یستند به پدر عرضه بدارند. شرمندگیِ شکستنِ پیمان، خجالتِ بر باد رفتنِ آبرو، از دست‌دادن برادرِ کوچک و از دست‌دادنِ برادر بزرگ، ایشان را از پا درآورده است.
با کمالِ شرمندگی، در مقابلِ فامیل، گزارشِ کارِ خود را به پدر خود عرضه داشتند.
پدرِ دل‌شکسته نمی‌تواند سخنانِ ایشان را باور کند، خصوصاً سخنانِ ایشان را دربارة بنیامین. و لذا در جوابِ ایشان، همان سخنی را گفت: که در هنگام شنیدنِ خبر خوردنِ گرگ یوسف را، گفته بود: «قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ ».
پسرانِ یعقوب چون بزرگترین مسؤولیّتشان حفظِ بنیامین بود و پدرشان ایشان را دربارة او متهم می‌دانست، لذا سعی می‌کردند همة تقصیر را به گردن خود بنیامین بیندازند، و با یک اصراری دزدیِ وی را به رخِ پدرِ پیرمرد افسرده کشیدند.
اینکه حضرت یعقوب(ع) از سخنِ ایشان، به صدق ایشان، علمی پیدا نکرد، معلوم می‌شود خود فرزندان هم نسبت به دزدی‌کردنِ بنیامین یقین نداشتند، زیرا تنها به صرفِ پیدا شدنِ پیمانه در بارِ او دزدیِ او ثابت نمی‌شود، خصوصاً با سابقة پیداشدنِ نقدینه دربارِ خودِ ایشان بدونِ اطّلاع ایشان، همان دستی که نقدینه و متاع را در بار گذاشته، ممکن است پیمانه را نیز گذاشته باشد. پس باید این برادرها نزد عزیز از او کاملاً دفاع کنند و نکردند. معلوم می‌شود این برادران، با این برادرِ کوچک محبّت زیادی نداشتند و چندان اهمّیّت نمی‌دادند که او مانند یوسف، از دامانِ پدرجدا شود. و زمینه‌ای که ایشان را وادار نمود تا در حقّ یوسف جنایت کنند دربارة بنیامین نیز وجود داشته. و حسادت ایشان نسبت به بنیامین از جهتِ عزیز بودن او نزدِ پدر، دست کمی از یوسف نداشت. منتهی بنیامین آن ملاحت و شیرینی وجمالِ یوسف را نداشت. از همین جهت، پس از پیدا شدنِ پیمانه دربارِ بنیامین دفاعِ صحیح از او نکردند که بگویند ممکن است پیمانه را یکی از انبارداران و یا درباریان گذاشته باشد، همان کسی که در سفرِ سابق نقدینة ما را در بارهای ما گذاشت، اکنون نیز پیمانه را در بارِ برادرمان گذاشته است. بلکه فوری دزدی او را تأیید کردند که دزدیِ این مانندِ برادرش یوسف است، که برادر همشیر اوست.
بهمین مناسبت، چون سخنانشان از روی پاکی و اخلاص نبود در دلِ پدر اثر نکرد، و پدرشان فرمود: سخنانِ شما یک اوهامی است که از نفسِ حسود، تراویده، من سخنتان را باور ندارم، و چاره‌ای هم جز اینکه بنشینم وصبر پیش گیرم ندارم.
با این همه مصائب، حضرت یعقوب قلبش آگاه بود و امیدِ روشنی داشت که خداوند همة فرزندانِ او را نزد او حاضر خواهد کرد. این روشندلی، شاید از خوابی که یوسف دیده و هنوز تعبیر نشده است سرچشمه گرفته باشد. بنابراین، آن حضرت به آیندة سعادتمند امیدوار بود.
به هر حال چون قافلة مصر آمد و قافله سالار نداشت وخبرِ وحشت‌آورِ گرفتارشدنِ بنیامین نیز به او رسید یکباره دل مشتعل شد و پس از سی سال که از فراقت یوسف گذشته، این پیش‌آمد ناراحتیِ او را تشدید کرد، و روی از فرزندان برتافت ودر کناری به سوگواری پرداخت و نالة واَسَفا کرد و کوهِ غم در برابرش انبار، و چشمانش سفید شد.
فرزندان و خویشان می‌گفتند: چگونه پس از سی سال، هنوز خاطرة یوسف از سرِ این پدر محو نشده؟ چرا علاقة او به یوسف که جز نامی نیست روز به روز زیاد شده؟ این پدرِ پیر هنوز امیدِ وصالِ یوسف در دلش هست.
ولی حضرت یعقوب(ع) از یک طرف از سوءنیت و بدبینیِ فرزندانِ خود، نیز می‌سوخت، زیرا هنوز با او معارضه می‌کردند و از نام یوسف حسد داشتند که چرا این قدر یوسف‌یوسف می‌گوئی؟ آری حق داشتند زیرا چون نام یوسف را می‌شنیدند برخورد می لرزیدند وخیانتشان به یادشان می‌آمد. جنایتی که دربارة او و پدرِ بی‌گناه او کرده بودند جلو چشمانشان می‌آمد و لذا سعی می‌کردند که پدر نام یوسف را نبرد تا اینکه جنایت وخیانتشان که برایشان گران بود، مستور بماند، و دوباره به یادشان نیاید. 
حضرت یعقوب(ع) اینها را می‌فهمید که ذکرِ یوسف(ع) بر فرزندانش گران می‌آید، لذا بر خود می‌پیچید و غم در دلش انبار می‌شد و می‌فرمود: غم خود را به خدا عرضه می‌کنم. من مانند شما از یوسفِ عزیزم ناامید نیستم. اطمینان دارم روزی برسد و این غبار غم را پاک کنم. ولی فعلاً برای مصالحی خدا ما را به غمِ فراق مبتلا کرده، در اسرارِ تقدیر و رازهای تدبیرِ اِلهی چه مصلحتها است فقط خودِ خدا می‌داند و کس دیگر آگاه نیست: إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.
یعقوب، اندوه و غصة زیادی در دل داشت. با خود می‌گفت: یوسفا ای آرام دلم ای ماه من چرا از نظرم پنهان شدی؟ تو چراغ محفل من بودی، بلکه نور دلم بودی، از صفای روح تو روحِ من تازه می‌شد، پس چه باعث شد که دل من و محفل مرا تاریک و افسرده کردی؟ ای عزیز من آیا به کدام بیابانی؟ آیا بستر تو روی خاک است؟ آیا شبها غریبانه سر به بالش خاک می‌نهی؟ آیا تو هم مانند من غریب و بی‌کس شده‌ای؟ آیا فراق به تو اثر کرده آیا چشمان جذاب معصومت گریان است؟ عزیزِ من پدرت پای او از رفتن مانده و چشم او از دید رفته. اکنون نمی‌توانم به زیبائیهای طبیعت نظر کنم. عزیزا ظرف وجودم از غصه واندوه پر شده، تلخیها را به امیدِ فرج و گشایش الهی تحمل می‌کنم. البتّه در جلو دیگران خودداری می‌کرد.
هر چه زمان بیشتر می‌گذشت و بر سنِّ او اضافه می‌شد، دلِ او نازکتر می‌شد. افراد خاندانِ اسرائیل همه از رنج او، رنج می‌بردند. ولی یعقوب، به تقدیر خدا راضی است وشکایت خود را پیش خلق نمی‌برد و لذا جای ملامتی نیست. او فقط رازِ دلِ خود را به خدا می‌گفت و از لطف عمیمِ او ناامید نیست. إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ.آیه 87
متن آیه:
يا بَنِي اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا ييأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ
ترجمه: ای پسران من بروید و از یوسف و برادرش خبرگیری و جستجو کنید و از رحمت خدا ناامید مباشید زیرا جز مردمِ کافرکیش از لطف و کرمِ خدا مأیوس نمی‌شود.(87)
نکات: سال قحطی طول کشیده، آنچه در سفر دوم فرزندان اسرائیل آوردند با کمال قناعت و جیره‌بندی باز نزدیک به اتمام است، و در تهیة سفر سوم می‌باشند، و نتوانستند فکر یوسف را از سر پدرشان بیرون کنند، بلکه روز به روز بیشتر شد. به فرزندانِ خود فرمود: تا شما یوسف را پیدا نکنید و به دست من ندهید دلم آرام نمی‌گیرد. شما از یوسِف من ناامید مباشید. او را گرگ نخورده بروید و سرزمین مصر جستجو کنید بلکه او و برادرش را به دست آرید. از لطف خدا مأیوس نباشید زیرا یأس از رحمت خدا شأن کفار است. در اینجا به فرزندان خود چند چیز را خاطرنشان کرد: 
1- از جستجوی یوسف خودداری نکنید و خیانتی که راجع به او و من کرده‌اید و به من این همه صدمه وارد شد، در صورتیکه او پیدا شود نگران نباشید. ممکن است خدا از تقصیر شما درگذرد. توبة شما 