ابن عمر از شوري[3] خارج شديم و ما را بدان نيازي نيست. سپس به سوي عمر آمدند و از او تقاضاي امارت كردند، او پاسخ داد كه به خدا قسم اين امر انتقامي الهي خواهد داشت و هرگز سوي آنها نخواهيم آمد، كسي ديگر را نگاه كنيد، سرگردان ماندند كه چه كار كنند».[4]

حيرت و سرگرداني اينها بدين خاطر بود كه مي‌دانستند هر كس كه بدون نظر و رأي آنها سر كار بيايد حكمشان شمشير خواهد بود و به خاطر خون امام مظلومين و خليفهء راشد از آنها قصاص خواهد گرفت حتّي ابن كثير تصريحاً  اين را ذكر كرده و نقل مي‌كند كه: «گفتند اگر ما بعد از قتل عثمان بدون تعيين اميري كه مورد اتّفاق باشد بازگرديم، سالم نخواهيم ماند».[5]

بعد از اين اهل مدينه را جمع كرده و ديدند كه: سعد و زبير خارج شده و طلحه به باغ خود رفته و از بني اميّه هر كس كه توانسته فرار كرده‌است، سعيد و وليد به مكّه گريختند و مروان و كساني ديگر نيز به دنبالشان به آنها ملحق شدند. و وقتي كه اهل مدينه جمع شدند مصريان به آنها گفتند كه: شما اهل شوري هستيد و شما هستيد كه امام را تعيين مي‌كنيد و رأي شما براي بقيّهء امّت قابل قبول است، كسي را پيدا كنيد تا او را انتخاب كنيد و ما پيرو شما هستيم. ما به شما دو روز وقت مي‌دهيم و اگر اين كار را نكرديد ما فردا علي و طلحه و زبير و بسياري ديگر را خواهيم كشت. پس مردم به سوي علي شتافتند و گفتند كه با تو بيعت مي‌كنيم و مي‌بينيد كه اسلام از دست خويشان ب