، مادام که راه این است و چا این، چرا؟ مگر افراد متوجه شوند و دست از عناد و لجاجت بردارند، و این مار خوش خط و خال را رها کنند.
آن پاک نیتانی که خیال میکنند میتوانند تمدن غربی را روی اصول خود نگهدارند و نگذارند منحرف شود، و یا از ضررهای آن میتوانند جلوگیری کنند، آنان جداً در اشتباهند، واقعاً گمراهند، زیرا چیزی را در خیال خود می پرورانند که نمیتواند برخلاف طبیعت موجودات دیگر حادثه ای بیافریند، آنان برخلاف جریان آب شنا میکنند، و عاقبت جز خستگی و بلکه نابودی چیزی عایدشان نخواهد شد.
این آتش سوزانی که دائم در اغراق گوئی، در همه جا و در همه چیز تجلی میکند، اغراق در مادیت، در سازندگی، در وحشیت و ستیزه جوئی، در اشباع غریزة جنسی، در زیاده روی برای بدست آوردن قدرت تجلی میکند، یک چیز عارضی نیست که در اثر مخالفت مردم با اصول تمدن غربی پدید آمده باشد، بلکه این طوفانی است در دل خود تمدن، و نتیجة حتمی تعطیل کردن جانب روحی است در انسان، نتیجة حتمی خاموش کردن نور انسانیت است در نهاد اشرف مخلوقات.
آری، جهان پرآشوب غرب حقیقت روح را همه جا و همه وقت بمسخره گرفته است، و تفسیرمادی تاریخ نیز آن را گوی بازی خود ساخته است، (و حال آنکه این تفسیر در حقیقت در انحصار عالم کمونیستی نیست، زیرا دیدیم که سرمایه داری نیز عملاً گوش بفرمان آنست) و همچنین تفسیر غریزة جنسی نیز رفتار بشریت را ببازی گرفته است، و تفسیر جمعی انسان را هم که «درکیم» ارائه میدهد دست کمی از این تفسیرها ندارد، و گروه بزرگی از دانشمندان و نویسندگان و روزنامه نگاران و هنرمندان هم همین شیوه را دارند، یا بگو: دست کم خود را بجهالت زده اند و روح را از قلم انداخته اند.
آخر نتیجة این همه بازی ها چه شد؟ این شد که همه گرفتار این انحراف جنون آمیز شدند، همه گرفتار این بلای اجتناب ناپذیر گردیدند. بلی، همینطور است وقتیکه انسان به خدا و روزجزا ایمان نیاورد، و یا ایمان روشنی نشان ندهد که روش و رفتار و وجدان و افکار و شئون زندگی را اداره کند، نتیجه همین است که می بینی نتیجه این است که انسان جز این زمین سیاه، جز این زندگی تاریک زمینی چیزی را نبیند، نتیجه این است که انسان یکی از نیروهای زمین را بپرستد، دولت را، اجتماع را، ماده را، خودش را و یا شیطان را.
سپس مانند درندگان گرسنه برای بدست آوردن لذتهای زمینی بروی یکدیگر چنگال بکشد، برای به دست آوردن فرصتهای مناسب در بهره برداری از لذایذ دنیا شکم همنوعان خود را بدرد، و از اینجا است که ما میگوئیم: هیچ یک از این ستیزه ها که بشریت را بنابودی میکشاند، در تمدن اروپائی یک امر عارضی نیست که امید اصلاحی در آن باشد، بلکه آن یک طوفانی است در اندرون آن میجوشد و میخروشد، و سرانجام خود را نابود میکند، و یک نتیجة حتمی و اجتناب ناپذیر است که خود این تمدن شوم دربر دارد.
آن ستیزه جوئی های فردی در جهان غرب برای انباشتن مال و ثروت در دست خود، و برای تمرکز دادن نفوذ ناشی از این ثروت در انحصار خود، و همچنین در اختیار گرفتن نیروهای استعمار، و میکیدن خون ملتها و پدیدآوردن این همه طغیانها و طوفانها، همه و همه یک رشته شکستهای اقتصادی عارضی نیست که در تمدن غربی پدید آمده و قابل جبران و اصلاح باشد، و بلکه آن نتیجة پیوستن باین زمین تاریک و فاصله گرفتن از هدایت خدای بزرگ است، و همچنین آن ستیزه جوئی ها و آن خودکشی ها که دولت های کمونیستی برای تمرکز مال و ثروت، برای کسب نفود و قدرت ناشی از این مال و نیز برای استعمارکردن و بذلت واداشتن مردم بکار میبرد، و آن چموشی هائی که در نابودکردن آدمیتها و کوبیدن اراده ها از خود نشان میدهد، تنها یک شکست اقتصادی نیست، در مقابل شکست های سرمایه داری که جبران بپذیرد، بلکه یک رشته شکست هائی است که از پیوستن باین زمین تاریک و از فاصله گرفتن از هدایت و قانون پروردگار سرچشمه میگیرد، و بازهم آن ستیزه های شرق و غرب برای بدست گرفتن قدرتها با آن ترتیب که میدانیم خبر از نابودی بشریت میدهد، یک رشته شکستهای سیاسی نیست که عارض باشد و جبران بپذیرد، بلکه آن نیز یک شکست اساسی است در فرمول اصول زندگی، و دیگر ستیزه ها و خودکشی ها برای آرام کردن دیوشهوت و اشباع غریزة جنسی قابل گفتگو نیست که آنها را عنوان کنیم، همه و همه شکست هائی است اصیل و پا برجا، شکست هائی است که در این سرزمین اروپا علل و شرایط مخصوصی دارند، اما در درجة اول از این جدائی شوم پدید آمده، و از فاصله دین و زندگی پدیدار گشته است، و این فاصله همان عاملی است که برای توجیه (صهیون) فرصت داد تا وارد کارزار شود و عالم مسیحیت را بنابودی سوق دهد، و بطور عموم ملتها را بتباهی بکشاند، این فاصله همان بلای سیاهی است که این انقلاب های صنعتی را باین صورت نامطلوب و سرشار از مادیت براه انداخت، همان انقلاب های مادی که نه قواعد اخلاق میشناسد، و نه قانون انسانیت را مراعات میکند.
این فاصله همان طوفان خروشانی است که زن را از مدار وظیفة فطری خود بیرون کرد و بکارگاه ها وتجارتخانه ها و سر راه ها کشید، و از وظیفة خود بیرون برد که فتنه ها برانگیزد و دام هوس بگستراند تا بلکه از این راه بقیة انسانیت را درهم بکوبد، و بشریت را در گنداب غریزة جنسی فرو ببرد، و در جهنم سوزان شهوت آن چنان فرود آورد که دیگر نجات ممکن نباشد.
این همان طوفان پرخروش است که علم را در راه شر و فساد بکار برد، و از کادر خدمات اجتماعی بشریت معذول ساخت که سرانجام ملتها را فاسد نمود و افراد را به تباهی کشید.
این فاصله همان آتش سوزانی است که سیمای انسان را سیاه کرد و مسخ نمود که در نتیجه همه نظامهای تربیتی، آموزشی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و هنری از پستان این قیافه مسخ شده، شیر میخورند و هرچه بیشتر بفساد میگروند، و خلاصه این همان بلائی است که در جهان غرب این همه طوفان فساد برانگیخت، و آن فسادی است خطرناک و غیرقابل برگشت، زیرا راه برگشت و علاج مسدود است، و دیگر نمیتواند بچاره بپردازد، دارای میزان صحیح نیست که بتواند فاسد را از غیرفاسد بسنجد و بشناسد، اگر برای تمدن غربی یک میزان انسانیت آبرومندی بود و مردم از آن منحرف میشدند، بازهم امیدی بود که برگردند و از فساد نجات یابند، اما متأسفانه کو آن میزان صحیح و کجا است آن مقیاس درست؟
بلی، همین تمدن کج پایه تاکنون سخن بسیار گفته، از حقوق انسانیت، از آزادی، از برادری و مساوات، از ارزش آدمیت، از احترام و مقام بشریت، از وسعت و بزرگی انسانیت! و... سخنها گفته و داستانها سروده، و پس از آن با خلوص نیت در خطوط اصلی خود عمل کرده تا گفتة خود را بحقیقت برساند، اما آیا میتواند یا نه؟ بدیهی است که نه؟ با خلوص نیت عمل کرده، و حال آنکه هنوزهم در حقیقت انسان را با قیافة حیوان می بیند و او را از خدا جدا میسازد، زندگی را از دین جدا میسازد، ماده را از روح جدا میسازد، دنیا را از آخرت جدا میداند، نتیجه این شد که این عمل کرد، آن را باین سرنوشت اجباری 