يبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يهْدِي كَيدَ الْخَائِنِينَ(يوسف/52) وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ(يوسف/53)
ترجمه: و پادشاه گفت: او را نزد من آرید، چون فرستادة شاه نزدِ یوسف آمد که او را همراه برد، یوسف گفت: اکنون پیشِ شاه و سرپرستِ خود برگرد و از او بپرس آن زنانی که دستشان را بریدند چه باکشان بود؟ براستی که پروردگار من به مکر ایشان داناست(50) پادشاه مصر به زنان گفت: چه مقصودی داشتید که یوسف را به خویش خواندید؟ گفتند: به خدا پناه می‌بریم ما بدی و سوءنظری در او ندانستیم، زن عزیز مصر گفت: اکنون حق آشکار شد، من بودم که او را به خود دعوت نمودم(و از نفس او کام خواستم) و بی‌گمان او از راستگویان است(51) این اظهار برای این است که یوسف بداند که من در غیبتِ او به او خیانت نورزیدم و خدا خیانتکاران را به هدف نمی‌رساند(52) و من خود را از گناه تبرئه نمی‌کنم زیرا هر نفسی سرکش، و بسیار امرِ به بدی می‌کند مگر اینکه پروردگار ترحّم کند و حفظ نماید، زیرا پروردگار من آمرزندة رحیم است.(53)
نکات: چون تعبیر حضرت یوسف(ع) و دفاع از خطر قحطی به گوش پادشاه رسید هوش از سرش پرید و از همین جمله‌های مختصر پی به عظمتِ او برد و دانست که وجود او برای حفظ کشور لازم است، و لیاقتِ او از کاهنان و جادوگران بالاتر است، و باید از معلوماتِ او استفاده کرد. فوراً دستور داد این شخص زندانی را نزد من آرید.
فرعون می‌بیند یک نفر زندانی ناشناس که جیره‌خوارِ دربار نیست، بدون هیچگونه توقّعی با سرپنجة علم مشکلات او را حل کرده، لذا نمی‌تواند از ملاقاتِ او چشم‌پوشی کند. ولی رفتن شاه به زیارت او مناسب مقام سلطنت نیست.
این است که شاه پیام محبت‌آمیزی توسط نمایندة مخصوص برای یوسف فرستاده و ضمناً او را به ملاقات خود دعوت می‌کند.
فرستادة فرعون با قیافة خرم آن حضرت را ملاقات کرده واشتیاق شاه را به او اعلام می‌کند که به من فرمان داده علاقة وی را به شما ابلاغ کنم و برای راهنمائی در ملازمتِ رکاب حاضر باشم.
البتّه برای افراد عادی، اظهارِ علاقة شاه، بی‌اندازه مسرّت‌بخش است. مردم عادی که برای نزدیک‌شدن به صاحبان مقامات به هزارگونه نیرنگ متشبث می‌شوند، اینگونه پیش‌آمدها را افتخارِ بزرگی می‌دانند، و برای حضور دست از پا نمی‌شناسند.
ولی حضرت یوسف(ع) برای عظمتِ نفس و بلندی فکر، از پیامِ فرعون و علاقة او با خونسردی تشکر کرد، و از رفتن امتناع نمود، و هر چه فرستادة مخصوص و سایر زندانیان اصرار کردند، نتیجه نگرفتند.
حضرت یوسف(ع) دوربین و نظر بلند است. و خودداری او از ملاقات پیش از ثبوتِ بی‌گناهی او، او را بین زندانیان سربلند کرد، و احترام او چندین مقابل شد. صحیح است که یک نفر زندانی، بی‌گناه به زندان رفته و به آزادشدن علاقه دارد، ولی به شرافت و شخصیت خود بیشتر علاقه دارد.
حضرت یوسف(ع) چندین سال بی‌گناه و بلاتکلیف در زندان مانده و بعنوان یک فرد متهم معرفی شده است. نمی‌خواهد پیش از رفع اتهام و روشن‌شدن پاکدامنیِ خود، از زندان خارج شود. او میل ندارد با قیافة متهمانه با شاه و علماء روبرو شود، بلکه می‌خواهد برای شاه و افراد زندة ملت روشن گردد که او به جرم پاکی به زندان رفته، و پس از ثبوت بی‌گناهی، محترم‌تر و سربلندتر از زندان خارج شود، و با چهرة معصومانه پادشاه را ملاقات کند.
و بعلاوه حضرت یوسف می‌خواهد به فرعون بفهماند در کشور او حقوق اشخاص پامال می‌شود، و عمّالِ حکومتی با میل و ارادة خود و هوس خانمهای خود حق و عدالت را می‌کشند و ظلم و ستم روا می‌دارند. در مملکتِ او بی‌گناهان در زندان و آلودگان در کاخها و بوستانها می‌باشند.
بدین سبب آن حضرت به فرستادة مخصوص گفت: من قبل از روشن‌شدنِ حقیقتِ امر، از زندان خارج نمی‌شوم. اگر فرعون نسبت به من و ملاقات من، علاقه دارد، برای کشف حقیقت از بانوانی که در آن جلسة پرهیجان دستهای خود را بریدند بازجوئی کند تا از کار من واقف شود: قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيدِيهُنَّ.
در قرآن ذکر نشده که یوسف نامی از همسر عزیز و شکایتی از او کرده باشد. با اینکه مایة فتنه و اصل فساد او بوده است، شاید در اینجا نیز ادب و جوانمردی نموده و نخواسته نسبت به سرپرست خود اظهاری کند و رسوائی او را برساند.
فرعون متوجه شد که علت زندانی‌شدن این دانشمند، قضیه‌ای عشقی بوده. در صدد تحقیق بیشتری برآمد و دستور داد جلسة محاکمه تشکیل شود، و بانوان مصری را احضار کنند، خصوصا آن زنی که منشأ این قضایا بوده است.
همسر عزیز دید یوسف را زندان کرده که سروصداها بخوابد و از سر زبانها بیفتد اکنون بدتر شده. حتی شاه هم خبر شده و به جاهای بالاتری رسیده. بسیار ناراحت شد. اما چاره‌ای ندارد. اکنون که به محاکمه احضار شده، ترس او را فرا می‌گیرد زیرا تصمیم مقام بالاتری بر این است که قضایا را کشف کند. آیا اگر فرعون آگاه شود چه تصمیمی در حق او خواهد گرفت و مقام شوهرش نیز از بین می‌رود و یکباره از عرش عظمت ساقط می‌گردد. 
البته در تمام ساعات محاکمه عزیز مصر نیز ناراحت است و قدرتی ندارد تا شاه را منصرف کند.
معلوم نیست در جلسة محاکمه آیا خود شاه حاضر شده یا فقط مأمورین عالی‌رتبة کشور را مأمور نموده؟ قرآن می‌گوید: شاه گفت: مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ يوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ. قدر مسلم این است که جلسه در غیاب یوسف(ع) بوده واگر جلسه به نفع او تمام شود، پاکی او مسلم می‌شود.
از زنان تحقیق بعمل آید فردا فردا یا بطور دستجمعی این بانوان، از ترس فرعون و یا از ترس بروز فرد دیگر از خودشان، صاف و راست، بدون اختلاف باتفاق گفتند: ما تقصیری در یوسف سراغ نداریم و او مجسمة تقوی و پاکی و پاکدامنی است، و ما بودیم که دلباختة او شدیم و او کأنه فرشتة آسمانی است. و شاید هم این اقرار برای این بود که واقعا دلباختة او بودند و به آزار او خوشنود نبودند. در اینجا زن عزیز ناچار شد که به آلودگی خود اقرار کند و بگوید گناه از من است و یوسف(ع) معصوم است که گفت: رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ  وشاید این اقرار از روی تعلق خاطری که به یوسف داشته بوده، زیرا قیافة ملکوتی زیبای یوسف از نظر او محو نشده و برای اقرارِ خود دو علّت ذکر کرد: 
اول: اینکه یوسف بداند که من او را دوست دارم و در غیاب او، به او خیانت نکردم، بلکه به پاکی او شهادت دادم و گفت: ذَلِكَ لِيعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيبِ. و شاید خواسته عاطفة یوسف را برانگیزد که یوسف برای او تقاضای مجازات نکند.
علت دوم: اینکه افراد خائن به نتیجة کار خود نمی‌رسند، زیرا من خواستم خیانت خود را بپوشانم لذا او را زندانی کردم. ولی الآن می‌بینم خیانت نتیجه ندارد و همین خیانت باعث رسوائی من شد. و من که می‌خواستم مکتوم بماند، نشد. لذا با کمالِ ذل