ز او درخواستند به جمع آوري قرآن بپردازد، گفت: ‌چگونه به كاري مي پردازيد كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) نكرد؟

گويند: سعد بن مالك (صحابي) شنيد كه كسي مي گويد: ‌«لبيك ذا المعارج»[3]. گفت: ‌ما در زمان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) چنين نمي گفتيم. به ابن مسعود گفته شد كه عده اي بعد از نماز مغرب در مسجد مي نشينند و يكي از آن ميان مي گويد: فلان تعداد الله اكبر بگوييد و فلان تعداد سبحان الله بگوييد و فلان عدد الحمد لله بگوييد. و عبد الله بن مسعود مردي بود تندخوي؛ به ميان آن جمع رفت و خود را معرفي نمود و گفت: ‌به خدا كه بدعت ظالمانه آورده ايد كه خويش را به اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم)‌ فضيلت نهاده ايد، بر طريق مستقيم باشيد و چپ و راست نرويد كه به گمراهي دچار مي شويد و از راه پُر دور مي افتيد. 

آورده اند كه كسي نزد ابراهيم نخعي آمد و گفت: دعا كن خدا مرا شفا بدهد. راوي گويد: ديدم كه ابراهيم را آن سخن خوش نيامد و همه در چهره اش ناخشنودي از آن درخواست را ملاحظه كردند. آن گاه ابراهيم از سنت سخن گفت و حاضران را بدان ترغيب نمود و از آنچه مردم از خودشان تازه در آودره اند ابراز كراهت كرد وعليه آن حرف زد.

محمد بن ريان گويد: اصحاب حديث نزد ذوالنون آمده دربارة «وساوس و خطرات» پرسيدند، گفت:‌ من درباره اين چيزها سخن نمي گويم، راجع به نماز و حديث از من سؤال كنيد! و نيز محمد بن ريان گويد:‌ موزة قرمز پوشيده بودم، ذوالنون به من گفت:‌ فرزند، اينها را از پا بيرون كن كه «شهرت» است[4]، پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) اين گونه نمي پوشيد بلكه موزة سادة سياهرنگ مي پوشيد. 

گفتيم كه صحابة رسول الله از هر بدعتي ولو بي اشكال بود حذر مي كردند تا امري را كه سابقه نداشته است، پديد نياورده اباشند. البته چيزهايي تازه پديد آمد كه با شريعت برخوردي نداشت وچيزي را كم و زياد نمي كرد، در انجام دادن آن اشكالي نديدند. مثلا مردم در ماه رمضان نماز (مستحبي) فراوان مي خواندند و گاه به كسي اقتدا مي نمودند. عمر چنين قرار داد كه همه به ابي ابن كعب اقتدا كنند وچون جماعت ايشان را مشاهده كرد، گفت: چه بدعت نيكي است اين! (چون اصل نماز جماعت مشروع است).

حسن (بصري) نيز دربارة قصص گويي[5] گفته است:‌ «‌نعمت البدعة، كم من أخ يستفاد ودعوة مستجابة». يعني: نيك بدعتي است، اجتماعي است كه در آن دعاها مستجاب مي شود و برادران ديني يافت مي شوند كه از ايشان بتوان استفاده كرد. و مي دانيم كه اصلِ وعظ كردن مشروع است، و اگر امرِ نو در آمد بر اصل مشروعي مستند شود نكوهيده نباشد اما اگر بدعت همچون متمم شريعت جلوه نمايد در واقع مستلزم اعتقاد به ناقص بودن شريعت خواهد بود و چنانچه ضد شريعت باشد كه ديگر بدتر است. از آنچه گفتيم روشن شد كه اهل سنت پيروانِ سابقه اند و اهل بدعت پديد آوردندگان چيزهايي كه نبوده و مستندي هم ندارد. لذا اهلِ بدعت روش و مذهب خويش را پنهان مي دارند اما همچون متمم شريعت جلوه نمايد در واقع مستلزم اعتقاد به ناقص بودن شريعت خواهد بود و چنانچه ضد شريعت باشد كه ديگر بدتر است. از آنچه گفتيم روشن شد كه اهل سنت پيروانِ سابقه اند و اهل بدعت پديد آرودندگان چيزهايي كه نبوده و مستندي هم ندارد. لذا اهلِ بدعت روش و مذهب خويش را پنهان ميدارند اما اهل سنت حرفشان آشكار است و مذهبشان واضح؛ و حسن عاقبت هم از آن ايشان است چنانكه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است: «لاَ يَزَالُ نَاسٌ مِنْ أُمَّتِي ظَاهِرِينَ حَتَّى يَأْتِيَهُمْ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ ظَاهِرُونَ». [بخاري و مسلم]. يعني: پيوسته از امت من گروهي ظاهر ]‌آشكاره و غالب[‌ باشند تا امر خدا در رسد و ايشان ظاهر باشند. اين عده را به «‌اهل حديث» تعبير كرده اند. 
-------------------------------------------------

[1] عرباض از مستضعفان اصحاب بود و ازجمله كساني است كه آيه زير درباره آنان نازل شد: ﴿وَلا عَلَى الَّذِينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ﴾ ]‌سورهء توبه، آيهء 92[‌. «و (نيز) ايرادى نيست بر آنها كه وقتى نزد تو آمدند كه آنان را بر مركبى (براى جهاد) سوار كنى، گفتى: مركبى كه شما را بر آن سوار كنم، ندارم!». - مؤلف. 

[2] مقصود از «‌اهل اهواء» در اينجا پيروان گرايشهاي كلامي و فرق غير اهل حديث است. –م.

[3] «معارج» به معني جايگاههاي عروج و صعود است، و «ذو المعارج» خداوند است. (رك: سورة معارج، آيه 3). و آن صحابي از اين جهت احتياط مي كرده كه اسماء الله توقيفي است.-م.

[4] « لباس شهرت»، يعني پوششي كه جلب توجه كند و انگشت نما و چشمگير باشد، نهي شده است. رجوع كنيد به باب دهم از همين كتاب. – م.

[5] قصص گويي به معني موعظه كردن، اخبار و حديث گفتن، نقل و روايت داستانهاي مذهبي، سخنوري و نقالي. قصص گوي را قاصّ و قَصّاص. (جمع: قُصّاص) گويند.- م .
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:81.txt">مهمترين فريبهاي ابليس بر عاميان</a><a class="text" href="w:text:82.txt">ابليس مالداران را از چهار راه مي فريبد: </a><a class="text" href="w:text:83.txt">تلبيس ابليس بر زنان</a></body></html>باب دوازدهم
در تلبيس ابليس بر عاميان

گفتيم كه هر قدر شخص جاهلتر باشد، فريفتاري ابليس نسبت به او قويتر است. از اين رو، عامه فريبهاي ابليس بسيار متنوع است و شمارش آن امكان ندارد و ما در اينجا مهمترين آنها را كه مادر فريبهاي ابليس بر عاميان محسوب مي شود مي آوريم كه خواننده بقيه را از آن قياس كند. 

از آن جمله ابليس به سراغ عامي مي رود و او را به تفكر در ذات و صفات خدا بر ميانگيزد و به شك مي اندازد، وطبق روايتي كه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) هست كار را به آنجا مي رساند كه بپرسد: «ما را خدا آفريده، خدا را كي آفريده؟». در چنين موردي پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده است كه براي رفع وسوسة شيطان بگوييم: «آمنت بالله ورسوله» (به خدا و پيام آورش باور دارم).

مؤلف گويد: ‌اين آزمون و بلا نتيجة حسيگري است (عوام عقلشان به چشمشان است) چون هر چه ديده ساخته و مصنوع بوده لذا مي پرسد: «خدا راكي آفريده؟» در جواب اين عامي مي گوييم: براي آنكه بداني حس تو خطاست فكر كن كه مگر نه خداوند زمان را در لازمان و مكان را در لامكان آفريده؟ اما حس تو از تصور اين مطلب مي رمد، پس بدان كه آنچه را احساس كردني نيست با حس نتوان جستجو كرد، بلكه با عقل مشورت كن كه نيك مشاوري است. 

ابليس گاه از راه صفات امر را بر عامي مشتبه مي سازد و او را به ورطة تشبيه مي اندازد و گاه از راه تعصب فرقه اي؛ به طوري كه مي بينيم عاميان درمسائلي همديگر را لعنت مي كنند و حتى با هم مي جنگند كه حقيقتش را نمي دانند مثلا يكي تعصب ابوبكر (رضی الله عنه) را مي كشد و يكي تعصب علي (رضي الله عنه) را؛ و بسي از اين ستيزها رخ داده. مثلا ساليان سال بين اهل محلة كرخ و محلة باب البصرة ]‌دو محله از بغداد[‌ زد و خورد و آتش افزوي بر سر اين مسأله واقع شده و بسا آن كه در اين مسائل با ديگران بحث و مشاجره مي كنند خودش حرير مي پوشد و شراب ميخورد و