ابوجعفر حداد مدت بيست سال هر روز يك دينار كار مي كرد و آن را صدقه ميداد و تمام روزها روزه بود شب بين نماز مغرب و عشا از در خانه ها چيزي صدقه مي گرفت و با آن افطار مي كرد. مؤلف گويد:‌ صدقه گرفتن بر كسي كه تواند كسب كند حرام است، و اگر هم حلال باشد مناعت كجاست؟

پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرمود: اگر يكي از شما طنابي برگيرد و به صحرا رود و هيزم جمع كند بيارد در بازار بفروشد و از مردم بي نياز شود به از آن است كه سؤال نمايد، خواه چيزي بدهندش و خواه ندهند. و هم از آن حضرت روايت است كه فرمود: صدقه گرفتن بر كسي كه دارد، و كسي كه قوت كار دارد و سالم است، روا نيست.

از پسر شبلي نقل است كه شبلي يك شب پايي بر لب بام گذاشت و پاي ديگر را رو به حياط نگه داشت وگفت: اي چشم، اگر يك لحظه پلك بر هم بگذاري خود را به پايين مي اندازم؛ و بدين گونه تا صبح بيدار بوده صبح گفت:‌ ديشب ذكر خدا از هيچ كس نشنيدم جز از يك خروس دوپولي!

ابوالعباس بغدادي گويد: ما با ابوالحسن پسر شبلي مصاحبت داشتيم يك شب ما را به ميهماني خواند، گفتيم: به شرطي كه پدرت نزد ما نيايد، گفت: نمي آيد. و ما به منزل او رفتيم داشتيم غذا مي خورديم كه شبلي وارد شد در دو دستش لاي هر انگشت شمعي، هشت شمع در دو دست؛ آمد و وسط جمع نشست. ما از او شرم و پروا داشتيم، گفت: آقايان مرا شمع و لگن شمع فرض كنيد! سپس گفت: غلام من ابوالعباس كجاست؟ آن شعر را بخواند كه:‌

و لـــمــا بــلغ الـــحــيـرة   حـــادي جـــمــلـي حـــارا 

فقلت احــطط بهــا رحلي         و لا تحفــــل بمن ســـارا 

(يعني: وقتي به حيره رسيديم حديَْ خوان شترم حيران شد، بدو گفتم:‌ بار مرا در همين جا فرود آر و اعتنا نكن به آن كه رفت) و چون ابوالعباس آن شعر را تغني كرد حال شبلي دگرگون شد، شمعها ازدست بيفكند و برفت.

آورده اند كه شبلي روز عيد ماه رمضان مژگان بركنده و ابرو تراشيده دستمالي بر پيشاني بست و بيرون آمد و چنين مي خواند:

لــلنــاس فطــرٌ و عيـــدٌ  =  إنـــي فـــريـــدٌ وحـــيــدٌ

و نيز آورده اند كه شبلي روزي در قبة الشعراء در جامع منصور نشسته بود و عده اي دورش جمع بودند، در آن ميان نوجواني بسيار زيبا بر ايشان گذشت و توقف كرد شبلي گفت:‌ اي شيطان، از ما دور شو، آن نوجوان نرفت، دوباره گفت: اي شيطان، از ما دور شو، باز هم تكان نخورد. شبلي براي سومين بار گفت:‌ برو و گرنه به خدا لباس درست بر تنت باقي نمي گذارم! و آن نوجوان لباسهاي بسيارگرانبها بر تن داشت، برگشت و رفت و شبلي چنين سرود: «گوشت را جلو مرغان شكاري انداخته اند، و چمن بي اختيار به آن حمله مي كند ملامت مي نمايند. اگر مي خواستند ما صالح باشيم روي خواب تو را مي پوشانيدند». ]خدايا راست گويم فتنه از تست...[.

گويند: پسري علي نام از شبلي مُرد. زن شبلي در عزاي او موي ببريد، شبلي هم كه ريش پر پشتي داشت همه را بتراشيد، سبب پرسيدند گفت: آن زن براي (محبوب) مفقود گيسو بريده چگونه من براي (حبيب) موجود ريش نتراشم!

ونيز آورده اند كه شبلي گاه جامة گرانبهايي را از تن در مي آورد و به آتش مي سوزانيد. يك روز عنبر بر آتش نهاد و زير دمب خري را بخور داد! و نيز نقل است كه كسي بر او وارد شد ديد شكر و بادام پيش اوست و مي سوزاند. سراج گفته است:‌ «براي آنكه از ياد خدا مشغولش ندارد»، مؤلف گويد:‌ «عذر» سرّاج بدتر از «گناه» شبلي است!

ونيز سراج آورده است كه شبلي ملكي را فروخت و پولش را بر ديگران انفاق نمود و عيال خود را چيزي نداد. و نيز شنيد كه اين آيه را مي خوانند: ﴿اخْسَأُوا فِيهَا﴾[2]، گفت: كاش من هم از مخاطبان اين آيه بودم! ونيز گفته است:‌ خداي را بندگان باشند كه اگر در جهنم آب دهان بيفكنند خاموش شود! مؤلف گويد: اين از همان قبيل است كه بايزيد گفته و هر دو از يك سرچشمه است. 

و نيز آورده اند كه شبلي مقداري نمك در چشم مي ريخت كه شب نخوابد و بيدار بماند! مؤلف گويد:‌ ظاهراً رياضتكشي به اين حالش انداخته بوده است. 

ابوعبدالله رازي گويد: كسي پشمينه اي به من پوشانيده بود، بر سر شبلي قلنسوه اي ديدم كه با آن پشمينه خيلي جور بود و مناسب مي نمود. دلم خواست كه آن كلاه نيز مال من باشد. شبلي چون مجلس تمام كرد و برخاست نگاهي به من كرد وعادتش اين بود كه هر گاه مي خواست من دنبالش كنم چنان نگاهي مي كرد. به دنبالش رفتم، تا به خانه رسيديم گفت: ‌پشمينه را بيرون بيار، آنرا از تن كندم با كلاه يكجا به هم پيچيد و هر دو را در آتش انداخت! 

غزالي نقل مي كند كه شبلي پنجاه دينار را در دجله انداخت و گفت: «هر كس تو را عزت نهاد خدايش ذلت داد» مؤلف گويد: تعجب من از غزالي است كه چنين كاري را با لحن ستايش آورده است. پس فقاهتش كجاست؟

از بُنان نقل است كه گفت: روزي خوردنيي نيافتم و به حال اضطرار افتادم، در راه مي رفتم پارة زري ديدم بر خاك افتاده، خواستم برگيرم. دوباره گفتم «لقطة» است واز آن گذشتم، و باز آن «حديث» به ياد آوردم كه اگر روي زمين را خون فرا گيرد مسلمان جز حلال از آن نخورد، پس باز گشتم و آن پارة‌ زر را برداشته و در دهان نهادم. خيلي دور نرفته بودم كه به حلقة طفلان رسيدم كه يكيشان صحبت مي كرد. طفلي پرسيد: چيست علامت صدق در بندگان؟ آن گوينده پاسخ داد: ‌آن است كه پارة‌ زر را بيفكند از دهان! بُنان گويد: زر از دهان برون افكندم. مؤلف گويد:‌ دور افكندنش آن هم با حرفِ كودكي، خلاف شرع بوده است[3].

ونيز غزالي نوشته: شفيق بلخي در حالي كه به گوشة عبا چيزي بسته بودند ابوالقاسم زاهد آمد، ابوالقاسم پرسيد آن چيست؟ گفت: چند تا بادام است برادرم داد و گفت: دوست دارم با اينها افطار كني. ابوالقاسم گفت:‌ اي شفيق، حال كه تو به خود وعده مي دهي و اطمينان مي نمايي كه «تا افطار زنده خواهم ماند» من ديگر با تو حرف نخواهم زد. و در را به رويش بست و درون رفت! مؤلف گويد: ‌فقاهت دقيق را ببينيد! مسلماني را به خاطر يك عمل مباح بلكه مستحب (تهية افطار) ملامت كرده بلكه با او قطع رابطه نموده، حال آنكه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) قوت يك ساله عائله اش را فراهم مي كرد. جهل، كار اين گونه زاهدان را خراب كرده است. 

احمد بن اسحاق عماني گويد: ‌در هند صوفيي ديدم كه به نام (يا عنوان) صابر شناخته مي شد، صد سال از عمرش گذشته بود و هميشه يك چشمش را مي بست، پرسيدم: ‌اي صابر، صبر تو به چه حد است؟ گفت‌: يك بار نگاهم بر زينت دنيا افتاد، براي آنكه نظرم از آن سيراب نگردد مدت هشتاد سال است كه يك چشمم را بسته و بر دنيا نگشاده ام! از زاهد ديگري نقل است كه يك چشمش را به قير پوشانيده بود و مي گفت: ‌نگريستن با دو چشم اسراف است! خداوند همگي ما را عقل سالم عطا فرمايد.

يوسف بن ايوب همداني از استادش عبدالله جوني نقل مي كرد ومي گفت: ‌من اين دولت از محراب نيافتم از خلا يافتم؛ روزي داشتم آبريزگاه را نظافت مي كردم و مي رُفتم. با خود گفتم:‌ عمرت را در چنين كاري تلف كردي، دوباره با خود گفتم: ‌اي نفس، از خدمت بندگان خدا عار و ابا داري؟ پس سر چاه مبال گشودم و خويش را در آ