‌، به‌ عظمت‌ و جلال‌ خويش‌ وصل‌ نمايد و از فنا‌ في‌الرسول‌ به‌ فنا في‌الله سوق‌ دهد.
او را امتحان‌ مي‌كند؛ جامي‌ تلخ‌، اما فرح‌بخش‌ و ايمان‌ افزا به‌ او مي‌نوشاند.
هر كه‌ در اين‌ بزم‌ مقرب‌تر است‌جام‌ بلا بيشترش‌ مي‌دهند
آري‌! مي‌خواهد نام‌ عايشه ـ رضي‌الله عنهاـ در تمام‌ قرون‌ با بقاي‌ زمان‌ باقي‌ بماند. مي‌خواهد پرده‌ از عظمت‌ و شوكت‌ اين‌ صديقه‌ي‌ عُظمی‌ بردارد.
مادر عزيزم‌! امتحاني‌ سخت‌ در پيش‌ داري‌. مشكل‌ و مصيبتي‌ جان‌فرسا و جگرسوز در انتظار توست‌. خداوند پشت‌ و پناهت‌ باد!
اما او همچنان‌ استوار و محكم‌، متوكل‌ و مطمئن‌ مي‌گويد:
گر هزاران‌ دام‌ باشد در رقم‌چون‌ تو با مايي‌ نباشد هيچ‌ غم‌
بشنويم‌ از خودش‌، از اين‌ اديب‌ بزرگ‌ كه‌ چقدر با بلاغت‌ و فصاحت‌ و زيبايي‌، داستان‌ افك‌ را براي‌ جهانيان‌ به‌ تصوير مي‌كشد:
«عادت‌ رسول‌الله ـ (ص) ـ اين‌ بود كه‌ در هر سفري‌، يكي‌ از همسرانش‌ را با خود مي‌برد.
براي‌ همراهي‌ در غزوه‌ «بني‌ مصطلق‌»، محبوب‌ من‌ قرعه‌ انداخت‌، تا از ميان‌ همسرانش‌ كسي‌ را همراه‌ ببرد، «قرعه‌ي‌ فال‌ به‌ نام‌ من‌ ديوانه‌ زدند» و در اين‌ سفر من‌ همراه‌ رسول‌الله ـ (ص) ـ بودم‌.
در آن‌ زمان‌ آيه‌ي‌ حجاب‌ نازل‌ شده‌ بود و مردان‌ غريبه‌ حق‌ نداشتند به‌ سوي‌ زنان‌ نگاه‌ كنند و زن‌ نيز با حجاب‌ كامل‌ از خانه‌ خارج‌ مي‌شد.
من‌ در كجاوه‌اي‌ كه‌ روي‌ شتر حمل‌ مي‌شد، قرار داشتم‌، و كجاوه‌ نيز پرده‌ يي‌ داشت‌ كه‌ كسي‌ داخل‌ را نمي‌ديد.
از جنگ‌ «بني‌مصطلق‌» با پيروزي‌ و موفقيت‌ برگشتيم‌، در صحرايي‌ اطراق‌ كرده‌ و شب‌ را آنجا گذرانديم‌.
پس‌ از اداي‌ نماز صبح‌، بانگ‌ رحيل‌ نواخته‌ شد. من‌ در اين‌ لحظه‌ براي‌ قضاي‌ حاجت‌ كمي‌ دورتر رفته‌ بودم‌. وقتي‌ برگشتم‌، ديدم‌ گردن‌ بندم‌ نيست‌. انگار جايي‌ افتاده‌، رفتم‌ تا گردن‌بندم‌ را بيابم‌، اندكي‌ درنگ‌ شد، وقتي‌ به‌ محل‌ كاروان‌ برگشتم‌، ديدم‌ اثري‌ از آنها نيست‌.
همسفرانم‌ به‌ گمان‌ اينكه‌ من‌ در كجاوه‌ هستم‌، شتران‌ را به‌ حركت‌ درآورده‌ و رفته‌ بودند. ناراحت‌ و پريشان‌ در همانجا نشستم‌ و چادر را بر سرم‌ كشيدم‌. به‌ اميد اينكه‌ آنها متوجه‌ شوند و برگردند.
ديري‌ نگذشت‌ تا اينكه‌ مردي‌ كه‌ مأمور پاييدن‌ قافله‌ بود و مي‌بايست‌ با فاصله‌ چنداني‌ از قافله‌ حركت‌ مي‌كرد تا چيزي‌ از آنها جا نماند، رسيد. «صفوان‌ بن‌ معطل‌»ـ (رض) ـ يكي‌ از ياران‌ پيامبر ـ (ص) ـ بود.
چون‌ قبل‌ از نزول‌ آيه‌ي‌ حجاب‌ مرا ديده‌ بود، به‌ محض‌ ديدن‌، مرا شناخت‌ و شنيدم‌ كه‌ گفت‌: «إنّالله وإنا إليه‌ راجعون‌». همسر رسول‌ خدا ـ (ص) ـ، اينجا چكار مي‌كند؟
من‌ با او هيچ‌ صحبتي‌ نكردم‌. شتر را نزديكم‌ آورد و گفت‌: سوار شو! خودش‌ عقب‌ رفت‌. سوار بر شتر شدم‌ و «صفوان‌» افسار شتر را گرفته‌ بود و پيش‌ از من‌ حركت‌ مي‌كرد.
وقت‌ ظهر به‌ شهر رسيديم‌، «عبدالله بن‌ ابي‌» در اين‌ لحظه‌ ديد كه‌ من‌ بر شتر و «صفوان‌» نيز پياده‌، افسار شتر را گرفته‌ وارد شهر مي‌شويم‌. اين‌ لحظه‌ بود كه‌ شيطان‌ در دل‌ها رخنه‌ كرد و اهل‌ افك‌ آنچه‌ نبايد مي‌گفتند، گفتند.
من‌ از همه‌ چيز بي‌خبر، اما از اينكه‌ از قافله‌ جا مانده‌ بودم‌، بسيار ناراحت‌ شدم‌. اين‌ ناراحتي‌ را نزد رسول‌ اكرم‌ ـ (ص) ـ اظهار نمودم‌، متوجه‌ شدم‌ كه‌ اعتنايي‌ نمي‌كند، انگار محبّتش‌ كم‌ شده‌ است‌. پدر و مادرم‌ نيز همين‌ طور بودند. تعجب‌ كردم‌، چه‌ رخ‌ داده‌ است‌؟
آري‌! در اين‌ وقت‌ تبليغات‌ سوء منافقين‌ تمام‌ شهر را فرا گرفته‌ بود و من‌ از همه‌ چيز بي‌خبر بودم‌، اما مي‌ديدم‌ كه‌ محبوبم‌ به‌ من‌ كم‌لطفي‌ مي‌كند، با خود گفتم‌: درگذشته‌ اگر شكايتي‌ نزد رسول‌ اكرم‌ ـ (ص) ـ مي‌بردم‌، با مرحمت‌ و لطف‌ و محبت‌ گوش‌ مي‌كرد و همواره‌ دلداري‌ام‌ مي‌داد، اما الان‌ چه‌ شده‌ است‌؟
بسيار نگران‌ بودم‌، غم‌ و اندوه‌ بر من‌ چيره‌ شده‌ بود. نكند نازنينم‌ از من‌ رنجيده‌ باشد؟
اما خبر نداشتم‌ كه‌ بيرون‌ خانه‌، چه‌ چيزها كه‌ در مورد من‌ گفته‌ نمي‌شود!
بر اثر اين‌ بي‌محبتي‌ها مريض‌ شدم‌، روزي‌ رسول‌ اكرم‌ ـ (ص) ـ به‌ خانه‌ آمد. اتفاقاً مادرم‌ نيز در كنارم‌ نشسته‌ بود، وقتي‌ مرا در حال‌ غم‌ و اندوه‌ و پژمردگي‌ ديد، فرمود: كَيف‌َ تيكُم‌؟ دخترتان‌ چطور است‌؟
كلمه‌اي‌ سرد و خالي‌ از محبّت‌ و بيگانه‌ با احساسات‌ و رفتار گذشته‌. با شنيدن‌ اين‌ نوع‌ احوال‌پرسي‌ و با ديدن‌ اين‌ برخورد رسول‌الله (ص) حزن‌ و اندوه‌ و كسالت‌ تمام‌ وجودم‌ را در برگرفت‌ و (جهان‌ پيش‌ چشم‌ اندرم‌ تيره‌ گشت‌).
گفتم‌: يا رسول‌الله! مريض‌ و افسرده‌ هستم‌، اجازه‌ بدهيد مدتي‌ را نزد مادرم‌ بروم‌.
فوراً فرمود: برو اشكالي‌ ندارد.
رفتم‌ در حالي‌ كه‌ از همه‌ چيز بي‌خبر بودم‌. اين‌ بي‌مهري‌ و بي‌محبّتي‌ نزديك‌ به‌ بيست‌ و اندي‌ شب‌ به‌ درازا كشيد، تا اينكه‌ شبي‌ با ام‌مسطح‌ (دختر خاله‌ي‌ پدرم‌) براي‌ قضاي‌ حاجت‌ بيرون‌ رفتيم‌.
در حال‌ رفتن‌ بوديم‌ كه‌ پاي‌ «ام‌مسطح‌» لغزيد و زمين‌ خورد. بي‌اختيار فرزندش‌، «مسطح‌» را نفرين‌ كرد. تعجب‌ كردم‌ گفتم‌:
صحابي‌ رسول‌ الله را نفرين‌ مي‌كني‌؟! كسي‌ كه‌ در جنگ‌ «بدر» شركت‌ كرده‌ و از جمله‌ي‌ مهاجرين‌ به‌ شمار مي‌آيد؟
«ام‌ مسطح‌» گفت‌: اي‌ ساده‌لوح‌! مگر خبر نداري‌ در مورد تو چه‌ مي‌گويند؟!
گفتم‌: از چه‌ چيز؟... 
آن‌ وقت‌ بود كه‌ تمام‌ ماجرا را برايم‌ تعريف‌ كرد.
باورم‌ نشد، گفتم‌ راست‌ مي‌گويي‌؟ گفت‌: به‌ خدا سوگند كه‌ همين‌ طور شايع‌ است‌.
نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌؟ چه‌ بگويم‌؟ و با كه‌ بگويم‌؟ غم‌ اول‌ را فراموش‌ كردم‌.
ديوانه‌ و حيران‌ شدم‌، حالتي‌ بسيار سخت‌ بر من‌ طاري‌ شد. (حالتي‌ رفت‌ كه‌ محراب‌ به‌ فرياد آمد).
خود را با عجله‌ به‌ خانه‌ رساندم‌، زار زار گريستم‌. قلبم‌ مي‌خواست‌ منفجر شود. جگرم‌ داشت‌ پاره‌ مي‌شد. يقه‌ي‌ مادرم‌ را گرفتم‌ و گفتم‌: چند روز است‌ كه‌ در مورد من‌ اين‌ سخنان‌ گفته‌ مي‌شود و شما چيزي‌ به‌ من‌ نگفته‌ايد؟ چرا نگفتي‌؟»
آري‌! اين‌ حادثه‌ همچون‌ تيري‌ قلب‌ ام‌المؤمنين‌ عايشه صديقه‌ ـ رضي‌الله عنها ـ را زخمي‌ كرد و خانواده‌ي‌ نبوّت‌ و بيت‌ ابوبكر ـ (رض) ـ را در غم‌ و اندوهي‌ وصف‌ نشدني‌ فرو برد.
يك‌ ماه‌ طول‌ كشيد، يك‌ ماه‌ بسيار طولاني‌، به‌ اندازه‌ي‌ قرن‌هاي‌ ظلم‌ و جور و استبداد، به‌ طول‌ روز سخت‌ قيامت‌ و به‌ درازاي‌ روزهاي‌ سخت‌ زندان‌ جائران‌ فرعون‌صفت‌. زماني‌ تاريك‌ به‌ تاريكي‌ دل