ت اقرار می‌کنم که: وَأَنَّ اللَّهَ لَا يهْدِي كَيدَ الْخَائِنِينَ.
در اینجا زلیخا برای اینکه شکست خود را جبران کند و از نگرانی شاه و دیگران بکاهد و کاری کند که روحِ قاضی متأثّر شود و از دستور مجازات صرفنظر کند گفت: وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ . پس معلوم شد جملة: ذَلِكَ لِيعْلَمَ ، تا جملة:إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ... کلام زلیخاست نه یوسف(ع). زیرا از سیاق آیه چنین استفاه می‌شود که این سخنان از زلیخا است و یوسف در جلسه نبوده که چنین اظهاراتی بکند. باضافه برای چه یوسف چنین کلماتی بگوید، چرا بگوید: لَمْ أَخُنْهُ ... به عزیز خیانت نکردم. این لازم نبوده، زیرا خود عزیز می‌دانسته که یوسف(ع) خائن نیست. و شکایتی نداشته و برای چه یوسف بگوید: أَنَّ اللَّهَ لَا يهْدِي كَيدَ الْخَائِنِينَ. او نه خود خیانت کرده و نه کسی را تهمت به خیانت زده.
و باضافه: این جملات، بلافاصله پس از اقرار خانم به جملة: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ ... ذکر شده و باقی کلام او است، و مربوط به یوسف و کلامی از او نیست. و یوسف(ع) در آنجا حاضر نبوده تا چنین بگوید. و تعجّب این است که مفسرین این سخنان را به یوسف(ع) نسبت داده‌اند. شاید ایشان به روایاتی اعتماد کرده که به نظر ما آن روایات، با قرآن موافق نیست.
و باضافه یوسف تقاضای تبرئة خود را در زندان کرده، دیگر نمی‌آید اثبات کند و بگوید: وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ، و خود را گناهکار معرفی کند.
روشن‌شدن حقّ در محاکمه
در جلسة محاکمه، پاکدامنی یوسف(ع) بر همه ثابت گردید، و شاه می‌دانست که در کشورِ او، کاخ‌نشینان چه جنایاتی مرتکب می‌شوند!؟ و چه پاکانی به زندان می‌روند! و علاقة شاه نسبت به یوسف صددرصد زیادتر شد و بسیار مشتاق ملاقات او گردید. و برای ملاقاتِ حضرتِ یوسف دستور اکید صادر کرد. وباضافه حضرت یوسف(ع) متوجه بود شرط دخول در مناصب و تصدّیِ امور عالیة دولتی، عدم سوءسابقه است و اگر دامنش متّهم باشد نمی‌تواند متصدّی امور کشوری گردد. چون برائت ساحت یوسف ثابت شد، شاه بیش از پیش شیفتة ملاقات و علاقمند به او گردید.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:732.txt">آيه 57-54 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:733.txt">آيه 62-58 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:734.txt">آيه 66-63 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:735.txt">آيه 68-67 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:736.txt">آیه 69 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:737.txt">آيه 72-70 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:738.txt">آیه 76-73 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:739.txt">آيه 79-77 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:740.txt">آيه 82-80 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:741.txt">آيه 86-83 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:742.txt">آيه 87 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:743.txt">آيه 90-88 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:744.txt">آيه 93-91 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:745.txt">آیه 95-94 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:746.txt">آيه 98-96 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:747.txt">آیه 100-99 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:748.txt">آیه 101 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:749.txt">آیه 102 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:750.txt">آیه 105-103 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:751.txt">آيه 107-106 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:752.txt">آیه 108 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:753.txt">آیه 109 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:754.txt">آیه 110 (یوسف)</a><a class="text" href="w:text:755.txt">آیه 111 (یوسف)</a></body></html>آیه 54 الی 57
متن آیه:
وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيوْمَ لَدَينَا مَكِينٌ أَمِينٌ(يوسف/54) قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ(يوسف/55) وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيوسُفَ فِي الْأَرْضِ يتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيثُ يشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ(يوسف/56) وَلَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يتَّقُونَ(يوسف/57)
ترجمه: و پادشاه گفت او را نزد من آرید تا از خواص خود گردانم، پس چون به او وارد شد و گفتگو کرد، گفت تو امروز نزد ما دارای مقام و امانتی(54) یوسف گفت: مرا سرپرست خزانه‌های زمین قرار بده زیرا من نگاهبان دانائی هستم(55) و بدینگونه یوسف را در زمین تمکن دادیم که هر جای آن بخواهد مأوی گیرد. هر که را بخواهیم به رحمت خود می‌رسانیم و اجر نیکوکاران را ضایع نمی‌گذاریم(56) و البته پاداش آخرت بهتر است برای آنانکه ایمان آورده و پرهیزکاری می‌کردند.(57)
نکات: شاه که یک مرتبه بر اثرِ علم و تدبیرِ یوسف(ع) مشتاق ملاقات با وی شده بود و او را به حضور طلبیده بود، ولی او بر خلاف مردم معمولی که برای ملاقات شاه افتخار می‌کنند، امتناع نموده بود، پس از تحقیقِ کامل چند چیز را درک کرد: 
1- فهمید او مانند مردم عادی که اظهار علاقة شاه را برای خود افتخار بداند نیست، و مانند دیگران که برای حضور دست از پا نشناسد و از زندان خارج شود و زبان تملق گشاید نیست. دانست که عالِمِ زندانی روحی بزرگ و فکر بلندی دارد.
2- دانست که یوسف بیش از هر چیز به شرافت و حیثیّت خود علاقه دارد تا اندازه‌ای که حاضر نشد قبل از ثبوت پاکدامنی از زندان خارج گردد.
3- به رشد عقلیِ او پی برد که فرصت‌شناس است و از علاقة شاه به وی، بهترین نتیجه را گرفت.
4- دانست او مردی است مجاهد و خیرخواه و نیکوکار، زیرا در این مدّتِ زندان از نشرِ دانش و ارشاد و جوابِ مسائلِ مشکله خودداری نکرده و میان زندانیان نیز محبوبیت کامل پیدا کرده، چنانکه ساقیِ زندانی برای او بیان کرد.
5- پی برد که او در فصل جوانی و شدت شهوت و منتهای جمال در سخت‌ترین لغزشگاهها حتی در خلوتِ کاخِ عزیز، به ارادة عقلی و منطقِ قویِ خود، هوسران را مأیوس کرده است.
به ملاحظة تمام اینها، استحکام ایمانی و پاکیِ یوسف محقّق شد. و لذا با اینکه سلاطین به کسی دل نمی‌بندند، به حضرت یوسف(ع) علاقة شدیدی پیدا کرد و در نظر گرفت او را پس از ملاقات، مشاور مخصوص و محل اسرار خود قرار دهد و از علم و حکمتِ او بهره برد، و در مسائل پیچیده و مواقع حساس از فکر بلند او استفاده کند. و لذا نمایندة مخصوص خود را فرستاد برای ملاقات یوسف(ع)، و او را از زندان دعوت کرد: قَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي.
نمایندة مخصوص آمد و قضایای محاکمه و اثباتِ پاکدامنیِ او و شوق ملاقات شاه با او را به یوسف رساند و گفت: من برای راهنمائی در ملازمت رکاب خواهم بود.
یوسف(ع) که مقام خاصّی نزد شاه و درباریان و دانشمندانِ معبّر پیدا کرده، مصلحت دید که برای آزادی و ملاقاتِ شاه حاضر گردد، و بلکه برای کارهای مهمّ و خدمتِ خلق، کارِ مهمّی انجام دهد.
زندانیان که از آزادی یوسف(ع) مطلع شدند از مفارقت او ناراحت شده و گردِ او برای وداع انجمن کردند. و فرزند یعقوب چنانکه عادت دارد به آنان دلگرمی داد، و وعده کرد با ایشان مساعدت کند و برای رهائیِ ایشان بکوشد.
پس حضرت یوسف(ع) باتفاق فرستادة مخصوص، عازم کاخ سلطنتی شد. و چون خواس