د معمول و معقول افزایش یابد که عاقبت از مسیرش منحرف شود، و بر مسیر دیگری تجاوز نماید و راه را بر آن تنگ بگیرد.
اما وقتیکه هر یک در مسیر صحیح خود قرار بگیرد در میان فرد و اجتماع، نه عداوتی بروز میکند و نه نفرتی حادث میگردد.
بلی، و این فطرت انسان است که فرد داخل در اجتماع است، فردیتش اصیل است و عشق باجتماعش نیز اصیل و عمیق است، زندگی اجتماعی را از جان و دل دوست دارد، و او دائم در میان این دو جنبش متناقض فطری از این پهلو بآن پهلو غلطان است، همانطوری که در خوابش از پهلوئی به پهلوئی می غلطد تا بتواند باستراحت کامل برسد، اما در هردو لحظه بهردو جانب انسان باهم شامل است، با اینکه در نسبت و مقدار اختلاف دارند.
و نزدیک بعقل این است که فردیت در انسان اولین احساس است که در نفس و روان بشریت جریان می یابد، زیرا کودک (در آغاز احساسش) احساس میکند که او هم مانند یک فرد معین انسان موجودی است و هستی محدودی دارد.
و آن در اول کار جداً یک احساس مبهم است، زیرا همة دستگاه های احساس در روز ولادت در وجود کودک تکمیل نیست، اما او احساس میکند که گرسنه است، و این گرسنگی در داخل هستی محدود اوست، وقتیکه شیر میخورد از خوردنش احساس لذت میکند، احساس خوشنودی میکند، احساس میکند که شیرخوردن از غذاخوردن بی نیازش میکند، و نیز دردها را در جسمش احساس میکند، یا از تأثیر جوی و یا از تأثیر یک وضع ناراحت کننده، و سرانجام ناله سر میدهد و گریه میکند تا آنچه میخواهد باو داده شود، و بهمین ترتیب: هستی فردی او اندک اندک روشن میگردد و حدود معلوماتش آشکار میشود.
و با این حال کودک در لحظه ای اول زندگیش از هستی فردی استقلالی عاجز است، احتیاج شدیدی بکمک خارجی دارد که بصورت پستان و آغوش بیاریش بشتابد و در آن لحظه از معنای مادر جز پستان و آغوش چیزی نمی شناسد.
پس بنابراین، او بحکم ضرورت در شخص مادر سخت محتاج باجتماع خارجی است، و احساس کردن این احتیاج در بدو امر بسیار مبهم است، مانند همان احساس موجودیت خود، زیرا گاهی چنان بخیالش میرسد که پستان مادر قطعه ای از اوست نه از شخص دیگر، گاهی در اثر پیدایش اسبابی از او جدا مگیردد و گاهی متصل میشود، اما در هر صورت مکمل هستی اوست و از او جدا نیست، و بهمین ترتیب: گاهی چنان بخیالش میآید که آغوش مادر یک میدان خارجی است برای هستی او فقط، نه برای هستی دیگران، و اجتماعیکه در شخص مادر نمایان است پاره ای از تن اوست، حقیقتاً نه یک چیز جدا و منفصل و بعد از این کم کم ادراکش بزرگ میشود و گسترش مییابد، و سرانجام احساس میکند که مادر یک وجود منفصل است و میرود و میآید، نزدیک میشود و دور میگردد، و لکن دلبستگی او باجتماعیکه در شخص مادر نمایان بود بشدت خود باقی میماند.
سپس عشق بدیدار دیگران و انس گرفتن با آنها در نهادش هر آن افزون تر میشود تا روزی که پاهایش قوی گردد و بتواند روی پای خود بایستد، و سرانجام آرام آرام بسوی دیگران حرکت میکند تا بفهماند که وجود او نیز با آنها است، و آن هم یک موجود اجتماعی است، و در اینجا است که دیگر هستی فردیش با هستی اجتماعیش آمیخته میگردد، بطوریکه دیگر امتیازدادن آنها از یکدیگر ممکن نباشد.
بازی که عبارت است از: نشاط کودکی یک نمایشگاه بازی است در نهاد کودک برای آمیزش فردی و اجتماعی بودن، زیرا او با دیگران بازی میکند که شخصیت خود را ثابت کند و وجود فردی خود را با وجود آنها بکمال برساند، و حتی وقتیکه خودش به تنهائی بازی میکند باز بهمین ترتیب است، زیرا او در خیال خود اجتماعی را از مردم تشکیل میدهد و با آنها سخن میگوید، و خیال میکند که آنها نیز با وی سخن میگویند، و در مشاعر و افکارش با او شریکند.
بنابراین، در همه وقت و در همه جا او دائم در میان اجتماع است، و حتی یک لحظه هم بیرون نیست، و وقتیکه احساس بوجود فردی خود در او شدت مییابد و هنگامیکه با پدر و مادر و با دیگران عناد میورزد تا خود را ثابت کند، و ساعتیکه (احیاناً) کار بخودستائی و خودپسندی شدید میرسد مرتب میگوید: من، من چنین میخواهم، من چنان خواستم، باید چنین و چنان باشد چون که من میخواهم، حتی در این قسمت از عمر هم میان این دو جنبش کودک که نمایشگر دو جنبش انسان بزرگسالیست انفصالی نیست، بلکه فقط در اینجا یکی از جنبشها آشکار شده که هردو باهم بآن رنگ میدهند، بخاطر اینکه وقتیکه جنبش فردیت آشکار میشود آن که جنبش اجتماعی را نابود نمیکند، بلکه برنگ مبارزه درمیآورد، زیرا او در این حال اجتماع را میخواهد، اما میخواهد که تحت فرمانش باشد، میخواهد که خواسته های او را انجام بدهد، و هرگز نمیخواهد از این اجتماع بیرون باشد و بی دوست و بی آشنا بماند، و یا بدون دشمنان و مخالفان زندگی کند، و این مرحله در نهاد کودک کاملاً طبیعی است، اگرچه سخت محتاج به مراعات دائمی است، محتاج براهنمائی و سرپرستی است تا از حد نگذرد و تا کودک در آن حال ثابت نماند که سرانجام منحرف گردد و با یک بال پرواز کند و نتواند.
آری، این مرحله مأموریت خود را در زندگی کودک کاملاً انجام میدهد، زیرا بهمین ترتیب که قبل از این ملاحظه کردیم که کودک نیروی حسی و معنوی را در زندگی خود مرتب دست بدست میگرداند تا هر جانبی از آنها در یک وقت معین نمو کند و بزندگی آینده ای او استعداد بخشد.
و نیز همین ترتیب که قبل از این دیدیم که خطوط دوستی و دشمنی و بیم و امید را هم در وجودش گردش میدهد تا هر یک از آنها بوقت معین نمو کند و بزندگی آیندة او استعداد بخشد.
و نیز دیدیم با خطوط واقع و خیال، و مثبت و منفی هم همین معامله را انجام داد، و هر یک از آنها در یک زمان معینی آشکار گردید تا کودک برای آینده تجربه ها کسب کند و ذخیره نماید.
و بهمین ترتیب است: خطوط فردیت و اجتماعیت بروز را در هستی او بنوبت دست بدست میگردانند، یکبار این نمود میکند و آشکار میشود و بار دیگر آن، گاهی آن سر میکشد و گاهی این تا کودک وقتیکه آغاز کمال گرفت و بزرگ شد، با همه مشاعر و افکار و با همة راه های ترقی و پیشرفت آزمایش دیده باشد.
بنابراین، همین کودک در زمان بلوغش بصورت آشکار اجتماعی بار میآید، بعد از آنکه در ایام کودکی با فردیت مخصوص خود زندگی کرده باشد، اگرچه ما در سابق هم گفتیم: هیچ وقت یکی از این دو عنصر را با آشکارشدن دیگری رها نکرده است، و فقط تنها چیزی که هست این است که مانند دو ستاره ای درخشان، یکی طلوع میکند و دیگری موقتاً غروب، اما از بین نمیرود.
سپس در مرحله ای جوانی و ابتدای کمال بر میگردد، در وضع طبیعی متعادل قرار میگیرد و بقیه ای زندگی را بپایان میبرد، پس از آنکه قبلاً همه جوانب آن را آزمایش کرده است، و در این وضع طبیعی است که هردو جنبش باتفاق هم عمل میکنند، اما با آن قیافة طبیعی خود که گاهی این طرف را بروز میداد و گاهی آن طرف را، و این طلوع و غروب بهمین ترتیب: ادامه دارد تا آفتاب عمر غروب کند و سازمان انسان در تاریکی مطلق فرو ماند، و در تمام شئون زندگی انسان با این کار با تمام وجودش روبر