افْرُقْ بَينَنَا وَبَينَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ(المائدة/25) قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ(المائدة/26)
ترجمه: و چون موسی به قوم خود گفت نعمت خدا را بر خودتان یاد آرید هنگامی كه میان شما پیغمبرانی قرار داد و شما را سلطنت عطا کرد وبه شما داد آنچه به احدی از جهانیان نداد(20) ای قوم من داخل شوید به زمین مقدسی که خدا بر شما مقرر داشت و برنگردید بر عقب خود که زیانکار خواهید شد(21) گفتند ای موسی به تحقیق در آن قومی هستند سرکش، و محققا ما هرگز داخل آن نمی‌شویم تا ایشان از آن خارج شوند، پس اگر از آن خارج شدند پس ما داخل خواهیم شد(22) دو مرد از آنانکه می‌ترسیدند که خدا بر آنان نعمت داده بود گفتند: داخل شوید بر ایشان از دروازة شهر، که هرگاه داخل شوید محققا پیروز شوید و بر خدا توکل کنید اگر ایمان آورده‌اید(23) گفتند: ای موسی به راستیکه ما داخل نخواهیم شد مادامی که ایشان در شهرند پس تو و پروردگارت برو وکارزار کنید که ما اینجا نشسته‌ایم(24) موسی گفت: پروردگارا بدرستیکه من مالک اختیار نیستم مگر خودم و برادرم را پس جدائی بینداز بین ما و بین این قوم نابکار(25) خدا گفت که این زمین بر ایشان حرام است چهل سال، در آن حیرانند پس افسوس مخور بر این قوم نابکار.(26)
نکات: خدایتعالی در این آیات بدی و بی‌ایمانی قوم موسی را برای رسول خدا بیان فروده تا رسول خدا(ص) از قوم خود تعجب نکند و مأیوس نگردد. موسی(ع) به قوم خود فرمود: خدا ملک و نبوت و سایر نعمتها را به شما داده که به احدی نداده، اکنون اطاعت خدا کنید و وارد شهر شام شوید وبا کفار عمالقه جهاد کنید و از این جهاد رونگردانید که زیانکار خواهید شد. واز زمین شام تعبیر شده به ارض مقدسه و گاهی مبارکه برای اینکه پر از آب و درخت و نعمت است، به اضافه مسکن انبیاء و اولیاء بوده. یهودیان اطاعت موسی نکردند و به بهانه‌ها از جنگ شانه خالی کردند و از قوم عمالقه که مردمان تنومندی بودند می‌ترسیدند و می‌گفتند: ما نزد آنان چون ملخی می‌باشیم تا اینکه گفتند: ای موسی تو با خدای خود بروید بجنگید ما اینجا می‌نشینیم وهر وقت دشمن مغلوب شد می‌آئیم، حقتعالی درمقابل این عصیان مقرر داشت که در بیابان بین مصر و شام چهل سال حیران و سرگردان باشند تا اینکه موسی و هارون(ع) فوت شدند. و مقصود از قَالَ رَجُلَانِ ... می‌توان گفت یوشع بن نون وکالب بن یوفنا بوده اند و می‌توان گفت دو مردی بوده از مردم شام و از عمالقه که خدا ایشان را هدایت کرده بودند و ایشان بنی‌اسرئیل را ترغیب می‌کردند که شما وارد شوید زیرا رعب شما عمالقه را گرفته و به زودی مغلوب و فراری می‌شوند.آيه 27 الي 31
متن آيه:
وَاتْلُ عَلَيهِمْ نَبَأَ ابْنَي آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ(المائدة/27) لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَي يدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يدِي إِلَيكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ(المائدة/28) إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ وَذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ(المائدة/29) فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ(المائدة/30) فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيرِيهُ كَيفَ يوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يا وَيلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِي سَوْءَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ(المائدة/31)
ترجمه: و بخوان بر ایشان خبر دو پسر آدم را طبق واقع، هنگامی که قربانی را حاضر کردند پس، از یکی از آن دو پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد، او گفت: البته تو را می‌کشم، گفت: همانا خدا می‌پذیرد از متقین(27) اگر دستت را بسوی من دراز کنی تا مرا بکشی من دستم را به سوی تو دراز نکنم زیرا من می‌ترسم از خدائی که پروردگار جهانیان است(28) به تحقیق من می‌خواهم ببری گناه من و گناه خود را که از اهل آتش شوی و این است جزای ستمگران(29) پس نفس او، او را به قتل برادرش میل داد پس او را کشت و از زیانکاران گردید(30) پس خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را می‌کاوید تا به او بنمایاند چگونه مستور کند جسد برادرش را، گفت ای وای بر من آیا عاجزم که مانند این زاغ باشم که جسد برادرم را مستور سازم پس از پشمیانان گردید.(31)
نکات: چون حق‌تعالی در مقام بیان صفات رذیلة یهود بود و اذیت و آزار ایشان را نسبت به هم نوع خود بیان کرد ضمنا در این آیات بیان کرده که فرزندان آدم از ابتدا چنین بودند. و قصة فرزندان آدم چنین است که چون حوا در هر شکمی پسر ودختری می‌زائید، در مرتبة اول قابین و توأم او اقلیما متولد شد و در مرتبة ثانی هابین و توأم او لبوذا متولد شد، چون بالغ شدند خدا أمر کرد که خواهر هابین را به قابین بدهد وبه هابین خواهر قابین را بدهد، پس هابین راضی شد و قابین راضی نشد، زیرا که خواهرش خوشگل‌تر بود، و گفت خدا چنین امری نکرده ولیکن این امر از رأی تواست، و لذا آدم فرمود هر یک برای خدا چیزی قربانی کنند تا معلوم شود خدا قربانی کدام را قبول می‌کند و دختر خوشگل برای کدام است، پس هابین که صاحب گله بود سرشیر و شیری از بهترین گوسفندانش تهیه کرد برای قربانی و قابین که صاحب زراعت بود از بدترین گندمش تهیه کرد برای قربانی، و هر دو بردند قربانی خود را بالای کوه گذاشتند، پس آتشی آمد و قربانی هابین را خورد و این نشانة قبولی قربانی او بود، و حضرت آدم(ع) غائب بود و رفته بود به مکه برای زیارت خانة خدا، قابین به هابین گفت زنده نباشی در دنیا، قربانی تو قبول شده و از من قبول نشده و می‌خواهی خواهر خوشگل مرا بگیری و من خواهر زشت تو را، پس سر او را با سنگی کوبید و او را کشت در حالیکه او خواب بود و بسبب اینکه فقیری در آن زمان نبود نشانة قبولی قربانی آمدن آتش بود، پس چون هابین(هابیل) را کشت جسد او را میان بیابان گذاشت و نمی‌دانست چه بکند و مورد حملة درندگان بود و لذا درمیان جوالی گذاشت تا بو گرفت و مرغان درندگان منتظر بودند چه وقت قابین (یا قاین چنانکه در تورات ذکر شده) غافل گردد تا او را بخورند، پس خدا دو کلاغ را فرستاد که با یکدیگر زد و خورد کردند و یکی دیگری را کشت و با منقار برای جسد او گودالی کند و او را مستور کرد، قابین نگاه می‌کرد و یاد گرفت و برادرش را دفن کرد و چون آدم فهمید افسرده شد این دو شعر را انشاد کرد: 
تغیر البلاد و من علیها
		فوجه الأرض مغبر قبیح

تغیر کل ذی لون و طعم
		و قل بشاشة الوجه الصبیحآيه 32
متن آيه:
مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي ال