نگام مطالعة آن دو اختلافات زیادی را در آن دو می‌دید. او به فکر فرو رفت و با خود گفت: اگر این دو کتاب هر دو از طرف خدا هستند نباید تفاوتی بی آنها وجود داشته باشد و وجود تفاوت نشانة آن است که یکی از آن دو تحریف شده است. برای درک این مسئله که کدام یک از این دو کتاب تحریف شده‌اند، مطالعات زیادی انجام داد و سرانجام به این نتیجه رسید که قرآن از هر تحریف و تبدیلی به دور بوده است. سرانجام مطالعة بیشتر قرآن و ارتباط با چند عالم اسلامی در شهر استانبول باعث مسلمان شدن او گردید. پس از مسلمان شدن، او نام خود را به عبدالاحد داود تغییر داد و چند ماه تمام در منزل گوشه‌نشینی اختیار نمود و پس از مطالعة مکرر و عمیق کتاب مقدس با زبان‌های قدیمی اشاراتی را در مورد آمدن پیامبر آخرالزمان در آن یافت، و آنها را در کتابش به نام «محمد در کتاب مقدس» مورد اشاره قرار داد. تألیف دیگر او کتاب «انجیل و صلیب» می‌باشد.جان ماری دوشمان، کشیش فرانسوی / اولین آشنایی او با اسلام زمانی بود که وارد دانشکدة لاهوت شده بود تا بعداً به عنوان یک مبشر مسیحی در مراکش و یا یک کشور آفریقایی مسلمانان را به مسیحیت دعوت نماید. او در سال 1932 از دانشکدة لاهوت فارغ‌التحصیل شد اما به علت بیماری نتوانست برای عملیات تبشیری به آفریقا برود و فعالیت‌های خود را میان کارگران مسلمان در فرانسه شروع نمود. او کارگران را دوست داشت و به گمان خود می‌‌خواست آنها را از گمراهی نجات دهد. از این‌رو حتی از دادن کمک‌های مادی به آنان خودداری نمی‌کرد و برای آنان از مسیحیان پول می‌گرفت و در این مورد خود از همه سخی‌تر بود. روزی در حین نوشیدن شراب، یک کارگر مسلمان به او گفت: تو که مرد خدا هستی چرا شراب می‌نوشی و او برای این‌که سخنانش در میان کارگران مقبول افتد از آن به بعد به شراب لب نزد. تماس با مسلمانان و به ویژه با جوان مسلمان و آگاه از کشور تونس به نام عبدالمجید باعث شد که کشیش دوشمان در مورد اسلام مطالعة بیشتری نماید و نهایتا مقایسة دو دین اسلام و مسیحیت او را به اسلام متمایل نمود. او در سال 1947 بر ترجمه‌ای از سورة فاتحه دست یافت و علاقة او به آن سوره باعث شده بود که در میان سخنانش از مفاهیم عالی آن استفاده نماید. در سال 1957 به مسجد پاریس رفت و یک ترجمة کامل از قرآن را در آن‌جا خریداری نمود و با دقت زیاد به مطالعة آن پرداخت. او با مهاجران عرب که از الجزایر به فرانسه آمده بودند روابط زیادی داشت تا آنها را به مسیحیت دعوت نماید اما او خود تحت تأثیر آنان قرار گرفته بود. در سال 1976 به هند و پاکستان سفر نمود و سفر او چهل روز به طول انجامید. او در این مدت مطالعة خود را در مورد اسلام کامل نمود و قلباً به آن ایمان آورد اما مسلمان شدن خود را اعلان ننمود. او شعایر اسلامی را انجام می‌داد و در سخنرانی‌هایش برای مسیحیان به آموزه‌های اسلام اشاره می‌کرد بدون این‌که نامی از اسلام ببرد. این دوگانگی برای او بسیار سخت بود و او سرانجام در سال 1983 به مسجد پاریس رفت تا علناً اسلام آوردن خود را به گوش همه برساند و نام جدید عبدالمجید را برای خود انتخاب کند. او پس از اعلان گرویدن به اسلام تحت فشار قرار گرفت تا حدی که نتوانست در فرانسه باقی بماند و به کشور مراکش رفت. او سرانجام در سپتامبر سال 1988 در دارالبیضاء مراکش جهان را بدرود گفت و در همان‌جا دفن شد.کشیش مصری اسحاق هلال مسیحه / او در سال 1953 در روستای بیاضیه در استان منیای مصر از یک خانوادة مسیحی ارتدوکس به دنیا آمد. از همان کودکی کینة اسلام و مسلمین را در درون او کاشتند. او به مطالعات دینی روی آورد و از همان اوایل با سئوالات زیادی مواجه شد که کشیشان برای آنها جوابی نداشتند. پدر شنوده که بعد از مرگ پدر کیربس جانشین او شده بود، دو سال پیش از موعد او را به عنوان کشیش منصوب نمود تا او را ساکت کرده و از حمایت از مسلمانان بازدارد و سپس او را به عنوان رئیس کلیسای ساهوج تعیین نمود و او رئیس افتخاری یکی از بزرگ‌ترین گروه‌های تبلیغی مسیحی که در کشورهای عربی شاخه‌های متعدد دارد، شد. اسحاق هلال می‌گوید: «پدر شنوده اموال زیادی را برایم می‌فرستاد تا بدین‌وسیله از کنجکاوی و تحقیق دربارة اسلام دست بکشم اما نه این اموال و نه منصب جدید من را از تحقیق باز نداشت و اشتیاقم به یافتن حقیقت روزبه‌روز بیشتر می‌شد. با تعدادی از مسلمانان به‌طور سری ارتباط پیدا کردم و به مقایسة ادیان و مذاهب مختلف پرداختم. در سال 1975 از من خواسته شد که رسالة فوق لیسانسم در رابطه با مقایسة ادیان باشد و استاد راهنمای من، اسقف بحث‌های علمی بود. آماده کردن رساله چهار سال از وقت من را به خود اختصاص داد. استاد راهنما از این‌که من در رسالة خود دربارة صحت پیامبری محمد (ص) و امی بودن و مژده دادن مسیح (ع) به آمدن او مطالبی را نگاشته بودم به من اعتراض کرد و سرانجام مناقشة ما به کلیسای انگلییکی قاهره کشیده شد و من حدود نه ساعت از رساله‌ام دفاع کردم. اما پدر روحانی دستور داد که رساله را از من بگیرند و به هیچ‌وجه قائل به پذیرش آن نبود. از آن پس به شدت در مطالعة اسلام کوشیدم ولی از آن‌جائی که بزرگان مسیحی به شدت من و به ویژه کتابخانه‌ام را زیر نظر داشتند، نمی‌توانستم از منابع اسلامی زیادی استفاده کنم. در یکی از روزهای سال 1978 با قطار عازم اسکندریه بودم. من لباس کشیشی و صلیب طلایی به وزن یک ربع کیلو به گردنم آویزان نموده بودم، بعد از رسیدن به اسکندریه سوار اتوبوسی شدم که کودکی با تعدادی کتاب در دست وارد آن شد. او کتاب‌هایی به مسافران می‌داد تا شاید آنها را بخرند. اما به من که رسید برگشت و کتابی به من نداد. من پسرک را صدا زده و از او پرسیدم: فرزندم، چرا کتابی به من ندادی؟ و او در جواب گفت: شما کشیش هستید و نباید به این قرآن‌ها دست بزنید. پسر ییاده شد و من نیز به دنبال او به راه افتادم. احساس می‌کردم که باید یکی از آن کتاب‌ها را بخرم و سرانجام موفق شدم و کتابچه از پسر بخرم. یکی از آن‌ها جزء سی‌ام قرآن بود. به محض گشودن آن چشمم به آیة ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ افتاد، تمام سوره را چندبار خواندم تا این‌که آن را حفظ نمودم. در خود احساس آرامش می‌نمودم. آن کلمات من را تحت تأثیر قرار داده بودند. در آن هنگام یکی از دوستان کشیشم سر رسید و صدا زد: پدر اسحاق، و من ناخودآگاه به رویش فریاد کشیدم: ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾. در یکی از روزهایی که در اسکندریه بودم به سمت صندلی اعتراف رفتم تا اعترافات افراد جاهلی را که گمان می‌کردند بخشش گناهان به دست کشیشان است، بشنوم. زنی انگشت ندامت گزیده جلو آمد و گفت: ای پدر مقدس، من تاکنون سه‌بار به انحراف کشیده شده‌ام و اکنون در برابر قداست شما اعتراف می‌کنم به این امید که گناهان من را ببخشی و قول می‌دهم که دیگر گناه نکنم. طبق عادت باید کاهن صلیب را به صورت اعتراف‌کننده بکشد و گناهانش را ببخشد. من صلیب را