ي نزد او بود و گلي، گاه به گل مي نگريست و گاه به آن پسر؛ آن جمع وقتي نشستند يكيشان گفت:‌ شايد ما شما را مكدر كرديم (مزاحم شديم). احمد غزالي گفت:‌ آري والله! همگي از آن كلام وجد نموديم و با هم صيحه كشيدند!

به صوفيي نوشتند كه تو فلان غلام تركت را دوست داري؟ غلام را فراخواند و نزد نامه رسان وسط دو ابرويش را بوسيد و گفت: اين هم جواب نامه! مؤلف گويد:‌ من از ديدرگي و بي حيايي اين شخص عجب ندارم از آن چارپاياني حاضر در مجلس در شگفتم كه چگونه بر او انكار ننمودند. آري، حرارت شريعت در دل بسيار از مردم سرد شده است. ابوطيب طبري گويد: اين طايفه نظر كردن بر امردان و استفاده از زيور و جامه هاي رنگي را بر سماع افزوده اند از آن رو كه به خوشخوراكي روي آورده اند اگر كم بخورند به سما و نظر كشيده نمي شوند. ابن عقيل گويد: هر كس مدعي شود كه من با نگريستن به صورتهاي زيبا از انحراف باكي ندارم، قابل قبول نيست چرا كه قرآن خلاف آن را گفته: ﴿قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ﴾[1] و نيز فرموده است: ﴿أَفَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْأِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ * وَإِلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ * وَإِلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ﴾[2] كه معلوم دارد نظر كردن تنها بر چيزهايي كه شهوت انگيز نيست براي عبرت گرفتن جايز است تا به فتنه در نيفتند. و شرع زن را به پيغمبري نفرستاده و قاضي و پيشنماز و مؤذن قرار نداده زيرا احتمال لغزش براي ديگران هست و هر كس بگويد: من جداي از ديگرانم و تنها عبرت مي گيريم و شهوت عارض من نمي شود قول وي را تكذيب مي كنيم. 

قسم پنجم – گروهي هستند كه با پسران بي ريش معاشرت مي كنند و خود را از كار زشت نگه ميدارند و اين را نوعي مجاهده مي پندارند و نمي دانند كه همان مصاحبت ونگاهشان هم گناه است. از ابوكميت اندلسي كه جهانگرد بود نقل است كه عجيبترين حالي كه از صوفيه ديدم اين است:‌ مردي بود مهرجان نام كه اصلا مجوسي بود، مسلمان شده و صوفي گرديده بود. پسر زيبايي همراه داشت كه هيچ گاه از او جدا نمي شد شبها نمازش را مي خواند و نزد آن پسر مي خوابيد پس از ساعتي با اضطراب بر مي خاست و باز به نماز مي ايستاد تا آنجا كه خسته مي شد و باز نزد آن پسر مي خوابيد و چند بار اين كار تكرار مي شد. وقتي سپيده مي زد دست به آسمان بلند مي كرد و مي گفت: خدايا، تو مي داني كه امشب بر من به سلامت گذاشت و كار زشتي نكردم و كرام الكاتبين معصيتي از من ننوشتند حال آنكه چيزي در دل دارم كه اگر بر كوه بار كنند كوه شكافته مي شود... سپس مي گفت:‌ اي شب، گواه باش كه خوف خدا مرا از دست يازيدن به حرام بازداشت. آن گاه مي گفت: خدايا تويي كه من و اين پسر را به پرهيزكاري همصحبت شب و روز كرده اي در بهشت هم ما را با هم محشور كن. راوي گويد: مدتها با او بودم و همين كار تكرار مي شد، روزي كه خواستم از او جدا شوم پرسيدم: داستان چيست؟ گفت: ‌بدان كه من با دلم چنان مدارا مي كنم كه هر شاهي با رعيت چنان مدارا كند خدايش مي آمرزد، گفتم: چه انگيزه اي داري با اين پسر همراه باشي كه مي ترسي با وي به گناه درافتي؟ (ظاهراً آن صوفي جوابي نداده است). 

ابوحمزة صوفي گويد كه در بيت المقدس جواني صوفي ديدم كه نوجواني همراه داشت، آن صوفي مُرد، و نوجوان را مي ديدم كه از اندوه صوفي پوستي و استخواني بيش از وي نمانده بود، روزي پرسيدمش:‌ گويا از غم دوستت هرگز تسلي نخواهي يافت؟ گفت:‌ چگونه از غم مردي تسلي يابم كه در طول صحبت و خلوت شب و روزش با من به گناهي دچار نشد و مرا نيز هميشه از گناه باز مي داشت. مؤلف گويد:‌ ابليس مي داند كه اينان به كار زشت تن نمي دهند لذا نخست از ايشان به نگاه و صحبت و خلوت راضي مي شود و اگر به همين حال باشند و از كار زشت ديگر بازمانند همين كلنجار رفتن بيهوده شان با نفس آنان را از ياد خدا به غير خدا مشغول داشته است، چه لزومي دارد كه از آداب شرع بيرون روند و خويش را به دشواري اندازند؟ همچون كسي كه از كنار بيشة درندگان مي گذرد و آنها از وي غافل اند، دستي دستي آنها را تحريك كند و بعد با آنها بجنگد اگر كشته نشود باري زخمي شدن بسيار محتمل و تندرست ماندن دور از انتظار است. و از اينان كساني هستند كه آخر كار به آن عمل زشت هم تمايل مي يابند و در اين موقع از همنشيني پسران جوان پرهيز مي كنند. 

از ابوحمزه نقل است كه محمد بن علاء دمشقي را كه پيشرو صوفيان بود با پسري خوبروي مي ديدم، مدتي گذشت ديدم جدايي گزيده است، پرسيدم: ‌آن جوان را كه بدو دلبسته و پيوسته بودي چه كردي؟ گفت:‌ بي آنكه نفرت و ملالي يابم از او جدايي گزيدم. پرسيدم:‌ چرا؟ گفت:‌ ديدم دل در خلوت مرا به كاري فرا مي خواند كه با آن از چشم خدا بيفتم، لذا هجران بر وصل گزيدم تا در فتنه نغلتم و هلاك نشوم. از امية‌بن صامت صوفي نقل است كه چون به پسر زيبايي مي نگريست اين آيه را مي خواند: ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ﴾[3] و استغفار مي كرد و آن قدر مي گريست كه نزديك بود بميرد و در ميان گريه مي گفت:‌ اي چشم، تو را با گريستن از بلا محفوظ مي دارم. و نيز از ابوحمزه نقل است كه عبدالله بن موسي از پيشروان صوفيه در بازار نگاهش به پسري افتاد و عاشق شد و عقل از دست بداد هر روز بر سر راه مي ايستاد تا مي ديدش، آن گاه باز مي گشت تا بيمار شد به طوري كه نمي توانست از جا تكان بخورد. ابوحمزه گويد: ‌روزي به عيادتش رفتم و پرسيدم:‌ قصه چيست؟ گفت: ‌اين از امتحانهاي الهي است كه نتوانستم بگذرانم، بسا گناه كه كوچك مي شماريم و نزد خدا بزرگ است، آن كس كه نگاه حرام كند بايد كه بدين درد طولاني مبتلا شود، و به گريه افتاد. ابوحمزه پرسيد:‌ براي چه مي گريي؟ گفت: مي ترسم عذابم در جهنم نيز طول بكشد. ابوحمزه گويد: وي را ترك كردم در حالي كه بر وي دلم مي سوخت. و نيز از ابوحمزه روايت است كه محمد بن عبدالله بن اشعث دمشقي از نيكان بود، روزي نظر بر پسري زيباروي افتاد، غش كرد، به منزل رساندندش، بيمار زمينگير شد و مدتي بر آن حال بود ما به عيادتش مي رفتيم و حالش را مي پرسيديم ليكن سبب بيماريش را به ما نمي گفت اما مردم داستان نگاهش را به آن پسر نقل مي كردند تا خبر به آن پسر رسيد و به عيادت وي آمد. بيمار با ديدن او تكاني خورد و نشاط يافت و خندان شد و حالش بهبود پيدا كرد و از بستر برخاست، روزي آن پسر از وي دعوت كرد كه به منزل او بروند، نپذيرفت، ابوحمزه گويد: آن پسر از من خواهش كرد كه عاشق را به منزل او برم، از من هم نپذيرفت، سبب پرسيدم. گفت: از فتنه و بلا در امان نيستم و از گناه معصوم نيم. از آن ترسم كه شيطان آزموني در ميان بياورد و ميان من و او معصيتي رود كه به سبب آن از زيانكاران شوم. نيز از صوفيه كساني بوده اند كه در اين طريق تصميم به كار زشت گرفته اند و به سبب آن تصميم خود را كشته اند. چنانكه آورده اند در بلاد فارس صوفي بزرگي بود گرفتار نوجواني شد و خود را نتوانست نگه دارد و نفس به عم