مله كساني كه اين عقيده را داشت عمرو بن زيد كلبي است. 

به هر حال بيشتر اعراب بت پرست بودند و كم كسي (همچون قس بن ساعدة و زيد بن عمرو بن نفيل) بتان را رد كرده به توحيد گراييدند. 

و جاهليان همچنان به بدعت سازي ادامه مي دادند كه از آن جمله است « نسيء» يعني به تأخير انداختن ماه حرام و در واقع يعني حرام داشتن ماه حلال و حلال داشتن ماه حرام. توضيح اينكه اعراب از دين ابراهيم چهار ماه حرام را اتخاذ كرده بودند اما موضوعي كه نياز پيدا مي كردند ماه محرّم را حلال كرده تحريمش را به صَفر مي انداختند و از صفر به ماه ديگر... و به همين ترتيب، تا سال مي گذشت. 

و نيز مراسم تلبيه را به شرك مي آميختند و چنين مي گفتند: «لبيك، لا شريك لك إلا شريكا هو لك، تملكه وما ملك». 

ديگر از بدعت سازيهاي عرب ارث دادن بود به ذكور فقط؛ و به اناث ارث نمي دادند. ديگر به ارث رسيدن زن شخص متوفي بود به نزديكترين خويشاوندش. 

ديگر آيين ايشان است دربارة «بحيرة و سائبة و وصيلة و حام» كه در قرآن مورد تعرض قرار گرفته[4]. 

- «بحيرة» يعني شتر يا گوسفندي كه پنج بار زاييده بود يا خود همان پنجمي، كه استفاده از شيرش را حرام مي دانستند. 

-  «سائبة» شتر يا گوسفندي بود نذري خدايان كه در هر آبشخور و چراگاهي آزاد بود. 

- «وصيلة» گوسفند يا شتري بود كه هفت شكم زاييده بود اگر هفتميش نرينه بود ذبحش مي كردند و زن و مرد از آن مي خوردند و اگر مادينه بود زنده مي ماند و اگر دو قلو زاييده بود، يكي نر و يكي ماده، ذبح آن نر را حرام مي شمردند و مي گفتند: «وصلت أخاها». 

- «حام» يعني نره شتري كه ده بار از آن تخم كشي كرده بودند و مي گفتند: سواري و بار نهادن بر پشت آن حرام است (قد حمى ظهره) و در هر آبشخور و چراگاهي آزاد بود. 

غير از اينها نيز حلال و حرامهايي بر ساخته بودند كه در آيات 139 و 143 سورة انعام اشاره شده است. 

ديگر رسم زنده به گور كردن دختران، يا كشتن دختر و به سگ خورانيدن گوشت وي. 

و نيز از فريبهاي ابليس بر جاهليان اين بود كه مي گفتند: اگر خدا مي خواست ما مشرك نباشيم، شرك نمي ورزيديم، بدين گونه به «مشيت» خدا چسبيده «امر» او را رها مي كردند... و از اين قبيل عقايد و روشهاي سست و ياوه بسيار داشتند كه ذكر همة آنها موجب تضييع وقت است و لزومي به زحمت كشيدن براي رد آنها نيست. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سوره بقره، آيه 170.

[2] سوره جاثيه، آيه 24. 

[3] آن كه مسلمان شد كعب پسر زهير است كه قصيده معروف « بانَتْ سُعاد...» را در مدح رسول الله (صلى الله عليه وسلم) سرود نه خود زهير بن ابي سلمي؛ در اين مورد و كلا در مورد «حنفاء» كه در آستانه ظهور اسلام و پيش از بعثت پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) بين شرك و بت پرستي را مورد انتقاد و نفي قرار داده بودند، رجوع كنيد به تاريخ ادبي عرب (العصر الجاهلي)، شوقي شيف، ترجمه عليرضا ذكاوتي قراگزلو، اميركبير، 1364، ص 328 و 329 و نيز رك: صص106-5 و 111.- م.

[4] ﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَلا سَائِبَةٍ وَلا وَصِيلَةٍ وَلا حَامٍ وَلَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ﴾. (سوره انعام آيه 103). «خداوند نه بحيره و نه سائبه و نه وصيله و نه حامى را قرار نداده است. ولى كافران بر خداوند دروغ مى‏بندند». 
تلبيس ابليس بر منكران نبوت
ابليس، براهمه و هندوان و غير آنان را بدين گونه فريفت كه منكر نبوت شدند. هنديان در عقايد مختلف اند از آن جمله اند دهريان و ثنويان و براهمه؛ كه از اين گروه برخي نبوت آدم و ابراهيم را قبول دارند. ابومحمد نوبختي در كتاب الآراء و الديانات آورده است كه عده از براهمة هند خالق و پيامبران و بهشت و دوزخ را قبول دارند و مدعي هستند كه ملكي در صورت بشر از جانب خدا براي ايشان پيامبر رسانده بي آنكه كتابي آورده باشد و آن ملك چهار دست و دوازده سر (از جمله سر انسان و شير و اسب و فيل و خوك...) دارد و آن ملك مردمان را به بزرگداشت آتش امر نموده است و از قتل و ذبح حيوانات جز آنچه براي آتش ذبح مي شود نهي نموده است و همچنين ايشان را از دروغگويي و شرابخواري باز داشته است اما زناكاري را تجويز كرده و گاوپرستي را مقرر داشته است. و هر يك از براهمه كه مرتد گرديده باشد و سپس به آيين خود باز گردد موي سر وريش و ابرو و مژگان وي را مي تراشند و بايد برود گاو را سجده كند. 

ابليس در انكار نبوت شش شبهه بر براهمه القاء نمود: 

شبهة اول – اينكه مُستبعد بدانند كه بر بشري چيزي آشكار شود كه بر ديگران مخفي است (يعني وحي)، چنانكه در قرآن از قول مشركان در باب پيام آوران نقل شده است كه مي گفتند: ﴿مَا هَذَا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ﴾[1]. «او جز بشرى مانند شما نيست‏» و جوابش اين است كه عقل برتري كسي را بر افراد همجنس خود در بعضي خصوصيات جايز مي داند چه اشكال دارد كه با آن خصوصيات بتواند دريافت وحي كند؛ با توجه به اينكه همه كس شايستة وحي گرفتن نيست. مي دانيم كه خدا در بعضي دواها خاصيتي قرار داده كه در مقابل تباه شدن مقاومت مي كنند و به بدن نيز مقاومت مي بخشند. حال چه استبعادي دارد كه انساني را با حكمت بالغة خويش براي اصلاح اخلاق و افعال بشر معين سازد. منكر نبوت نمي تواند منكر اين شود كه بعضي انسانها با موعظه گري براي آرام كردن طبايع شرير پرداخته اند، چگونه منكر مي توان شد كه خدا بعضي انسانها را در اين جهت امداد فرموده باشد تا با رسالت الهي به اصلاح عالم و پاك سازي اخلاق آدميان و سر رشته داري زندگاني عالميان بپردازند؟ ﴿أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ﴾[2]. «آيا براى مردم [جاى‏] شگفتى است كه به مردى از آنان وحى كرده‏ايم  كه مردم را (از عواقب كفر و گناه) بترسان».

شبهة دوم- خدا چرا فرشته اي نفرستاد؛ بويژه كه ملائكه به خدا نزديكترند واز تصور اينكه براي رياست طلبي بدروغ دعوي نبوت مي نمايند دورتر. و اين سه جواب دارد: يكي آنكه هرگاه فرشته به پيام آوري مبعوث مي شد، هر معجزه اي مي نمود تأثير را در نفوس نداشت زيرا معلوم است كه ملائكه بسيار نيرومندند و هر كار كه از بشر خارق عادت تلقي گردد از ملك خارق عادت تلقي نمي شود. معجزه بايد بر دست بشر ناتوان جاري گردد تا بدانند از جانب خداست و دليل بر راستگويي شخص مدعي پيغمبري. دوم: آنكه هر جنسي همجنس خويش را جذب مي كند پس بايست پيام آور بشر باشد تا از او نترسند و بدو بگروند. سوم: اينكه اگر هم فرشته اي مي فرستاد باز هم بايد به صورت بشر مي فرستاد زيرا آدميان فرشته را در شكل اصليش نمي توانند ببينند[3]. 

شبهة سوم – آنچه پيامبران به عنوان علم غيب و معجزه و الهام گرفتن مدعي هستند همانند آن از كاهنان و ساحران نيز ظاهر مي شود و دليلي وجود ندارد كه بفهميم راست و دروغ كدام است. جواب اين است كه خداوند تا حجت را روشن نساخته عقول را به فرق گذاردن ميان حق و باطل مكلف نكرده است:‌ ساحر نمي تواند مرده زنده سازد يا از عصا اژدها پديد آرد (و پيغمبران اي