م: وجد ابتدا جاي كن شدني است در باطن، اگر انسان خود را نگه دارد و كسي نفهمد شيطان از وي مأيوس مي شود و دور مي گردد. چنانكه ايوب سختياني را وقتي ضمن سخن گفتن و حديث گفتن رقت قلب دست مي داد و اشكش مي خواست بيايد دست به بيني مي كشيد و مي گفت: چه زكام سختي! اما اگر انسان اهمال نمايد و مجال ظهور به وجد بدهد يا دوست داشته باشد كه مردم حال او را بفهمند، شيطان در او مي دمد و هر اندازه كه شيطان در او بيشتر بدمد بيشتر جاي كن مي شود و تحركات بي اختيار از خود نشان مي داهد[3].

به عبدالله بن عمر (رضی الله عنهما) گفته شد: اينجا كساني هستند كه وقتي قرائت قرآن مي شنوند يكيشان از ترس خدا پاي بر زمين مي كوبد! عبدالله گفت: چنين چيزي نمي شود، گوينده قسم خورد. عبدالله گفت:‌ اگر چنين است شيطان در قالب آن يك نفر رفته، اصحاب پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) چنين نبودند. 

و اگر كسي بگويد كه گيريم صاحب وجد كوشيد آن را دفع كند و اظهار ننمايد اما نتوانست در اينجا دخالت شيطان چيست (يعني چگونه اين قسم وجد را كار شيطان مي توان شمرد)؟ گوييم: ما منكر ضعف بعضي طبايع نيستيم اما علامت صادق بودن در فرض شما اين است كه نتواند آن حالت را از خود براند و نداند كه چه بر سرش آمده است و مي آيد، آن گونه كه موسي (عليه السلام) بيهوش بر زمين غلتيد: ﴿وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً﴾[4] چنانكه آورده اند به عبدالله بن وهب كتاب «أهوال القيامة» ‌را فرو خواندند بيهوش افتاد وكلمه اي نگفت تا بعد از چند روز مرد. و بسيار كسان از اثر موعظه مرده اند يا غش كرده اند، الا اينكه حركات تظاهر كنندگان به وجد طوري است كه مصنوعي بودن آن اشكار است و كمك شيطان در آن روشن. اگر سؤال شود كه آيا «مخلص» را در وجد راستين نقصي است؟ پاسخ مي دهيم: آري، زيرا اولا هر گاه علم داشت خود را نگه مي داشت، ثانياً بهر حال عملش بر خلاف صحابه و تابعان است. از خوّات نقل است كه هنگام ذكر (ياد كردن خدا) مي لرزيد ابراهيم بدو گفت: اگر مي تواني خود را نگه داري و نگه نمي داري پس مي توانم كه تو را به كس نشمارم، و اگر نمي تواني خود را نگه داري پس بر خلاف گذشتگاني؛ آنان كه از تو بهتر بودند. 

مؤلف گويد: خوّات از صالحان دور از تكلف بوده و ابراهيم نخعي فقيه است و اين گونه سخن ميگويد، حال اهل تصنع را چه بايد گفت؟

اهل تصوف هنگام غنا چون به وجد مي آيند كف مي زنند، چنانكه آورده اند ابن بنان وجد مي نمود و ابوسعيد خراز برايش دست مي زد. مؤلف گويد: اين شبيه همان حركات مشركان است كه در مراسم حج سوت مي كشيدند « المُكاء» و دست مي زدند «التصدية» (آنكه در سورة انفال، آية 35 آمده است): ﴿وَمَا كَانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاءً وَتَصْدِيَةً﴾. «و نماز و دعايشان در كنار خانه [خدا] چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود». ودر اين كار شخص از وقار و عقل و اعتدال بيرون مي رود و شبيه زنان مي شود!

صوفيان براي رقصيدنشان از آية قرآني حجت مي آورند كه خداوند به ايوب (عليه السلام) فرمود: ﴿ارْكُضْ بِرِجْلِكَ﴾[5] امر به نوازندگي با چوب ]‌مضراب[‌ را استفاده كنند! به خدا پناه مي بريم از بازي كردن با شرع. بعضي نيز از حديث زير بر جواز رقص استدلال كرده اند: ‌پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) به علي (رضي الله عنه) فرمود:‌ «أنت مني وأنا منك» و علي (رضي الله عنه) از شوق دو سه قدم بر يك پا راه رفت (لنگه رفت) و نيز به جعفر فرمود: «أشبهت خلقي وخلقي». جعفر از شوق دو سه قدم بر يك پا راه رفت (لنگه رفت) و نيز پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) به زيد فرمود:‌ «أنت أخونا ومولانا»، زيد از شوق دو سه قدم روي يك پا راه رفت (لنگه رفت)؛ اما يكي دو قدم بر يك پا راه رفتن كجا و رقصيدن كجا؟ بعضي هم به حركات خاص حبشيان كه در حديث آمده استناد كرده اند: ‌«زفنت الحبشة» و آن نوعي راه رفتن بوده است به علامت جواني و جنگاوري و دعوت به رزم. 

حكايتي هم آورده اند كه سعيد بن مسيب با شنيدن شعري پاي بر زمين كوفت، كه اولا حكايت دروغ يا مشكوك است و ثانياً يك دو بار پاي بر زمين كوبيدن كجا و رقص كجا؟ اين همه بگذار، عقل را داور كنيم وببينيم رقص اگر كار بچگانه نيست پس چيست؟ و چگونه با رقص دلها متوجه آخرت مي شود، آيا اين جز زور گفتن بي مزه چيز ديگري است؟ از غزالي نقل شده است كه «الرقص حماقة بين الكتفين لا تزول إلا بالتعب»! ابوالوفاء بن عقيل گويد: قرآن از رقص نهي فرموده آنجا كه گويد: ﴿وَلا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً﴾[6] و آنجا كه گويد: ﴿إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ﴾[7] كه شاهد دركلمة «مختال» است. كدام تحقير وتوهين بر خرد و تمكين از اين بالاتر كه آدم ريشداري برقصد چه رسد به اينكه ريش سفيدباشد، بويژه با آواز زنان و پسران بي ريش! آيا بر آنكه مرگ و سؤال قبر و قيامت و پل صراط و جهنم يا بهشت در پيش دارد شايسته است كه مثل چارپايان چموش دست بيفشاند و لگد بيندازد و مثل زنان كف بزند، حال آنكه ما پيراني با وقار ديديم همچون ابوالقاسم بن زيدان و عبدالملك بن بشران و ابوطاهر علاف و جنيد و دينوري، و با وجود طول مدت معاشرت يك لبخند از آنها مشاهده نكرديم چه رسد به خنده (پايان كلام ابوالوفاء بن عقيل). 

وقتي صوفي در رقص به حال طرب مي رسد دست يكي از حاضران را مي گيرد و بلندش مي كند كه برقصد و بر آن كس روا نيست كه بر نخيزد، وقتي برخاست ديگران هم به تبع او بر مي خيزند، و چون يكيشان سر برهنه سازد ديگران هم به پيروي ازوي سر برهنه مي سازند و بر هيچ عاقلي پوشيده نيست كه سر برهنه كردن چقدر زشت و بي شخصيتي و ترك ادب است]![ و اينكه درمناسك حج سر برهنه مي كنند از باب تعبد است و اظهار خواري دربرابر خداوند. 

و چون طربشان به شدت رسد، جامه به سوي مغني مي افكننند، يا درست يا چاك زده، و بعضي جاهلان در توجيه اين كار مي گويند كه اينان در «غيبت» اند و نمي دانند چه مي كنند جاي ملامت نيست، همچنانكه موسي وقتي از طور بازآمد و گوساله پرستي قوم را ديد الواح را شكست. گوييم: از كجاي معلوم كه شكسته شد؟ و از كجا معلوم كه موسي به قصد شكستن الواح را به زمين انداخته باشد زيرا در قرآن فقط به انداختن الواح بر زمين اشاره شده[8] وانگهي موسي (عليه السلام) در آن ما از خود بيخود حتى اگر درياي آتش در پيش رويش بود در آن فرو مي رفت، چه كسي ثابت مي كند كه صوفي در حال رقص از خود غايب باشد حال آنكه مغنّي را از ديگران باز مي شناسد و اگر چاه و چاله اي پيش پايش باشد نمي افتند! چگونه مي توان حال انبيا را با اين سفيهان سنجيد؟

مؤلف گويد:‌ من خود جوان صوفيي را ديدم كه در بازار راه مي رفت و فرياد مي كشيد و كودكان به دنبالش مي افتادند و او به آنان پرخاش و اشتلم مي كرد. همو به نماز جمعه حاضر مي شد و همان نعره ها را مي كشيد و نماز مي خواند، راجع به نماز از او من سؤال كردند گفتم: اگر در حال نعره كشيدن از خود بيخود، پس وضويش هم باطل شده و اگر با خود است متصنع مي باشد ]و حضور قلب ندارد[‌. و اين مرد توانا و چالاك بود اما كار نمي كرد بلكه همه ر