لكه ابتدا مدعي مي شوند خدا و پيغمبر بر حق است و دين صحيح است اما در وراي ظاهر رازي نهان هست. و شيطان بدين گونه ايشان را بازي داده وعقايد گوناگون را در نظرشان آراسته و گروههاي مختلف باطنيه هشت نام دارند بدين شرح: 

اول: باطنيه – از اين جهت بدين عنوان ناميده شده اند كه مدعي شدند ظواهر قرآن و حديث باطني دارد همان طور كه در وراي پوست مغزي هست. نادان نقوش ظاهر مي بيند و دانا رموز و اشارت و سرّ خفي را در مي يابد و هر كس در بند ظواهر بماند زنجير تكاليف شرعي همچنان بر گردنش هست و هر كس به دانش ارتقاء يابد تكليف از او ساقط شود و از رنج و تعب برهد و اشاره كرده اند به آية 157 از سورة اعراف: ﴿وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ﴾. «و بارهاى سنگين، و زنجيرهايى را كه بر آنها بود، (از دوش و گردنشان) بر مى‏دارد».

دوم: اسماعيليه – از آن روي بدين عنوان ناميده مي شوند كه خود را به محمد بن اسماعيل بن جعفر (صادق) منسوب مي دارند كه به گمان ايشان امام هفتم بود (اسماعيل در زمان پدر وفات يافت). و از آنجا كه آسمان هفت تاست و زمين هفت طبقه است و هفته هفت روز است، دورة امامت نيز هفت بايد باشد؛ چنانكه در باب عباسيان هم چنين سلسلة هفت تايي ساخته بودند: عباس (عموي پيغمبر)، عبدالله بن عباس، علي بن عبدالله، محمد بن علي ابراهيم (مشهور به امام)، سفاح، و هفتمي منصور (خليفة عباسي).

و طبري مورخ راجع به راونديه (كه شيعيان غالي عباسي بودند) آورده است كه معتقد بودند روح عيسي بن مريم به علي بن ابيطالب (رضی الله عنه) و از او به ائمه منتقل شده تا به ابراهيم امام رسيده. اين گروه اباحي بودند و حتى ناموس خود را از مهمان دريغ نمی داشتند. اسد بن عبدالله (قسري) ايشان را كشت و مصلوب نمود، اما عقيده شان باقي ماند چنانكه ابوجعفر منصور (خليفه عباسي) را مي پرستيدند، و از قبة‌الخضراء بالا كشيده ازآنجا پايين پريده خود را مي كشتند، و نيز مسلحانه بيرون آمده فرياد مي زندند: «يا أباجعفر أنت أنت» يعني اي منصور تو تويي ] يعني تو هماني كه خود داني، تو خدايي![.

سوم: سبعيه – از دو جهت بدين عنوان ناميده شدند يكي اينكه دور امامت را همچنانكه بيان شد هفت هفت مي دانستند كه هر دوره با هفتمي به پايان مي رسيد و قيامت هر دور همان هفتمي است دوم اينكه تدبير عالم زيرين (يعني دنياي مادي و خاكي) را منوط به هفت سياره (زحل، مشتري، مريخ، زهره، شمس، عطارد، قمر)[1] مي دانستند.

چهارم: بابكيه- اينان پيروان مردي بودند از باطنيه به نام بابك خرمي كه به سال 201 هـ در يكي از كوهستانهاي آذربايجان ظهور كرد و خلق بسياري پيرويش كردند و كارش عظمت يافت. آورده اند كه او محرمات را مباح ميداشت و اگر كسي دختر يا خواهر زيبايي داشت به زور از او مي گرفت، و بدين گونه بيست سال بود و در آن مدت هشتاد هزار يا پنجاه و پنج هزار و پانصد كس را بكشت و حكومت با او جنگيد و او بسيار از لشكريان حكومتي را شكست داد تا آنكه به سال 223هـ افشين، بابك و برادرش را دستگير كرد و نزد معتصم آورد. برادر بابك به وي گفت: كاري كردي كه كس نكرد اكنون شكيبايي و استقامتي از خود نشان بده كه كس نشان نداده باشد، بابك گفت:‌ خواهي ديد. معتصم فرمان داد دست و پاهاي بابك را بريدند و از خون به چهرة خويش ماليد، معتصم پرسيد:‌ با آن دعوي شجاعت از مرگ ترسيد؟ گفت: ‌از آن ترسيدم كه چون خون از تنم برود و رنگم زرد شود، گمان كنند كه از بيم مرگ رنگم دگرگون شده است، پس چهره به خون گلگونه كردم كه مرا زرد چهره نبينند. پس به فرمان معتصم گردن بابك را قطع كردند و پيكرش را آتش زدند و همين معامله با برادرش نيز صورت گرفته و هيچ يك آخ نگفتند. و از بابكيان جماعتي باقي ماندند كه گفته ميشود سالي يك شب زن و مرد باهم گرد مي آيند و چراغ مي كُشند ومردان به سوي زنان بر مي خيزند و هر مردي در زني مي آويزد و با او در مي آميزد و بر اين پندارندكه آن حلال است چرا كه نوعي شكار محسوب مي شود. 

پنجم: محمره (= سرخ جامگان) – بدين مناسبت كه باطنيان در ايام بابك جامه هاي خود را سرخ كردند و پوشيدند[2]. 

ششم: قرامطه – مورخان در سبب تسميّه باطنيان به قرمطي دو قول دارند: 

يكي كه مردي از خوزستان به سواد كوفه آمد و آنجا اظهار پارسايي نمود و مردم را به پيروي امامي از اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) مي خواند. اين مرد نزد شخصي ملقب به كرميته منزل كرد (اين كلمه در زبان نبطيان به معني تيز چشم است، و كرميته چشمش سُرخ بود) و امير آن ناحيه آن مرد را دستگير و محبوس نمود و كليد زندانش را زير سر نهاد و بخفت. كنيز امير را دل بر زنداني بسوخت، كليد برداشت و درِ محبس بگشود و زنداني را رها ساخت و در را بسته كليد را زير بالش امير گذاشت. چون زنداني را جستند و نيافتند شيفتگي مردم بدو بيشتر شد و به اسم ميزبانش كه «كرميته» بود شهرت يافت و آن كلمه را تخفيف داده «قرمط» گفتند و جايگاه او به اولادش به ارث رسيد. 

دوم: آنكه قرمطيان منسوبند به حمدان قرمط كه از نخستين داعيان ايشان بود و در انتساب بدو قرامطه و قرمطيه ناميده شدند. و حمدان قرمط مردي بود از اهل كوفه با گرايش به پارسايي. روزي در راه ده خود به مريد برخورد كه گلة گاوي در پيش انداخته بود و مي رفت حمدان به آن مرد (كه يكي از داعيان باطني بود) گفت:‌ يكي از اين گاوها را سوار شو كه خسته نشوي. آن مرد گفت: من دستور اين كار را ندارم. حمدان پرسيد: مگر تو كار به دستور مي كني؟ گفت: آري. حمدان پرسيد: به امر چه كسي عمل مي كني؟ گفت: به امر مالك من و تو و دنيا و آخرت. حمدان گفت: در اين صورت منظورت خداست. گفت: رأيت درست است. حمدان پرسيد: در اين ده كه مي روي چه كار داري؟ گفت: ‌دستور دارم كه مردم اين ده را از جهل به علم از ضلالت به هدايت و از بدبختي به نيكبختي فراخوانم و از ورطة خواري و نداري برهانم وايشان را به بي نيازي و خلاصي از رنج و رحمت رهنمايي كنم. حمدان بدو گفت: ‌مرا نجات بده كه خدايت نجات عنايت فرمايد و با افاضة علمي مرا زنده كن كه بسيار بدان محتاجم آن مرد گفت: ‌من مجاز نيستم كه سرّ نهفته را بر هر كس آشكار كنم مگر بعد از اطمينان و گرفتن پيمان، حمدان گفت:‌ بگو چگونه بايد عهد كنم؟ آن مرد گفت:‌ بايد با من و امام پيمان كني و بر عهده بگيري كه راز من و راز امام را فاش نسازي.. حمدان عهد بست و آن مرد شروع كرد به القاء تعاليم فريب آميز به حمدان، و حمدان اجابتش كرد و پذيرفت تا آنكه خود به عنوان يكي از داعيان ايشان برگزيده شد و از عناصر اصلي آنان گرديد و اتباع وي را – كه از باطنيان بودند- قرمطيه و قرامطه مي نامند، و خاندان و فرزندانش جايگاه وي را به ارث برده كارش را ادامه دادند. و در آن ميان آنكه از همه بيشتر شدت و صلابت داشت ابوسعيد بودكه به سال 286 هـ ظهور كرد و كارش بالا گرفت و بسيار از مسلمانان را بكشت و مسجدها را ويران ساخت و مصحفها سوزانيد و از حاجيان كشتار كرد و براي اصحاب و اتباعش سنتها بنهاد وخبرهاي دروغ و نشدني بداد. 