چوقت روی یک بروز یا روی یک پنهان شدن ثابت نمی ماند، مگر در حالات اختلال و جنون و نمایشگر این معنا است که این دست بدست گرداندن دائمی در ایجاد توازن در نفس و در زندگی بشریت مساعدت کافی دارد.
و از اینجا معلوم میشود که چه اندازه بزرگ است آن غلطی که همة تفسیرهای یک جانبه نفس انسانیت مرتکب میشوند؟ تفسیرهائیکه بحساب غلط این نفس را از یک گوشة هستی تفسیر میکنند.
تفسیر حیوانی برای انسان و تفسیر روحانی (ملکوتی) هردو خطا رفته اند، هردو بانحراف افتاده اند، آن تفسیر حیوانی که جانب روح را تعطیل میکند و پیوسته میکوشد که انسان را از ناحیة جسم تفسیر کند، با یک لقمه غذا، با یک لحظة زودگذر غریزه جنسی، و خلاصه با یک رشته احتیاجات مادی.
و آن تفسیر روحانی که حقیقت و دلالت جسم را تعطیل میکند و پیوسته سعی دارد که انسان را فقط از ناحیه روح و با نورانیت و صفا و لطافت و اشراق تفسیر نماید، هردو از یک موجود موهوم سخن میگویند، هردو از مخلوق خود بازگو میکنند، و هردو خطای بس بزرگی را در حق انسان و زندگی انسان مرتکب میشوند، و همة آن نظامهائیکه ایمان بوحدت نفس بشریت ندارند، و ایمان ندارند که دو عنصر انسان باهم آمیخته و ترکیب مخصوصی یافته اند، با خرافات فراوانی گرفتارند که عاقبت بیکی از این دو نتیجه منتهی میگردند، یا جسم را از کار میاندازند، و یا روح را سرکوب میکنند، و سپس در انحرافات مفصل و فراوان باوج میروند که در زیر خرقة یکی از این دو اختلال بزرگ نهفته است.
آری، اینجا نظام هائی هستند که اصول مادی را از اصول معنوی جدا ساختند که سرانجام جسم را مهمل و حقیر و بی ارزش شمردند و پشت سر انداختند، جنبش های فطری و خواسته های انکارناپذیر را سرکوب کرده اند، بطوریکه یا آنها را اصلاً بکار نمیزنند، و یا اگر هم بزنند با تنفر و انزجار و ترش روئی میزنند، در نتیجه از این عمل یک رشته اختلال و بی نظمی هم در داخل نفس و هم در متن زندگی پدید آمده، و قانون منفی گری را بر نفوس بشر مسلط ساخته و اجتماع را باز پیشرفت و آزادی باز داشته اند، و همچنین اینجا نظامهائی هستند که اصول روحی را از اصول مادی جدا کرده اند، در نتیجه روح را مهمل و حقیر و بی ارزش شمرده، و هرآنچه که بروح مربوط است زیرپا نهاده اند، و در اثر این عمل نشاط چشمگیری در عالم ماده و در عالم جسم انجام داده اند، اما چون بفقر روحی گرفتارند، برگشته اند با یکدیگر به مقابله و جنگ ستیز پرداخته اند که سرانجام نه استراحت میشناسد و نه امنیت و آرامش.
آئین هندو و آئین بودا و مانند آنها از دیانتها و فلسفه ها و عقیده ها جسم را سرکوب کرده اند تا مقام روح را بالا ببرند، و سرانجام با این وضع اسفناک منفی گری افتاده، و باین بیماری درمان ناپذیر گرفتار شده اند.
و این مادیگری اروپائی روح را سرکوب کرد که تولیدات مادی و لذتهای جسمی را به بالاترین مقامی برساند که سرانجام به مقامی رسید، مانند مقام پست حیوانیت که هیچگونه روابط انسانیتی را برسمیت نمیشناسد، سرمشق زندگی اروپائی استعمارکردن و به بردگی گرفتن دیگران است، همه جا زنجیر بدست است که کسی را پیدا کند و به زنجیز بکشد، و در اخلاق و روح بخصوص در امور غریزة جنسی آنچنان بحیوانیت افتاده اند که سزاوار مقام آدمیت نیست.
سپس همان اروپای مادی گراست که اصول مختلف زندگی را آنچنان از یکدیگر تفکیک کرده که حسابش نتوان کرد که سرانجام سیاست و اقتصاد را دور از اصول روحی و شئون غریزة جنسی را دور از اصول اخلاقی پایدار ساخته است، شئون دنیا را از آخرت و آخرت را از دنیا، و شئون زندگی را از دین تفکیک کرده است، و نتیجه این کار این شد که این اصول پایمال شده، هم اکنون باهم تصادم کرده اند و بجنگ خانمان سوز ویرانگر گرفتار شده اند، و همچنین نتیجه اش این برخوردهای سوزان است که در داخل نفس به وقوع پیوسته و مشاعر و وجدان را از کار انداخته، و اعصاب را فرسوده ساخته است که در اثر آن حوادث جنون و انتحار و فشار خون و بیماریهای روانی و عصبی در چهرة اجتماع آنقدر اثر گذاشته که تاکنون در تاریخ نظیرش نیامده است، همة این نابسامانیها در اثر این است که اروپا با این حقیقت روانی آشنائی ندارد و از روز اول آن را برسمیت نشناخته است، و هنوز نتوانسته خود را قانع کند که حقیقت هستی بشریت تفکیک ناپذیر است، آنچنان در داخل نفس انسانیت میان جسم و روح و اعمال آنها روابط محکمی وجود دارد که گوی یک موجود بسیط است، آنچنان فشرده شده اند که گوئی ترکیبی وجود ندارد.
و اسلام همان کلمة خداست که بروی زمین آمده، تنها آئین است که با فطرت بشریت سیر میکند، آنطور که خدایش آفریده، فطرت بشریت همان مشتی از خاک است و دمی از روح آسمانی در آن دمیده، و درهم آمیخته که این هستی بسیط را تشکیل داده است، اسلام همان نظام درخشانی است که همة انواع نشاط بشری را باهم مربوط ساخته و در یک راه صحیح قرار میدهد، پیوسته میان روح و جسم ارتباط میدهد، و هر فکری و عملی که از آنها سر بزند آنچنان هم آهنگ میسازد که گوئی آنها نیز از یک هستی بسیط سر میزنند، خوردن و آشامیدن را مباح میسازد، و سپس آن را با نام خدا همراه میکند، یعنی: برای آن یک اصل روحی هم آهنگ میسازد، و باین ترتیب خوردن و آشامیدن را یک مسئلة انسانیت قرار میدهد که حیوان از آن بیخبر است، و انسان هم آن را بشیوة انسان انجام میدهد نه بشیوة حیوان، و این عمل جسمی باین ترتیب با فطرت معتدلی که خدا در نهاد انسان بودیعه نهاده، هم آهنگ و همگام میگردد.
و وقتیکه بنام خدا همراه شد دیگر آن یک سخن ساده نیست که از دهان بیرون اید، بلکه رشته حقایق فراوان است که میان نشاط جسم و نشاط روح ارتباط برقرار میکند، و بهمین حساب غذا باید از راه حلال بدست آید، بفرمان اسلام: (‏ يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُواْ مِمَّا فِي الأَرْضِ حَلاَلاً طَيِّباً)[بقره / 168] «ای مردم! از آن نعمتهای روی زمین که پاک و حلال است بخورید»، و بازهم میفرماید: (كُلُواْ مِمَّا رزقكم الله حَلاَلاً طَيِّباً)) [مائده / 88) «و بخورید از آنچه که خدا برای شما روزی حلال و پاک قرار داده است»، و باید خود انسان آن غذا را قبل از خوردن با بردن نام خدا و یاد خدا گوارا گرداند یعنی: غذا را در مرکز وجدان با خدا ارتباط بدهد، قرآنکریم میگوید: (‏ وَلاَ تَأْكُلُواْ مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْه ِوَإِنَّهُ لَفِسْقٌ)[انعام / 121] «از آن چیزهائیکه نام خدا هنگام ذبح برده نشده نخورید که آن کار زشت است و فسق». و نباید انسان در آن اسراف کند و بدون قانون و ضابطه بخورد، (وكُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ)«بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید»، و نباید آدمی هرچه بدست آورد تنها بخورد و بخود اختصاص بدهد، بازهم قرآنکریم میگوید: (فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ ‏)[حج / 28] «از آن (گوشت قربانی) بخورید و بفقیر و محتاج هم بدهید». و نباید انسان خوردن را حرفه و شغل قرار بدهد و بی هدف بخورد، بلکه باید غذا و