 الله عليه وسلم) فرمود: «بين دو نفخه (صور) چهل مرحله فاصله است (ابوهريره نگفت كه چهل روز، چهل ماه يا چهل سال)، آن گاه باران فرو مي ريزد و مثل سبزه مردمان مي رويند؛ و نيز گفت:‌ همه بدن انسان در خاك مي پوسد الا يك استخوان كه در نوك دنبالچه است و روز قيامت از آن استخوان آدم را باز مي آفرينند». 

ابليس عده از زيركان و هوشمندان همدين[3] ما را به شبهه افكنده واز اين راه فريفته كه گويا صواب در پيروي فيلسوفان است زيرا در كردار و گفتار نهايت زيرك بوده اند؛ آن چنانكه از امثال سقراط و بقراط و افلاطون و ارسطو و جالينوس مأثور است. اينان اند كه علوم هندسي و منطقي و طبيعيان را بنياد نهادند و بسياري از رازهاي نهان را دريافتند، الاّ آنكه چون به الهيات رسيدند سخنان درهم و برهم گفتند، و بر خلاف آنكه در هندسه و علوم حسّي همرأي اند در الهيات متفق القول نيستند وبرخي پريشانگوييهايشان را در اين مقولات ذكر كرديم. علت اين است كه نوع بشر اين گونه مسائل را جز به اجمال در نيابد و تفصيلش راجع به شرع است. 

اين متأخران از امت ما كه شنيدند حكماي قديم منكر صانع بوده شرايع را رد كرده اند و آن را از مقولة قانون سازي يا حيلت بازي شمرده اند، آنچه از حكما نقل مي شد تصديق نموده شعار دين را كنار نهادند و نماز را ترك گفته مرتكب حرام شدند و حدود شرع را خوار داشتند و ريسمان اسلام را از گردن برداشتند. يهوديان و مسيحيان نزد خدا از اينان عذرشان مقبولتر است زيرا به هر حال تابع شرايعي هستند كه در موقع خود با معجزه مدلل بوده همچنين پيروان بدعت در مذاهب نزد خدا عذرشان از فلسفيان مقبولتر است كه دعوي نظر در ادله را دارند (و به هر حال دلايل شرعي را قبول دارند). اما فلسفيان براي كفر خود مستندي ندارند جز آنكه پيشينيانشان حكيم بوده اند، اما مگر نه اينكه پيغمبران هم حكيم بوده اند و چيزي بيش از حكيم (يعني صاحب وحي بوده اند)؟

و اينكه گفته اند: حيكمان قديم منكر صانع بوده اند حرفي است دروغ و نشدني، چرا كه غالب حكيمان قديم خدا را قبول داشتند و پيغمبران را هم انكار نمي كردند، البته امعان نظر در شرايع نكرده از آن به اهمال گذشته اند. و عدة بسيار كمي از آنان كه فهمشان فاسد شده بود. به دهريان گرويدند و منكر صانع شدند. اما از فلسفيان اين امت گروهي را ديده ايم كه از فلسفيدن جز حيرت حاصل نكرده اند. نه به مقتضاي حكمت عمل مي كنند و نه طبق اسلام. كساني از ايشان هستند كه نماز مي گزارند و روزه مي گيرند اما به خدا و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) اعتراض مي نمايند و در انكار معاد جسماني سخن مي گويند و هر كدامشان كه دچار فقر شود – و لو آن فقر در زمانه عموميت داشته باشد- به تقدير پرخاش مي كند و به خالق زبان درازي مي نمايد. چنانكه از يكيشان شنيدم گفت: ‌من جز با آن كه بر فراز آسمانهاست خلاف و نزاع ندارم؛ و اشعار بسيار در اين معنا سروده بود از آن جمله شعري با اين پرسش شك انگيز كه:‌ «آيا اين هستي صنعتي است بدون صانع و تيري بدون تير انداز و بي هدف؟»

و در شعر ديگري مي گويد: «هستي ما بدون سابقة اختيار و اطلاع ما بوده و گويي در تاريكي و كوري مانده ايم كه از آن با تيزهوشي يا تندخويي رهايي نداريم؛ ظلمتي كه از نور خورشيد و ماه و چراغ خالي است؛ سرگردان و گيج در حالي كه جهل متراكم و عبوسي ما را دربرگرفته ناچار از كار و عملي هستيم كه عمل محسوب نمي شود، و گفتاري كه تمامي هوس است و جنون».

نظر به اينكه دورة رهبانيت نيز مانند فلسفه گري نزديك به زمان شريعت ما بوده بعضي از همكيشان ما به فلسفه دست يازيدند و بعضي به رهبانيت چنگ زدند به طوري كه ملاحظه مي شود كه بسيار از احمقان در اعتقاد به راه فلسفه رفته و در زهد ورزيدن به رهبانيت گراييده اند. از خداوند مي خواهيم ما را در دين ثابت بدارد و از شر دشمنان (شيطان) محفوظ فرمايد. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سوره ملك، آيه 14. 

[2] سوره‌ انعام، آية 59. 

[3] مقايسه شود با آنچه نجم رازي در مرصاد العباد (تأليف بعد از 618 ق.) راجع به فلاسفه آورده است (مرصاد العباد، به اهتمام دكتر محد امين رياحي، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365، ص 371 الي 394).-م.
فريب ابليس اصحاب هياكل را

اصحاب هياكل كساني اند كه مي گويند: هر يك از روحانيون علوي را هيكلي است از اجرام سماوي (ثوابت و سيارات) و با آن جرم آسماني همان نسبت و رابطه اي را دارد كه روح ما با جسم ما؛ يعني در آن تدبير و تصرف مي كند. و چون راهي به روحانيون علومي نيست براي تقرب به آنان بايد هيكل سماويشان را عبادت كنيم[1] و براي آن قرباني بگذرانيم. بعضي اصحاب هياكل بر آن رفته اند كه هر هيكل سماوي را صورتي در زير است هم جوهر او؛ و براي اين صورتها (= بُتها) بتخانه ها ساخته اند. 

به نقل يحيي بن بشير نهاوندي عده اي معتقد بودند كه هفت كوكب يعني زحل و مشتري و مريخ و شمس و زهره و عطارد و قمر مدبران عالم اند و خود مأمور و مصدر امر عالم بالا؛ و بتهايي به صورت هفت كوكب ساخته براي هر يك حيواني مناسب آن قرباني مي نمودند. چنانكه صورت زحل، پيكر كور بزرگي است از سُرب و قرباني او گاوي است نيكو، بر در عبادتخانة زحل چاله اي مي كندند و روي آن شبكه اي آهني نصب كرده گاو را به سوي آن شبكه مي راندند. گاو پيش رفته دست وپايش در شبكه فرو مي رفت و تنش بر روي آن شبكه مي افتاد، آتش در زيرش مي افروختند و گاو سوخته مي شد و قرباني كنندگان چنين مي گفتند: «تو مقدسي اي خداي كور بد نهاد كه از تو خيري بر نمي آيد، ما براي تقرب به تو قربانيي گذرانديم كه مانند توست، پس از ما قبول كن و شر خودت و ارواح خبيثه ات را از ما كفايت كن». 

و براي مشتري يك بچه قرباني مي كردند، به اين ترتيب كه كنيزي را براي معبد هفت سياره مي خريدند وخادمان معبد با وي نزديكي مي كردند تا آبستن مي شد و مي ماند تا بار مي نهاد و روز هشتم كنيز را كه بچه در بغلش بود مي آوردند و بچه را در حالي كه روي دست مادرش مي گريست با جوالدوز وسوزن مي كشتند وخطاب به مشتري مي گفتند: ‌«اي پروردگار نيكي كه بدي نمي داني ما قربايي براي تو آورديم كه شرّ نمي شناسد و با تو همطبيعت است، قرباني ما را بپذير و بهترين ارواح نيكت را نصيب ما كن». 

و براي مريخ يك مرد زرد چهرة كك مكي را قرباني مي كردند، به اين ترتيب كه وي را آورده بر كف حوضي بر پا مي داشتند و با طناب به ميخهايي كه بر كف حوض كوبيده شده بود استوار مي بستند و حوض را تا زير حلق مرد از روغن پر مي ساختند و با روغن داروهايي مي آميختند كه پوست و گوشت را مي پوسانيد و از بين مي بُرد اما اعصاب را تقويت مي نمود و آن مرد يك سال در آن حال مي ماند و در اين يك سال غذاهايي كه پوست وگوشت را از بين ببرد بدو مي خوراندند پس از يك سال از سر او گرفته بالا مي كشيدند (كه مانند يك كلاف از اعصاب شده بود) و همة اعصابش را زير كلّه جمع كرده، آن را نزد بتشان كه بر صورتِ مريخ بود مي آوردند و مي گفتند: ‌«‌اي خداي شرير پر فتنه، ما كسي كه شبيه توست برايت قرباني كرديم آن