ر هم در وجدانش خود را در آن کارها شریک قرار بدهد، بازهم بنظرش نمیآید که دیگران نیز نظیر همین تجربه و آزمایش وی را در این اعمال بکار برده اند، بلکه یک نفر انسان لحظه نزدیک زندگی خود را از لحظات دور و دورتر خود بزرگتر و با ارجتر احساس میکند بخاطر اینکه نزدیک است، و هم اکنون او در میان امواج همان لحظه دست و پا میزند، فکر و وجدانش هنوز در پیچ و خم کوچه های آن مشغول است، وقتیکه این لحظه گذشت و او بلحظة دیگر قدم نهاد، کم کم آن گذشته تلخ و یا شیرین در نظرش کوچکتر و بی ارزشتر میگردد، و حال آنکه این لحظه ها در اصل کوچکترین فرقی با یکدگر ندارند، زیرا همه ساعات زندگی دانه های یک زنجیرند، بازهم وقتی که دورتر میگردد با همه تلخی و شیرینی، و با همه آمال و آرزویش در کانون احساس او، در فکر و ضمیر او، از لحظه نزدیک کوچکتر مینماید.
از اینجا و روی همین حساب است که اهل قرن بیستم آن را از همه قرنها بزرگتر و با ارزشتر میبینند، و خیال میکنند که در مدار تاریخ هنوز نظیرش نیامده و تا ابد هم نخواهد آمد. و این بزرگ پنداری بخاطر این است که این قوم نزدیک بین هنوز در قرن بیستم زندگی میکنند، هنوز در میان پستی و بلندی آن سرگردانند، هنوز در میان امواج سرد و گرم آن دست و پا میزنند، و اما قرن دیگر پاره ایست از تاریخ یا گذشته و یا هنوز نیامده است، نه در آن زحمت کشیده اند و نه در این تلخی چشیده اند.
آری، این یک حقیقت دور از انکار است که قرن بیستم در بسیاری از امور بی نظیر است، زیرا که این سیمای زندگی را با تمام تفصیلاتش و با همة اسرار و رموزش تاکنون هیچ بشری ندیده است در زندگی بشرپیشین، نه این موشکهای فلک نورد بود و نه این هواپیماهای صوت شکن، نه این کشتیهای اقیانوس پیما بود و نه این بمب های مرگ آفرین، نه تآتری بود و نه سینما، نه از رادیو اثری بود و نه از تلویزیون خبری... و نه این همه تولیدات ماشینی بود که امروز بتمام شئون زندگی بشریت فرمان رواست. بلی، همة اینها صحیح است و انکارناپذیر و لکن دلالت آن نادرست است و باور نکردنی.
آن معنائی که مردم امروز با زور میخواهند از آن استخراج کنند صحیح نیست، میگویند که همة این پیچ و خمها که بشر امروز در زندگی میبیند، بهیچ عنوانی بشرپیشین ندیده است و حادثه هائی که امروز در پهنه عالم رخ میدهند در هیچ یک از روزگارپیشین رخ نداده است.
بلی، حق با آنهاست، چون مردم امروز تاریخ نمیخوانند صفحه دیروز را ورق نمیزنند تا بتوانند قضاوت کنند، چون وقت ندارند و هنوز از تماشای معجزات نوپدید عصر که هرساعت در نظرشان بزرگتر مینماید سیر نگشته اند، هم اکنون در این میدان پرجنجال زندگی سرگرم پیکارند و غوغای آن هر لحظه از لحظة پیش پرشورتر جلوه میکند.
بشر امروز تاریخ گذشتگان را ورق نمیزند، از بس که مغرور است بس که از باده غرور سرمست است، خیال میکند که دیگر با گذشتگان خود قطع رابطه شده و نباید آن را تجدید نمود.
آری، آری، بشر امروز گمان کرده که یک پدیدة جدیدی است، دیگر با انسانیت گذشته رابطه ای ندارد، گوئی بشرپیشین اصلاً از این جنس نبوده است.
بنابراین، بگمان این بشر دیدن تاریخ گذشتگان بی نتیجه است، و هیچ امیدی نیست که از خواندن تاریخ سودی بدست آید.
چرا چرا! گاهی اندکی سرفرود میآورد، گاهی به پشت پای خود مینگرد و تاریخ میخواند، اما نه هر تاریخی، بلکه فقط تاریخ اروپای جدید و تاریخ نهضت جدید آن را، زیرا جای ملامت نیست، اینگونه بشر حق دارد که اینگونه فکر کند، چون از فرهنگ اروپا فارغ التحصیل شده و دانشگاه آن جا را بپایان رسانده است دیگر باصطلاح روشنفکر شده.
این بشر روشنفکر بخوبی میداند که این دگرگونیها و این همه تغییرها در یک شبانه روز پدید نمیآید، بلکه بتدریج و کم کم در لابلای (تحول و تطور روز) انجام میگیرد، طوری آهسته آهسته پدید میآید که بآسانی نتوان دید، زیرا مثلاً: قرن بیستم با این همه معجزاتش که چشمها را خیره کرده، در عصرنهضت متولد شده، یعنی: در قرن چهاردهم و پانزدهم پایه گذاری شده. پس بنابراین، بخاطر اینکه انسان با چنین عصری انس بگیرد، شایسته است که تاریخ عصرحاضر را بخواند، تا تاریخ ولادت قرن بیستم را پیدا کند، و لکن بشرهای امروز در این تواضع بجائی نمیرسند که بخود اجازه بدهند که تاریخ قبل از نهضت اروپا را ورق بزنند، مگر اشخاص انگشت شماری که آن هم خودبخود مؤثر نیست. این راز هم پوشیده نماند که من در اینجا (با دانشمندان و خردمندان) کاری ندارم، بلکه روی سخنم با توده (ملتها و روشنفکران امروز) است، و روی همین اصل ما امروز بخواندن تاریخ نیاز فراوان داریم نیازمند بخواندن تاریخیم، تا بلکه سیمای بشریت را آنچنان که هست ببینیم، پس لازم است قبل از هرچیزی از این میزانیکه در بالای سر ما است سخن بگوئیم، و آن همان نظم و میزانی است که با نغمه های دور رس قرن بیستم اداره میشود و ما در سایه اش آسوده زندگی میکنیم. نظامی است که با طنین اختراعات امروز پیدا شده و در اثر مسابقه های جنون آمیز زندگی پدید آمده، نظمی است که با برخورد امواج متراکم فتنه ها در سر راه بشریت برقرار گردیده است.
هان، ای بشر! ای اشرف مخلوقات! ای عزیز آدم و حوا! اندکی مژه ها را رویهم بخوابان اندکی از تماشای صفحه تلویزیون که در دیدگاهت قرار گرفته دیده فروبند، و لحظه ای از شنیدن غرش موشکی که یک لحظه پیش به سوی دل آسمانها پرتاب شده صرف نظر کن، و کمی از تماشای اتومبیلهای شیک و لوکس که هردم با سرعت سرسام آورش ترا سرمست میکند چشم بپوش، اندکی از نظاره آن دخترک فتان که با آخرین مدهای پاریس خود را آرایش داده پیش رویت خرامان راه میرود، دامن بالای زانو پوشیده تا هنگام نشستن عالمی را بخطا سوق بدهد و گرانبهاترین تجملات را بکار برده و بیرون آمده، چنان فاخرانه راه میرود که خرمن دلها را غارت و اندوخته عقلها را بیغما میبرد، دیده باز دار. آری آری، اندکی مژگان را رویهم بخوابان و فراموش کن که هم اکنون در نیمه دوم قرن بیستم زندگی میکنی و گوش فراده، و این سخن را از من بشنو و بیادگار داشته باش.
برهمگان روشن است که مترقی ترین و با شکوه ترین ملتهای پیشین تاریخ از نظر ترقیات علمی و اجتماعی ملت یونان است، در ابتدای عصرترقی این ملت زن از نظر اخلاق و حقوق قانونی و رفتار اجتماعی در نهایت بدبختی و تیره روزی بسر میبرد، زیرا برای این موجود ارزشمند در اجتماع متمدن ملت یونان هیچگونه مقام آبرومندی وجود نداشت، و بهترین شاهد این مطلب این است که داستانهای یونانی از یک زن خیالی بنام «پاندورا» ساخته میشد، این بانوی خیالی در نظر یونانیان سرچشمه همه دردها و مصیبتهای انسانیت بشمار میآمد، همانسان که داستانهای ملت یهود پیکره حوا را سرچشمة همه دردهای بی درمان و اندوه های جانگداز بشریت معرفی میکرد.
آری، بر کسی پوشیده نیست که داستانهای ناپاک یهود چه نابسامانیهای سیاهی ببار آورده، و چه تأثیر بزرگ و دردناکی در روح ملتهای یهودی و مسیحی پیش از عصرزن بیادگ