 دوران براي ديدار از مبلغين و كشيشان همكار خود در سراسر ايالت تگزاس وقت كافي داشتم. يكي از آنان نزديك مرز تكزاس با مكزيك و ديگري نزديك مرز اوكلاهما زندگي مي‌كرد. واعظ ديگري نيز بود كه همواره عادت داشت من را با خود به مكزيك ببرد تا با هم در ميادين و بازارها به تبليغ «رستگاري مسيح» در ميان افراد مختلف بپردازيم. به ياد دارم كه شبي توسط پليس مكزيك دستگير شده و مورد بازجويي قرار گرفتيم (اكثريت مردم مكزيك كاتوليك هستند و از هيچ مذهب ديگري حمايت نمي‌كنند). دوست واعظ ديگري نيز داشتم كه به يك صليب چوبي بزرگ كه از يك ماشين بزرگ‌تر بود، بسيار علاقه داشت و آن را بر دوش خود حمل مي‌كرد و با زحمت زياد و كشان‌كشان در حالي‌كه انتهاي صليب بر زمين كشيده مي‌شد، در اتوبان‌ها به راه مي‌افتاد و هنگامي كه مردم از ماشين‌هاي خود پياده مي‌شدند تا بفهمند موضوع چيست، او جزوات و نشرياتي را در مورد مسيحيت به آنان هديه مي‌داد. روزي اين دوست واعظ من دچار حملة قلبي شد و در يك بيمارستان قديمي بستري گشت و ناچار شد مدتي را در آن‌جا به سر ببرد. من هفته‌اي چندبار به ملاقات او مي‌رفتم و محمد را نيز با خود مي‌بردم به اين اميد كه هر سه در مورد عقايد و مذاهب گوناگون به تبادل‌نظر بپردازيم. دوستم زياد تحت تأثير اين ملاقات‌ها قرار نگرفت و مشخص بود كه نمي‌خواست چيزي در مورد اسلام بداند. روزي مرد بيماري كه در همان اتاق دوستم در بيمارستان بستري بود، در حالي‌كه روي يك صندلي چرخ‌دار بود، نزد ما آمد. من از نام او پرسيدم، جواب داد: مهم نيست و هنگامي كه از او پرسيدم كه اهل كجاست، در جواب گفت كه اهل سيارة مشتري است. جواب‌هاي آن مرد باعث تعجب من شد و از خود پرسيدم كه آيا واقعاً من در بخش بيماري‌هاي قلبي بيمارستان هستم يا در بخش بيماري‌هاي رواني؟
دريافتم كه او مردي تنها و افسرده مي‌باشد و به كسي نياز دارد كه تنهاييش را پر كند و من نيز تصميم گرفتم كه خداوند را به او بشناسانم و سرگذشت حضرت يونس (ع) را در عهد عتيق براي او خواندم: پيامبري كه خداوند او را براي هدايت قومش فرستاد اما بعد از مدتي تبليغ و نااميد شدن از قومش، آنان را ترك كرده و به سمت دريا روي آورد و سوار كشتي شد. دريا طوفاني شد و مسافران كشتي يونس را به دريا انداختند. نهنگي او را بلعيد و سه‌ شبانه‌روز در شكم آن ماهي بود. سرانجام لطف الهي شامل حال يونس شد و نهنگ به امر خدا به ساحل آمد و يونس از شكم ماهي بيرون آمده به شهر نينوا بازگشت. هدف از اين داستان اين بود كه ما نمي‌توانيم از مسائل و مشكلات خود فرار كنيم زيرا خود مي‌دانيم كه چه كرده‌ايم و از همه مهم‌تر خداوند نيز به اعمال ما آگاه است. بعد از خواندن اين داستان آن مرد كه روي يك صندلي چرخ‌دار نشسته بود، سرش را بلند نمود و از من معذرت خواست. او گفت كه از رفتار گستاخانه و بي‌ادبانة خود متأسف است و اخيراً مشكلات جدي و سختي را تجربه كرده است. سپس او گفت كه مي‌خواهد مسئلة مهمي را نزد من اعتراف نمايد. من گفتم: من يك كشيش كاتوليك نيستم و شنيدن اعتراف ديگران كار من نيست. او گفت كه من را مي شناسد و مي‌داند كه كاتوليك نيستم و سپس سخني گفت كه من را در جايم ميخكوب كرد. او گفت: من خودم يك كشيش كاتوليك هستم. عجب مسئلة شگفت‌انگيزي، من مسيحيت را براي يك مبلغ مسيحي توضيح داده بودم.
آن كشيش سرگذشت خودش را براي ما بيان نمود. او به مدت دوازده سال به عنوان مبلغ كليساي كاتوليك در جنوب و مركز آمريكا، مكزيك و حتي در نيويورك فعاليت كرده بود. بعد از مرخص شدن از بيمارستان، او به مكاني براي گذراندن دوران نقاهت نياز داشت و من از پدرم درخواست نمودم كه اجازه دهد آن كشيش به جاي رفتن نزد يك خانوادة كاتوليك، نزد ما بيايد و مدتي با ما و محمد زندگي كند. پدرم موافقت نمود و فوراً او را به خانة‌ خود برديم. در مسير برگشت به خانه در مورد بعضي از مفاهيم ايمان و عقيده در دين اسلام كه از محمد شنيده بودم، با او صحبت نمودم و از او پرسيدم كه آيا موافق است در اين مورد با دوست مسلمان مان بحث نمايد و او پذيرفت و هيچ تعصبي از خود نشان نداد. اين عمل او باعث شگفتي من شد و تعجب من زماني بيشتر شد كه او گفت: كشيش‌هاي كاتوليك معمولاً مطالعاتي در مورد اسلام دارند و گاهي اوقات در مطالعات اسلامي درجة‌دكترا نيز مي‌گيرند. حرف‌هاي او تا اندازه‌اي براي من روشنگر بودند. اما هنوز چيزهاي زيادي مانده بود كه من بايد مي‌فهميدم.
بعد از استقرار در خانه، ما هر شب بعد از شام دور ميز غذا مي‌نشستيم و در مورد مذاهب بحث مي‌كرديم. پدرم كتاب مقدس خود را كه نسخة‌شاه جيمز بود، با خود مي‌آورد. من كتاب مقدس خود را كه نسخة استاندارد و تجديدنظر شده بود، با خود همراه داشتم. همسرم نسخه‌اي ديگر از كتاب مقدس را به همراه داشت (شايد چيزي مانند كتاب «اخبار نيك براي بشر مدرن» اثر جيمي سواگرت) و البته كشيش كاتوليك نيز كتاب مقدس كاتوليكي خود را كه هفت كتابچه بيشتر از كتاب مقدس پروتستان‌ها داشت، با خود مي‌آ‌ورد. از اين‌رو بيشتر اوقات ما صرف اين مسئله مي‌شد كه كدام يك از نسخه‌هاي كتاب مقدس واقعي‌تر و كدام به صحت نزديك‌تر است، و در همان حال كوشش همگي ما اين بود كه محمد را به مسيحيت دعوت نماييم. در يكي از اين شب‌ها از محمد پرسيدم كه قرآن پس از گذشت هزار و چهارصد سال با زبان اصلي و بدون كوچك‌ترين تغيير و حرف حرف منتقل شده و تلاوت آن در اين زمان با تلاوت آن در چهارده قرن پيش يكي باشد. من براي اطمينان از محمد پرسيدم: آيا او مي‌داند كه اگر كتابي با كتابي ديگر فقط چند كلمه تفاوت داشته باشد، نسخه‌اي ديگر از آن كتاب به حساب مي‌آيد. محمد جواب داد: بله، و تمام قرآن‌هاي دنيا يك كمله هم با هم تفاوت ندارند.
روزي كشيش كاتوليك از محمد خواست تا همراه او به يك مسجد بروند تا ببيند كه مسجد چگونه مكاني است. پس از بازگشت از مسجد ما منتظر بيان تجربة رفتن به مسجد از كشيش نشديم و فوراً از او در مورد مسجد و مراسم داخل آن سئوال نموديم. كشيش جواب داد: مراسمي در كار نبود. مسلمانان نماز خود را مي‌خواندند و بيرون مي‌رفتند. من با تعجب پرسيدم: بيرون رفتند؟ بدون موعظه و خواندن سرود و آهنگ؟ كشيش گفت: بله، درست است.
چند روز گذشت، و كشيش كاتوليك از محمد خواست كه يك‌بار ديگر از آن مسجد ديدن كنند. اما اين ديدار متفاوت بود. آنها تا پاسي از شب برنگشتند. هوا تاريك شده بود و ما نگران بوديم كه مبادا براي آنها اتفاقي افتاده باشد. سرانجام آنها برگشتند و به محض اين‌كه به جلو در خانه رسيدند، من محمد را شناختم. اما مرد ديگر كه همراه او بود، چه كسي بود؟ او جامه‌اي بلند و سفيد بر تن و كلاه سفيدي بر سر داشت. لحظه‌اي او را پاييدم. آري، او همان كشيش بود. به او گفتم: «پيت، ‌آيا مسلمان شده‌اي؟» و او با دادن جواب مثبت گفت كه همان روز مسلمان شده است. يك كشيش مسلمان شده بود. ديگر چه اتفاقي بايد مي‌افتاد؟ من از 