م نماید. و اگر در آن سرزمین چنین عقیده و نظامی یافت میشد. چنانکه در عالم اسلامی بود علاقه های اقتصادی و روابط اجتماعی مردم هرگز بینظم و سامان نمیماند. و همچنین تحولات اقتصادی بصورت یک قدرت قهری و نیروی اجباری بر افکار مردم غالب و از پیش رفت بسوی آزادی جلوگیری نمیکرد.
3- واضح است تحولات اقتصادی که نظریة ماتریالیستی بعنوان تاریخ عمومی بشریت در پنچ قسمت بجهان معرفی میکند که بترتیب عبارت است:
1- از نخستین دورة کمونیستی: 
2- دوران بردگی:
3- پیدایش رژیم تیول: 
4- سیستم سرمایه داری:
5- شروع دوران کمونیستی دوم، در واقع این مراتب فقط در تاریخ اروپا حقیقت دارد، و بجز اروپا تاکنون اجتماع دیگری بآن نگرویده است. اما سایر نقاط جهان لازم نیست که حتماً از این بی راهة تاریک اجباری بگذرد، زیرا که ما دیدیم که نظام اسلام در دوران تاریخ خود هرگز بوادی تیول قدم نگذاشت، و از این جهت نیز میدانیم مجبور نیست که در آخر سیر خود سر از کوی تاریک کمونیستی درآورد.
اسلام و قوانین کیفری

یکی از موارد اعتراض روشنفکران امروز قوانین کیفری در اسلام است؛ در این باره میگویند: آیا آن قوانین وحشیانة که آنروز در صحرای سوزان عربستان اجراء میشد، چگونه در جهان امروز قابل اجراست؟ آیا رواست که دست بشری بخاطر ربع دیناری بریده شود؟ امروز که قرن درخشان بیستم است و علم ثابت کرده که مجرم و گنهکاریکی از قربانیهای مفاسد اجتماع است. بی عدالتی و نابسامانی اجتماع فاسد او را باین بیماری جان سوز دچار ساخته «و باید علاجش کرد». هرگز روا نیست که دست کیفر بسویش دراز شود، این است شمه ای از گفتار روشنفکران دربارة قوانین کیفری در اسلام. در پاسخ آنان باید گفت که چگونه این قرن بیستم اجازه میدهد که در افریقای شمالی چهل هزار نفر بشر بیگناه را بخاک و خون آغشته سازند!!؟
اما همین قرن بیستم اجازه نمیدهد که یک مجرمی را بخاطر ارتکاب جرم بکیفر و مجازات برسانند؟ و بعبارت دیگر: قرن بیستم بعقیدة شما دارای یکبام و دو هواست. وای بحال مردم از این الفاظ فریبنده و خوش ظاهر!! چه قدر آنها را از حقیقت دور میسازد. هم اکنون باید تمدن قرن درخشان بیستم را بحال خود واگذاریم، تا در میان امواج متراکم گناهانش سرگردان بماند و ما گفتار خود را دربارة جرم و کیفر در نظام اسلام ادامه بدهیم؛ بلی، در غالب اوقات جرم یک نوع تجاوز علنی است که از فرد باجتماع متوجه میگردد. و بهمین جهت در نظر ملتها فکر علاج جرم و اجرای مجازات یک وثیقه موروثی و اتصالی است در میان فرد و اجتماع، و بعبارت دیگر: فرد و اجتماع پارة تن یکدیگرند، در علاج بیماریهای آنها باید بعاقلانه ترین وجهی کوشید و در اصلاح جامعه نظریة ملتها متفاوت است، و روی همین اصل ملتهای طرفدار فرد مانند دول سرمایه داری دنیای غرب در تقدیس فرد کوششهای فراوان بکار برده و او را محور زندگی اجتماع قرار میدهند، چنانکه همان کوششها را در پایمال کردن حق اجتماع بکار میبرند، برای اینکه قوانین اجتماعی همیشه آزادی فرد را تحت شرایطی کنترل میکند. و سرانجام دامنة این نظریه بجرم و کیفر کشیده میشود، و بهمین لحاظ این دولتها دلسوزی عجیبی دربارة شخص مجرم دارند، باین ترتیب استدلال میکنند که مجرم در اصل جنایتکار نبوده بلکه، یا در اثر بی عدالتیهای اجتماعی یکی از قربانیهای اوضاع فاسد شده و یا در اثر پیدایش یک رشته عقده های روانی منحرف گردیده، و یا بناراحتی و اضطرات اعصاب گرفتار شده و نتوانسته خودش را کنترل کند. و بهمین دلیل این دولتها تا میتوانند در تخفیف کیفر گنهکاران میکوشند. و بخصوص در جرائم اخلاقی سعی دارند که بیشتر تخفیف بدهند، حتی نزدیک است که جرمهای اخلاقی را از دائره مجارات بیرون ببرند.
در اینجا علم روانشناسی و فلسفة تحلیلی پای بمیدان میگذارد، و از نظر روان پزشکی باین مسئله رسیدگی میکند، تا مگر جرم را آزاد بگذارد و مجرم را در ردیف بیماران روحی و عصبی معرفی نماید.
تنها قهرمان این انقلاب تاریخی فروید بود (که بپدر روانشناسی معروف شد) در نظر وی مجرم قربانی ناراحتی های غریزة جنسی است که سرمنشأ آن خفقان اجتماع و فساد اخلاق و فشاردین و کنترل غرایز جنسی است که باید آن را آزاد گذاشت تا در مسیر طبیعی خود روان شود. و سپس معظم مؤسسات روانشناسی و روان پزشگی از فلسفة فروید پیروی کردند، خواه آندسته از روان پزشکان که مانند وی فقط غریزه جنسی را مرکز و کانون حیات میدانند و یا گروه دیگری که در اصول با او مخالفند و در هردو صورت مجرم در نظر آنان یک مخلوقی است که از او اراده سلب گردیده است، از خود هیچگونه اختیاری ندارد. بلکه، از تأثیر اجتماع و علل مخصوص که از اوان کودکی در میان آنها پرورش یافته اندک اندک و بتدریج این بیماری عارض میشود. بنابراين، این قوم بمذهبی ایمان دارند که ما آن را جبریة روانی مینامیم. و بعبارت روشنتر: در قاموس اینان انسان موجودی است اسیر غریزة جنسی و در برابر این نیرو هیچگونه اراده و اختیاری از خود ندارد. بلکه، بطور اجبار زمام این اشرف مخلوقات در دست غریزة شهوات است، اما ملتهای اجتماع پرست!! کمونیستها درست بعکس این عقیده دارند، آنها ایمان دارند که فقط اجتماع محور زندگی و موجود مقدس است، بطوریکه هیچگاه شایسته نیست، فرد بر خلاف آن قدمی بردارد. و بهمین جهت در نظر آنها کیفر و مجازات فردیکه برعلیه اجتماع اقدامی بکند شدیدتر و گاهی هم شکنجه و اعدام است، و بخصوص کمونیستها ایمان دارند که سرمنشأ همة جرمها یک رشته علل و اسباب اقتصادی است، نه پریشانی عصبی و روانی. آنطوریکه فروید و پیروانش میگویند: زیرا اجتماعیکه اقتصادش پریشان شود همه چیزش پریشان میگردد، و دیگر ممکن نیست که نهال فضائل در آن بارور شود، و باین دلیل در نظر کمونیستها نیز مجازات مجرم جایز نیست. این است خلاصة نظریة کمونیستها اما در خود روسیة شوروی که بعقیدة کمونیستها اقتصادش عادلانه است، من نمیدانم. پس چرا در این سرزمین اصلا جرائم پدید میآید، و برای چه منظوری دادگاه ها تشکیل و زندانها بنا میشود؟ و نیز نمیدانم چرا پزشگان یهودی را بکشتن رهبران حزب کمونیست متهم میکنند؟ و سپس مالنکفی پیدا شده از آنها رفع اتهام نموده، و کسانیکه چنین تهمتی بر پزشگان یهودی بسته بودند بمجازات میرساند. بهر حال شکی نیست که هردو نظریه دارای مقداری حق و حقیقت و مقداری باطل و گزاف است، زیرا همه میدانند که علل و شرایط زندگی فرد در تربیت و تکوین شخصیت وی دارای اثری عمیق است، و همچنین عقده های روانی نیز گاهی انسان را بارتکاب جرم واداشته و اخلاقش را منحرف میسازد، اما با وجود این، انسان در برابر این عوامل یک موجود مسلوب الاراده محض که فاقد همه گونه قدرت و شعور باشد نیست. جان، مطلب این است که بزرگترین عیب روان پزشگان که در تجزیه و تحلیل نفس انسانی زحمتها کشیده اند، این است که آنان با تجربیات ناقص خود نیروی محرکه را در وجود بشر مورد دقت قرار میدهند، و هرگز نیروی ضابطه و ق