یر در آن ظرف دوشیدند که روی آن ظرف را کف شیر فرا گرفت. آن زن را شیر نوشانیدند. آنقدر نوشید تا سیراب شد. اصحاب آن حضرت نیز نوشیدند تا سیراب شدند. خود ایشان نیز نوشیدند و دوباره دوشیدند؛ تا ظرف پر شد. آن ظرف پر از شیر را نزد او نهادند و رفتند.

طولی نکشید شوهرش ابومعبد بازگشت. وی چند بُز خشکیده را به چرا برده بود که از لاغری در حال مردن بودند. وقتی شیرها را دید، به شگفت آمد، گفت: این شیر از کجاست؟ گوسفند که شیر نداشت؛ اُشتر ماده‌ای هم که در خانه نداریم! گفت: نه بخدا، ولی مردی مبارک بر ما گذشت، ماجرای وی چنین و چنان بود، و حال و وضع او چنین و چنان! ابومعبد گفت: من به خدا فکر می‌کنم همان مرد قریشی است که قریشیان در جستجوی اویند! ای امّ‌‌معبد، برای من او را توصیف کن! امّ‌معبد اوصاف زیبای آن حضرت را برای وی آن چنان به نیکی و دقت توصیف کرد، که شنونده گویی در برابر آن حضرت ایستاده است و ایشان را می‌بیند؛ چنانکه در اواخر کتاب، در باب شمایل اوصاف آن حضرت خواهیم آورد.

ابومعبد گفت: به خدا این همان مرد قریشی است که درباره‌اش چنین و چنان گفته‌اند. من قصدداشتم همراه و همسفر او بشوم؛ و هرگاه راهی به سوی این مسئله پیدا کنم همین کار را خواهم کرد!

آن روز، اهل مکه صدای هاتفی را شنیدند که با صدای بلند اشعار ذیل را می‌خواند؛ مردم صدای او را می‌شنیدند، ولی او را نمی‌دیدند:
جزى الله ربُّ‌العرش خیر جزائه رفیقین حلّا خیمتَی ام معبد
هما نزلا بالبر وارتحلا به وأفلح من أمسى رفیق محمد
فیا لقصی ما زوی الله عنکم به من فعال لا یحاذی وسؤدد
لیهن بنی کعب مکان فتائهم ومقعدها للمؤمنین بمرصد
سلوا أختکم عن شاتها وإنائها فانکمو إن تسألوا الشاة تشهد

«خداوند صاحب عرش جزای خیر دهد، بهترین جزای خیر، دو همسفری را که وارد خیمه امّ‌معبد شدند؛
آن دو به نیکی بر او وارد شدند، و به نیکی از آنجا کوچ کردند، و چه رستگار است آن کس که رفیق و همسفر محمد گردد؛
شگفتا از فرزندان قصّی! خداوند هیچ یکی از کردارهای بی‌نظیر و سروری‌ها و برتری‌ها را از شما دریغ نداشته است!
گوارا باد بنی‌کعب را، که دخترشان مکان و مأوایی برای افراد با ایمان فراهم آورده است!
از خواهرتان درباره گوسفند او و ظرف او بپرسید؛ البته اگر از خود گوسفند نیز بپرسید، گواهی خواهد داد!»

اسماء گوید: ما نمی‌دانستیم که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به کدام سوی رفته‌اند، تا وقتی که مردی از جنیان از سمت پایین مکه وارد شهر شد و این ابیات را می‌خواند. مردم همراه او به حرکت درآمده بودند، و صدایش را می‌شنیدند، اما خود او را نمی‌دیدند؛ تا از سمت بالای مکه خارج شد. گوید: وقتی این سروده‌های آن مرد جنّی را شنیدم، فهمیدم که رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به کدام سوی روی آورده‌اند، و مقصدشان مدینه است [23].

4. در میان راه سُراقه بن مالک آن دو را دنبال کرد. سراقه گوید: در میان مردانی از خویشاوندانم بنی‌مُدلِج نشسته بودم و با یکدیگر گفتگو داشتیم. مردی از آنان پیش آمد و بالای سر ما که نشسته بودیم، ایستاد و گفت: ای سراقه، من چند لحظه پیش از این کنار ساحل شبح‌هایی را دیدم؛ گمان می‌کنم که آنان محمد و همراهانش بودند! سراقه گوید: من فهمیدم که هم آنان بوده‌اند؛ امّا به او گفتم: هیچوقت آنان نبوده‌‌اند! تو فلان کس و فلان کس را دیده‌ای که ما هم با چشمانمان آن دو را دیدیم که به آن سوی می‌گذرند! ساعتی در آن انجمن نشستم؛ آنگاه برخاستم، وبه اندرون وارد شدم و به کنیزم گفتم که اسب مرا مهیا کند، و آن را پشت تپّه منتظر من نگاه دارد.

نیزه‌ام را برداشتم، و از پشت خانه خارج شدم. نیزه‌ام را واژگون بسوی زمین گرفته بودم و لبهٔ آن را در دست داشتم. رفتم تا به اسبم رسیدم. بر آن سوار شدم و سخت تاختم، تا به نزدیکی آنان رسیدم. اسبم مرا بر زمین زد، و از روی اسب به زیر افتادم. برخاستم و دست به تیردان خویش بردم و به تیرکشی (استقسام به اَزلام) مشغول شدم که: به آنان زیانی برسانم یا نه؟ جواب خوشایندم نبود.

از دستور اَزلام سرپیچی کردم و بر اسبم سوار شدم و بار دیگر خود را به نزدیکی آنان رسانیدم، به گونه‌ای که قرائت رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را می‌شنیدم! رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سرشان را برنمی‌گردانیدند، اما ابوبکر بسیار روی برمی‌گردانید. ناگهان دو دست اسب من در زمین فرو رفت، و اسب به زانو درآمد، و من از روی اسب به زیر افتادم. تازیانه‌ای بر او زدم. از جای برخاست اما نمی‌توانست دستانش را از زمین بیرون بکشد. وقتی راست ایستاد دیدم که از جای فرو رفتن دستان وی در زمین غباری همانند دود بر آسمان می‌رود. بار دیگر تیرکشی کردم. باز هم همان جواب ناخوشایند پیشین درآمد.

آنان را ندا دادم که درامانید! ایستادند. بر اسبم سوار شدم و رفتم تا به آنان رسیدم. به دلم افتاد- به خاطر آن وضعیتی که برای من پیش آمده بود و آنگونه از رسیدن به آنان درمانده بودم- که آئین رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- فراگیر خواهد گردید!؟ به ایشان گفتم: قوم و قبیلهٔ شما برای یافتن شما جایزه قرار داده‌اند! و برای آنان بازگفتم که مردم دربارهٔ ایشان چه مقاصدی دارند، و آب و غذا به ایشان تعارف کردم. آن دو، نه به من آزاری رسانیدند و نه از من درخواستی کردند؛ فقط رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به من گفتند: «اَخفِ عنا» این راز را برای ما پوشیده بدار! من از ایشان درخواست کردم که خط امانی برای من بنویسند. به عامربن فُهیره دستور دادند روی قطعه‌ای از چرم برای من خطّ امان نوشت. آنگاه رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به راهشان ادامه دادند [24].

در روایتی دیگر از ابوبکر آمده است که گفت: ما به سفر خویش ادامه میدادیم و قریشیان نیز در جستجوی ما بودند. هیچیک از آن تعقیب کنندگان به ما دست پیدا نکردند بجز سراقه بن مالک بن جُعشُم که بر اسب خویش سوار بود، و به ما نزدیک شد. گفتم: این تعقیب‌کنندگان‌اند که به ما رسیدند؛ ای رسول‌خدا! فرمودند: {لا تحزن إن الله معنا} [25]

سراقه بازگشت و دید که همچنان جستجوگران در تکاپوی پیدا کردن آنان‌اند؛ این سوی و آن سوی فریاد زد: من از سرتاسر این منطقه برای شما خبر گرفتم! من کار را برای شما آسان کردم! به این ترتیب، سُراقه در آغاز روز بر علیه آن دو در تکاپو بود، و در پایان روز نگهبان آن دو شده بود! [26]

5. در اثنای راه، بریده بن حُصَیب اَسلَمی نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- را ملاقات کرد. هشتاد خانوار با او همراه بودند. وی اسلام آورد و آن هشتاد خانوار نیز اسلام آوردند. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- نماز عشا را با آنان خواندند و آنان پشت سر ایشان به نماز ایستادند. بُرَید همچنان در سرزمین اجدادی‌اش باقی ماند تا آنکه پس از جنگ اُحُد بر آن حضرت وارد شد.

از عبدالله بن بُریده روایت کرده‌اند که گفت: پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- بسیاری چیزها را به فال نیک می‌گرفتند، ولی هیچگاه فال بد نمی‌زدند. بُریده به اتفاق هفتاد سوار از خاندانش، بنی‌سهم، به راه افتاد و به ملاقات رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- رفت. به او فرمودند: از کدام قبیله‌ای؟ گفت: اَسلَم! پیغمبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- به ابوبکر گفتند: «سَلِمنا» به سلامت رستیم! آنگاه فرمودند: از کدام طایفه؟ گفت: از بنی سهم! فرمودند: «خرج سهمک» تیرت فراز آمد! (برنده شدی!)[27]

6. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- در قحداوات، بین جحفه و هرشی- واقع در عرج- با ابواوس تمیم بن حجر- یا: ابوتمیم اوس بن حجر- دیدار کردند. گُردهٔ آن حضرت اندکی دردناک شده بود. تمامی راه را دو نفری با یک شتر طی کرده بودند. اوس ایشان را بر یکی از اشتران نر خویش سوار کرد و یکی از غلامانش را به نام مسعود به همراه آن دو فرستاد و گفت: از راه‌های امن و خلوتی که می‌شناسی آنان را ببر و از آن دو جدا مشو. وی تمامی راه را با آنان بود تا وارد مدینه شدند.

آنگاه رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- مسعود را نزد مولایش فرستادند و به او گفتند که از جانب ایشان به مولایش دستور دهد که برگردن اسبهایش داغ «قیدالفرس» بنهد، که عبارت از دو حلقه است که میان آن دو حلقه یک خط، تا این علامت اسبان او باشد. زمانی که مشرکان در روز احد به جنگ رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- آمدند، اوس غلامش مسعودبن هُنیده را از عرج تا مدینه با پای پیاده به نزد رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرستاد تا آن خبر را به آن حضرت برساند. این مطلب را ابن ماکولا به نقل از طبری آورده است. اوس پس از ورود رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به مدینه اسلام آورده بود، و در عرج سکونت داشت [28].

7. در بین راه، در بطن رئم، رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- زبیر را ملاقات کردند که با گروهی از مسلمانان از سفر تجارتی شام بازمی‌گشت. زبیر رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- و ابوبکر را جامه‌های سفید پوشانید [29].

ورود به قُباء
روز دوشنبه هشتم ربیع‌الاول سال چهاردهم بعثت- سال یکم هجرت- مطابق با 23 سپتامبر 622 میلادی- رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- در قُباء فرود آمدند [30].

عُروه بن زبیر گفت: مسلمانان در مدینه شنیده بودند که حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- از مکه خارج شده‌اند. هر روز بامدادان به حره می‌آمدند و در انتظار قدوم آن حضرت به سر می‌بردند تا حرارت آفتاب نیمروز آنان را وادار به بازگشت می‌کرد. روزی، طبق معمول پس از انتظار طولانی بازگشتند. وقتی به خانه‌هایشان رسیدند، مردی از یهودیان مدینه، برای کاری که داشت بر بام یکی از قلعه‌هایشان فراز آمد. رسول خدا و همراهان آن حضرت را با جامه‌های سفید مشاهده کرد. گاه درخشش سراب آنان را ناپدید می‌گردانید، و گاه پدیدار می‌شدند. آن مرد یهودی بی‌اختیار با صدای هرچه بلندتر فریاد زد: ای جماعت عرب! این است آن بخت و اقبالی که انتظارش را می‌کشیدید! مسلمانان همگی سلاح برگرفتند،[31] و برفراز بلندی حرّه حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- را ملاقات کردند.

ابن قیم گوید: سرو صدا و تکبیر از محل سکونت بنی عمرو بن عوف شنیده می‌شد. مسلمانان از شادمانی به خاطر ورود پیامبر -صلى الله علیه وسلم- تکبیر می‌گفتند، و برای دیدار آن حضرت می‌شتافتند. به استقبال ایشان آمدند و با تحیت نبوّت برایشان درود فرستادند. آنگاه گرداگرد آن حضرت را گرفتند. پیغمبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- از آرامش فراوان برخوردار بودند، و وحی الهی داشت بر ایشان نازل می‌شد:

{فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِیرٌ}[32].
«که خداوند یار و یاور است و جبرئیل و مسلمانان شایسته، و فرشتگان نیز علاوه بر آن، پشتیبان اویند!» [33]

عروه‌بن زبیر گوید: اهل مدینه به استقبال رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- رفتند. آن حضرت جمعیت را به سمت راست متمایل گردانیدند تا در محلهٔ بنی‌عمروبن عوف در میان جماعت استقبال کنندگان فرود آمدند. روز دوشنبه در ماه ربیع‌الاوّل بود. ابوبکر ایستاده بود و با مردم سلام وعلیک می‌کرد، و رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- ساکت و آرام نشسته بودند از این رو، انصار که دسته‌دسته می‌آمدند و تا آن روز رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را ندیده بودند، نزد ابوبکر می‌آمدند و او را تحیت می‌گفتند؛ تا آنکه آفتاب بر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- تابید و ابوبکر پیش آمد تا با عبایش مانع آزار رسانیدن آفتاب آن حضرت شود؛ و در آن ساعت، همگان رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- را شناختند [34].

تمامی مردم مدینه برای استقبال آن حضرت بسیج شده بودند. روزی بی‌نظیر بود که در تاریخ مدینه همانند نداشت و تا آن روز مدینه چنین روزی را به خود ندیده بود. یهودیان نیز راستی و درستی بشارت حِبقوق نَبی را به رأی‌العین دیدند که گفته بود: «خداوند از تَیمان آمد، و قُدّوس از کوههای فاران»[35].

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- در محل قُباء در خانهٔ کلثوم بن هَدم- و به روایتی بر سعدبن خَیثَمه وارد شدند؛ که روایت اولی درست‌تر است.

علی‌بن ابیطالب -رضی الله عنه- سه روز در مکه ماند تا از جانب رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- سپرده‌های مردم را که نزد آن حضرت بود به صاحبانش بازگرداند؛ آنگاه با پای پیاده مهاجرت کرد تا در محل قُباء به آن حضرت و ابوبکر ملحق گردید، و بر کلثوم بن هَدْم وارد شد [36].

پیامبر گرامی اسلام، چهار روز در قُباء اقامت کردند: دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه [37]. مسجد قباء را بنا کردند و در آن نماز گزاردند، و آن نخستین مسجدی بود که پس از بعثت رسول‌خدا -ص